دوباره... از کام آخر...


صاحب کافه، آمد و کنارم نشست. تنها چيزي که مي توانست کمکم کند، يک برگ دستمال کاغذي، يک ليوان آب و يک نخ سيگار. دو تا روشن کرد. چشمم به چشمان خودم زل زده بود. آينه، داشت هه چيز را نشان مي داد جز تصاوير ده دقيقه پيش. سيگارش که تمام شد، دستش را روي شانه ام گذاشت و گفت: «مرد... ميگذره... بي خيال...». ايستاد. رفت. و من، هنوز نگاهم به آينه بود. همه چيز را دوباره تجربه کردم. تمام اشتباه تاريخي ام را. تمام نيمکتها، کوچه ها، خيابان ها، لبخندها، خنده ها، قهقهه ها... تمام گريه ها، شبها، تمام دوري ها را تجربه کردم... از ده دقيقه قبل تا صد سال بعد...
آب را نخوردم... لبهايم هنوز خشکند. اشکهايم را پاک نکردم... گونه هايم هنوز خيسند. سيگارم را نگاه کردم. جان به لبش رسيده بود. آه... کام آخر را گرفتم... عميق... و هنوز... دود همان کام را بيرون مي دهم... هنوز... تمامم بازدم است... نمي دانم تا کي... اما/ از/ کام آخر/.../


http://lasttoke.blogspot.com
صد؛ پایان؛ امید...


خيال روي توام دوش در نظر مي‌گشت
وجود خسته‌ام از عشق بي‌خبر مي‌گشت
هماي شخص من از آشيان شادي دور
چو مرغ حلق بريده به خاک بر مي‌گشت
دل ضعيفم از آن کرد آه خون آلود
که در ميانه خونابه جگر مي‌گشت
چنان غريو برآورده بودم از غم عشق
که بر موافقتم زهره نوحه گر مي‌گشت
ز آب ديده من فرش خاک تر مي‌شد
ز بانگ ناله من گوش چرخ کر مي‌گشت
قياس کن که دلم را چه تير عشق رسيد
که پيش ناوک هجر تو جان سپر مي‌گشت
صبور باش و بدين روز دل بنه سعدي
که روز اولم اين روز در نظر مي‌گشت
(سعدي عليه الرحمه)

آن روز رفتم و داخل اتاقکي که به درستي نمي دانم چگونه پيدايش کردم مچاله شدم/ نمي دانم چقدر/ وقتي برگشتم اثري از آثار به اصطلاح دوستانم نبود/ از سويي راحت شده بودم و از سويي دگر/ احساس مشمئز کننده اي تمامم را در بر گرفته بود/ حسي شبيه انزجار از هر آنچه نامش تعلق است/ پس از مدتها خود آزاري پا بر نفسم گذاشته بودم و نگاهم را يک راست به سويي/ که آن روزها فکر مي کردم بايد روانه کنم/ روانه کرده بودم/ گامهايم سست بود/ هوز هم هست/ وقتي که به خاطر مي آورم.../
مشتي کاغذ بود/ تا قبل از آنکه از فکر بيرون بيايد و واقعيت شود/ نمي دانم بگويم اي کاش يا نه/ واقعيت تلخ نيست/ اما زهر است/ و چه زهر شيريني/ اين واقعيت من.../ صبح ها به ياد خاطره ي ديروز و در انتظار ديدار امروز برخاستن/ شب ها به ندامت روز را سپردن و به درد تنهايي گريستن/ و سالها نوشتن و نوشتن و نوشتن.../ خداي را که جز به شيريني نگذشت/ هر آنچه بود/ همان بود که شايسته بود.../ در ميان تمام ورق پاره هايم لفظي از شکايت نيست و اگر هست/ جز به شکرش پايان نيست/ من در ميان اين نامه ها ساليان سال آنچنان بودم که خواستم/ آنچنان زيستم که بودم/ من/ هر آنچه را دارم به نعمت دارم/ و هر آنچه را که ندارم به حکمت/ و هر دو حق است.../
بگذار به خاطر بياورم/ تمام روزهاي سال را/ که با اشتياق/ هر کجا که بودم/ راه خانه را به سوي نوري سوق مي دادم که نذر سلام برايش داشتم/ بگذار بگويم که کوچه ها/ درها / خيابانها و هر چه از آن توست/ مرا بيشتر از تو ديده است.../ و تو مرا کمتر از آنها.../ بيا به خاطر بياوريم تمام کوچه ها را که ديگر طاقت عبورشان را ندارم/ که ديگر گوش شنيدن و چشم شنيدنشان را ندارم/ بيا به خاطر بياوريم «بوي خاک عطر باران خورده» را/ بيا به خاطر بياوريم پله هاي بي دليل کوچه هاي نزديک را/ هنوز هم نمي دانم چرا در جايي که سالها خاک خورده/ بايد پله اي باشد براي نشستن و گفتن و شنيدن/ آه/ بيا به خاطر بياوريم تمام معجزه ها را/ تمام حرفها را.../ اين منم که به خاطر مي آورم/ مثل هميشه/ چرا که من براي ثبت خاطره ها زنده ام/ نه براي چشيدن لحظه ها.../
گاه خواندي/ گاه نخواندي/ اما هماره نوشتم/ و چه کشيدم/ وقتي لابلاي کاغذ هاي هرگز نخوانده ام بارها گمت کردم/ لاي ورق هاي که هنوز از پس سالها خيس اند/ براي خودم/ براي تو و براي هر کسي که مي توانست بدون خواندن حرفم را بفهمد نوشتم/ معمول/ نا معمول/ بسيار/ اندک/ بهترين لحظه هايم را نوشتم/ صد سال خاطره ام را نوشتم/ آرزوهايم را نوشتم/ فرقي برايم نداشت/ چه در فراق و چه .../ گاه خواندي/ گاه نخواندي/ گاه خواندم/ گاه نخواندم/ و هر گاه خواندم/ خاکسترم را آتشي سوزاند که تا روزها دودش در چشمانم بود/ نيامدي و نوشتي/ نوشتي و آمدي/ آمدي و ننوشتي/ و.../ ننوشتي و رفتي/ تا من اينگونه پاي خاکستر ساليانم بنشينم و حتي آتشي براي سوزاندن ورق پاره هايم نداشته باشم/ .../ آه/ بگذريم/ من تمام حرفهايت را حفظم/ خط به خط/ کلمه به کلمه/ من تمام لحظه ها را حفظم/ بودن/ نبودن/ و آزار دهنده ترين حقايق را/ که هنوز درگير وجودشانم/ من/ هنوز/ به خاطر دارم/ هنوز آدمهايي را مي بينم که سهم من در تقصيراتشان/ روحم را سوزاند/ هنوز آدمهايي را مي بينم که لبخندشان استخوانهايم را آب مي کند/ آنهايي که بهترين لحظه هاي مرا از من گرفته اند/ نه/ تقصير آنها نيست/ من/ در عشق پراکني آنها شريکم/ چرا که من معشوق را با خود نيز معاوضه نکردم/ من/ عشق را با تمام آنچه داشت پذيرفتم/ و تمام آنچه داشت را به جان نشاندم/ و هنوز آرامش روزهايم را از ثانيه هاي اندک هم نشيني دارم/ آه/ آه اگر تکرار پذير بودند/.../
تمام پاراگرافهايم را نيمه تمام مي گذارم/ به اندازه ي تمام ساليان که نمي توان گفت/ هنوز هم براي کاري که مي کنم مطمئن نيستم/ ولي شک هم ندارم/ آنقدر رفتن و باز آمدن ديده ام که ديگر چشمانم به همه چيز شک دارند/ هرگز به دل نگرفتم/ حتي عهد شکني هايي را که مرا از خدا برگرداندند/ حتي نا عهدي هايي که قدرت گريه را هم از من گرفتند/ به دل گرفتن حرام است/ براي من که هنوز/ با شنيدن نام تو گذشته ام را به آينده ام مي بخشم/ براي من که هنوز با هر خاطره/ من مي شوم/ براي من/ که هنوز هيچ چيز را باور نکرده ام.../ اي کاش/ اي کاش تازه اول اين ساليان بود/ همين رفتن و آمدن ها/ همين عهد شکني ها/ همين خنده ها و گريه ها.../ آه/ من مشتاق همين گونه بودنم/ بماند که همين هم بر من حرام شده/ بماند.../
هر نامه اي که سوي تو روانه مي شد/ معشوق من/ حکم سالها مصاحبت با تو را داشت/ انگار در کنار تو نشسته ام/ و تو چون دلداري بي انتها/ حرفهايم را تا ابديت مي بري و مي فهمي و باز مي گرداني/ نه آنکه بي تو باشم/ نه/ من با تو بودم/ حتي اگر نبودي/ من با تو گفتم/ حتي اگر نشنيدي/ من تمام ساليان را کنار تو زيستم/ گاه که بودي و گاه که نبودي/ و لبخند تو را ديده ام/ حتي آنگاه که اشک ريخته اي/ فراموش نخواهم کرد/ تنهاييت را که قسمت کردي/ لبخندت را هديه کردي/ سختي ام را که تحمل کردي/ و بودنت را که تکرار کردي/ فراموش نمي کنم/ معنايي را که به دوستي بخشيدي/ لحظه هايي را که به لطف ساختي/ مصاحبتي را که انس دادي/ و حتي ستمي را که به روا / روا داشتي/ فراموش نمي کنم.../ به ازاي هر لحظه ي بودنت قدر دانم و به خاطر همه ي نبودن هايت/ باتمام وجود/ براي خودم متاسفم/ که هر چه بود از نا لايقي من بود/ آه اگر شايسته بودم/ آه اگر قدر تو بودم/ آه اگر قدر تو را مي دانستم.../ آه.../ .../
وقتي آنچه را که در اين ساليان نوشتم را مرور مي کنم/ زمان را به زمان مي بخشم/ تابستاني مثل همين تابستان/ وقتي براي فرار از سرماي تنهايي نور بي دريغ خورشيد کافي نبود/ من/ نوشتم/ يادداشتهاي نامعمول.../ شايد نمي دانستم که اين معمولي ترين حرفهاي دنياست/ براي ديگران/ شايد نمي فهميدم/ که کسي براي من آنچه را که براي خودش سهم مي داند/ تسهيم نمي کند/ شايد در انتهاي چشمانم نوري بود که متمايلم مي ساخت به نوشتن/ و حال که فکر مي کنم/ تنها مي دانم که آنچه کردم فقط فراري بود از آنچه ندارم.../ ارتباط.../ خواستم تنهايي ام را با کساني قسمت کنم که نمي شناختمشان/ با کساني که مي دانستم بدون اينکه بدانند چه هستم و که هستم/ حرفهايم را بناي بر بي قراري مي گذارند/( که همين بناي داشتن دوستاني از جنس نور شد/ دوستاني که نديده/ عشق را با ايشان شريکم...)/ بي شک/ هرگاه نوشتم/ تنهايي در وجودم طغيان کرده بود/ بي شک نمي دانستم چه کنم/ فراموش نمي کنم/ آنگونه بي قرار مي شدم که گويي مانند معتادي به آرام بخشي احتياج دارم/ و وقتي مي نوشتم/ آنگونه آرام مي شدم که گويي خون در شريانهايم جريان ندارد/ من/ تمام وجودم را در چند خط خلاصه مي کردم/ چنان که بايد در همنشيني کرد/ و پاداشش آرامشي بود که هر چند روز تمديد مي شد.../ آرامشي که ديگر ندارم.../.../

/ / /

عشق تا بر دل بيچاره فروريختني است
دل اگر کوه ! به يکباره فروريختني است
خشت بر خشت براي چه بهم بگذارم ؟
من که مي دانم، ديواره فروريختني است
آسماني شدن از خاک بريدن مي خواست
بي سبب نيست که فواره فروريختني است
از زليخاي درونت بگريز اي يوسف !
شرم اين پيرهن پاره فروريختني است
هنر آن است که عکس تو بيافتد در ماه
ماه در آب که همواره فروريختني است
(فاضل نظري)

/ / /

بگذريم.../ اينجا و آنجا/ تنهاييم را نوشتم/ حتي دل کوچکم براي مدتي که نبودي طاقت نياورد و مرثيه اي براي دوران نبودنت به پا داشت/ همان روزگاري که قلبم/ رک و بي تعارف/ آنچنانم از اين واقعه ي شوم باخبر کرد که .../ آري/ همان روزگاري که مي دانستم با همين چند روز دوري/ جدايي ساليان را مي خرم.../ مي دانستم که رفتنت آغازي براي پاياني هميشگي است/ حتي با آنکه پيش از رفتن گفتي که باز مي گردي/ با آنکه روزهاي اول دلت تنگ شد/ با آنکه بعد ها برايم دل سوزاندي و تا آنکه ديگر صدايت را هم نشنيدم.../ آري/ دلتنگي رسم اول سفر است براي کسان/ و نه براي مني که انگار روز اول دلتنگي را مي گذرانم.../ آمدي و انگار که نيامدي/ و من هماره نوشتم/ و ديگر ننوشتي و هيچ از خود براي من نگذاشتي/ باشد که دل/ از اين به قول کسان/ «عادت»/ بکنم.../ باشد که پايان دوران را ببيني/ اما/ معشوق من/ تنها همين را نمي توانم برايت انجام دهم/ کاش مرگم را مي خواستي به جاي فراموشي.../ من فراموش نکردم و اما ديگر نايي براي تکرار در دستانم نماند/ چرا که آنچنان بر زمين خوردم / که بماند../
زياده گويي نمي کنم/ مي روم/ اما نه به اين معنا که راه تمام شده/ بلکه اين جاده ي خاکي راهي نيست که بيش از اين مرا تحمل کند/ مي روم و مي دانم که شعله اي که در سينه دارم خاموش نمي شود/ و تا تمامم را نسوزاند به انتها نمي رسد/ مي روم و چراغ دل را به جاي چراغ اين خرابه روشن مي دارم/ شايد روزي دوباره براي بازگويي آنچه بر دنياي کوچک و معمولي ام گذشت آمدم... شايد باز هم آمدم/ شايد با زباني ديگر/ از دري ديگر.../ اما آنچه هست/ براي گفتن تو مي آيم/ اين/ چيزي است که براي آن هستم/ اين چيزي است که به اميد آن زنده ام/ خسته ام/ بيش از آنکه ديگر بتوانم بود/ مي خواهم دوراني را با خيال تو و در تنهايي سر کنم/ و يا شايد نوعي ديگر/ در آستانه ي اين آخرين ديدار.../ آخرين کلام اين گذر نامعمول/ اين باشد/ که من/ کم بودم/ و کاش مي توانستم بيش از اين باشم/ من کم بودم و بهاي عشق بيش از اين بود/ باشد که شما کم نباشيد/ هيچ وقت/ هيچ کجا.../.../

ممنون/ براي خواندن/ از تمام شما بهترين دوستان هرگز نديده ام/ ممنون به خاطر تحمل کردن تمام اين ايهام ها/ که ديگر تمامتان مي دانيد معاني شان چيست.../ بهترين آرزو ها براي تو/ و براي شما.../ دوستتان دارم/ از صميم قلب.../ خدانگهدار.../ حداقل فعلا.../

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست

رضا؛ اواخر شهريور هشتاد و هفت، اوايل ماه رمضان.



نود و نه...


اين تمام آنچيزي است که دارم. تمام آنچيزي که سالهاست همين است. تمام حرف من همين است. تمام من همين است. بيشتر نشده ام که بيشتر از اين نمي توانم شد. يعني بيش از اين نديده ام... . هنوز بايد چند نفس عميق بکشم قبل از نفس کشيدن در هواي جديد. هنوز بايد تپش را بشنوم پس از اين دقايق کوتاه... آرامش من در همين تلاطم بي صداست... آه و صد آه که تمام نمي شوم...

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستي و بين من وتو فاصله هاست...




سفر


اين آخرين روزها حال و هواي ديگري دارم. هرشب خوابهاي رنگي مي بينم و هر روز حرفهاي سياه و سفيد مي شنوم. اين آخرين روزها کمي دلتنگم. و بيش از هميشه تنها. نزديکترين دوستانم در حال عبورند و ... .

نمي دانم چه کار، اما کاري خواهم کرد. براي پرسيدن همين سوال دارم مي روم... سفر کوتاهي است... فعلا...



«رضا اگه بدوني کيا رو کجا ديدم...»
«کيا رو کجا؟!»
«...»
«همشون؟»
«آره بابا، اين رفيقتم ديوانه است ها داشتم مي رفتم بالا...»
ديگر چيزي نمي شنوم. نگاهم سياه مي شود تا دوباره همان قدر احمقانه به عقب برگردم... خسته شدم. از اين که تمام حروف دنيا مرا ياد خاطراتم مي اندازند. از اينکه اينگونه خسته شوم، خسته ام...


همین امشب فقط...


روشن ام. نه بد دل و نه بد گمان. خوشبين و اميدوارم... اگر رفيقي «هنوز عاشق مانده» تعريفم مي کند... اگر دوستي ديوانه خطابم مي کند... اگر عزيزي کم خرد فرضم مي کند... اگر کسي دوست حسابم مي کند... من همانم که هستم... قلبم براي لحظه هايم مي تپد... براي لحظه هايي که نگاهم به نگاهي بند مي شود... براي لحظه هاي شيرين لبخند... اگر هيچ لبخندي براي من نباشد... حتي اگر هيچ نگاهي به من نيافتد...

/ / /

يک دوران ديگر از زندگي من در حال تمام شدن است. شايد آخريش باشد. دوران بي نظيري بود. آنقدري که از خودم شناخته بودم کافي نبود. بيشتر شناختم. آنچه از عشق ديده بودم کافي نبود. بيشتر ديدم. کاملتر ديدم. انگار که اين دوران بايد فقط شروع مي شد تا ناگهان از آنچه بودم جدا شوم و به آنچه هست برسم. از اين زمين سرد لعنتي جدا شدم. و به جرأت مي توانم بگويم، به تمام آنچه بايد مي رسيدم، رسيدم. براي اين دوران از من، رسيدن به تمام عالم بس بود. رسيدن به هر آنچه هست. رسيدن به آرامش انتهاي يک لبخند، از غوغاي بلنداي يک نگاه...

من، براي اين زندگي کافي ام. حتي بيشتر. اين را وقتي مي گويم که تنها يک چيز در اين دنياي تمام نشدني، دستانم را مجبور به لرزيدن مي کند. اين را وقتي مي گويم که تنها يک چيز هست که ندارم. اين را وقتي مي گويم که ساعتي است خوابم... تو مي داني که هيچ وقت دروغ نمي گويم...


/ / /

کاشکی اين دنيای دلگير قد قاب عکس ما بود
تا فقط تنها واسه من توی دنيای تو جا بود...

انتظار...


مثل «مرگ انتظار» ي که مي داند بالاخره بايد بميرد؛ مثل عاشقي که منتظر تمام شدن معشوق است؛ مثل من... که نمي خواهم و مي خواهم... مثل من، وقتي آنچه را که سالهاست مي دانم، ناگهان مي فهمم... و آنچه را که سالهاست فهميده ام، ناگاه مي بينم... حال فقط بايد منتظر بود. منتظر ديدن لحظه اي که به برکت وجود عشق، مدتهاست سايه ي شوم و نفرت انگيزش آزارم مي دهد. کاش کسي مي فهميد، چگونه يک بار شروع کني، و صد بار تمام... کاش کسي مي دانست...

پا نوشت: «مرگ انتظار» را از استاد سبيلو وام دارم! نادر ابراهيمي... ديروز راحت شد. خدايش بيامرزد.


از آن روزها...


از آن روزها بود. بوي غربت از سر تاپاي بي کسي ام برخاسته و هنوز عرق دست و پا زدن بر تنم خشک نشده که مي خواهم چهار پايه ي لبخند را به زور زير درخت احساس بگذارم و ميوه اي را که تنهاي اش تنهايي ام را نشانه رفته ور انداز کنم. روز خاصي براي درخت است. و من، ناگهان در اثناي موهبتي قرار مي گيرم که ترکه ي ملامت را با دست نوازش گرفته تا قبل از بالا رفتن از درخت همسايه نگاهي به نهال دوست داشتني باغچه ي خودمان بيندازم که مدت هاست خودش را اينگونه به تماشا نگذاشته است. کتاب احتياجاتم را باز مي کنم و ... آري. اينجا نوشته دستت کوتاه کن که امروز روز تو نيست. روز معجزه است. از آن روزهاست. همه چيز در يک ساعت خلاصه مي شود و من نمي دانم چگونه بايد همه چيز را باهم نگه مي داشتم. ميوه ي روي درخت لبخند زد و نهال قهقهه. نه به آن بي بهايي، نه به اين پر بهانگي...

اما مي دانم و مي داني که نهال، بعد ها هزار ميوه خواهد داشت. اينگونه مي شود که بايد هميشه منتظر ماند. براي آن چيز که خودمان داريم. نه آنچه آن ور تر هست!

/ / /

خودم هم نفهميدم چه نوشتم. همينقدر مبهم... اما اتفاق افتاد...




چيزي براي گفتن ندارم/ خسته ام.../ پس از اين همه مدت هنوز خسته ام/ نمي خواهم اين خرابه/ خراب تر شود/ نمي خواهم تنهايتان بگذارم/ بهتر بگويم/ نمي خواهم تنهايم بگذاريد/ اما چيزي براي گفتن ندارم.../ تکرار شده ام/ تکراري شده ام/ چند ماهي است که همينگونه است/

جايي نمي روم/ هر چقدر هم خسته باشم/ تمام نمي شوم/ دعا کنيد نشوم.../

/ / /

دوران جديدي شروع خواهد شد... اميدوارم تنهايي ام در لحظه هاي جديد تحصيل گم شود... از تنهايي فقط اندوهش زيباست...


من، کنار تو نشسته است...


چشمش به توست. حواسش هم. دنبال تو قدم بر مي دارد. سوال تو را مي ربايد و جواب تو را آماده دارد. کنار تو مي نشيند قبل از اينکه حتي فکر نشستن به ذهنم خطور کند. با تو مي خندد. آري... تمام آنچيزي که خيال مي کند بايد داشته باشد را، به خيال خودش دارد. ياد ساليان گذشته ي خودم مي افتم. خنده ام مي گيرد و خاطره در چشمانم حلقه مي زند. به ياد مي آورم تمام آن روزهايي را که تنهايت نمي گذاشتم. آه اگر کسي اينگونه از وراء تمام گذشته هايش نگاهم مي کرد... حس عجيبي است. من تمام اين لحظات را گذرانده ام. نمي دانم تکرار را در اين لحظه ها مي خواني يا نه. نمي دانم يادت مي آيد يا نه... آرامش غريبي تمامم را در بر گرفته. خودم را مي بينم که براي دزديدن نگاه تو آرامش ندارد. خودم را مي بينم که نشسته است اما صداي دويدن قلبش تا دور دست ها شنيده مي شود. خودم را مي بينم که چشمهايش براي دفع دشمن گرد شده... آري... خودم را مي بينم. چقدر ساده تمام حرفها تکرار مي شوند. چقدر ساده، دوباره، من کنار تو نشسته است. شايد تمام تفاوت من امروز و ديروز، تويي. عشق در وجود مکدر من ته نشين نشد. اما تنهايي مرا کنار نشانده. تا ببينم منِ جوانِ ساليان گذشته چگونه کنار صاحب تمامي لحظاتم مي نشيند و تکرار مي کند همه ي آنچه را که ديگر اتفاق نمي افتد.

در چشمانت مي خوانم. فکر نکن نمي توانم. تمام آنچه را که گفتي شنيدم. از شادي ات خواندم که مي داني چرا مي خندم. از چشمانت خواندم... خواندم که مي فهمي چگونه در تکراري... خواندم... و مثل هميشه تنها من، خواندم...

/ / /

«اينجا چيکار مي کني؟»
مي پرسم.
«اومدم چايي بخورم...»
مي گويد.
خنده ام مي گيرد... من ساليان سال است که براي چاي نوشيدن اينجايم...! به من دروغ نگو... من؛ آينده ي تو ام...
...
«شخصي، همانجا که گمان مي کنم به ساحل رسيده است، به گل نشست...» (بينوايان؛ ويکتور هوگو)






سیصد و شصت و چهار شب...


ايستاده ام. نمي دانم چه چيزي را قرار است بشنوم. نمي دانم چه چيزي را بايد ببينم. تنها مي دانم که چيز ديگري ندارم که از من بگيرند. خوب مي دانم که چيزي نيست که از آن بترسم. همه چيز را قبلا چشيده ام. اما بازهم نگرانم... نکند از اين بدتر هم هست...؟ نمي دانم... . تمامم را به فراموشي مي سپارم تا سپري شود...

نشسته اي. آنگونه نگاهم مي کني که سالي است نکرده اي. مي پرسي و مي شنوي... ايستاده اي. نمي دانم کجا مي رويم... سالي است که نمي دانم... دلت براي اين قدم زدنها تنگ است. مثل من. دلت براي اين حرفها تنگ است... مثل من. اردي بهشت است. آري اردي بهشت است... نه حتي گذر فروردين و خرداد و ... اردي بهشت است... و هنوز به اين واقعيت گرم نخنديده ام که يخ مي زنم... اشک هايي که هيچ گاه نديدم... آه... تنهايي چگونه همه چيز را در دست مي گيرد... مي بيني؟ مي داني و نمي داني که چه مي خواهي... تنها مي دانم و مي داني که آن چه هست را نمي خواهي... باور نمي کنم... خواب؟ نه... من بيدارم...

گفتي يکسال زمان زيادي است... و چه کوتاه گذشت...انگار نه انگار که يکسال است... مي بيني...؟ از اين يکسال ها چقدر زياد است... مي بيني چقدر زود مي گذرد... يکسال ديگر هم گذشت... از آن شبي که يکسال گذشته بود... و از تمام شبها و روزهاي ديگر... هنوز اما تا صد سال زمان زيادي باقي است...

/ / /

امشب چقدر سنگينم... رها نمي شوم... باورم نمي شود... باز هم گذشت... پارسال/ فردا/ چهارشنبه بود...


نه گفتن؛ برای آدمهای شماره ی دو...


چشمانت پر از التهاب/ مثل تمام لحظه هايي که مي داني حرفي که مي زني درست است/ و مي داني که بسياري چيزهاي ديگر را نمي داني/ مثل همه ي دقايقي که مي خواهي کاري بکني که ساده است/ اما جرأتش را تنها تو داري/ مثل تمام ساعتهايي که دوستي برايت مهم است/ اما عقيده ات مهم تر/ مثل تمام روزهايي که همين گونه، از انتهاي چشمانت معلوم است چگونه اي/ مثل تمام اين ماهها و سالها.../ نگاهي که اجازه ي هيچ حرفي نمي دهد و حرفي که جايي براي هيچ نگاهي باقي نمي گذارد.../ مي دانستي و نمي دانستي/ هر چه بود شايد سخت نبود... اميدوارم آسان نيز نبوده باشد.../

وقتي پشت چهره ام پنهان مي شوم/ مي توانم خودم باشم/ وقتي پشت چشمانم پنهان مي شوم نيز/ اما.../ وقتي کلامم را پشت کلام ديگري پنهان مي کنم... هرگز/ وقتي مي نشينم تا ديگري حرفي را که براي خودم نيست/ از من/ به ديگري نثار کند... هرگز/ وقتي آنقدر قديمي و تکراري ام که نه تنها از چشمانم/ که از دستانم هم مي توان فهميد خودم نبوده و نيستم... هرگز/ وقتي دوستانم را نمي دانم به خاطر کدام دوستانم از دست مي دهم و وقتي نمي دانم چگونه ديگران را بدست مي آورم/ وقتي حرفي نمي شنوم و نمي دانم که اشتباهاتم مرا مي سازد/ و.../ حتي وقتي نمي دانم آنچه را که به دستم داده اند به شکرانه ي وجود موهبتي در کنارم است/ نه چيز ديگري.../ واي بر من اگر اينگونه بمانم.../ واي بر من.../ و اي کاش بتوانم اينگونه نباشم/ .../

/ / /

کاش اين چيزها را نمي فهميدم... کاش چشمانت را نمي ديدم... کاش دستهايت را نمي خواندم... کاش تمام اينها را در اين خواب لعنتي نديده بودم... کاش نمي دانستم چه مي شود... کاش مجبور نبودم... آنگاه... با اشتياق... همينگونه... برايت شکست مي خوردم... اي کاش...





اما ...

... اما/ نمي توان مرا کشت/ حتي وقتي تنها ترينم در اين ناکجا/ حتي وقتي گُم ترينم در اين راه بيراه/ حتي وقتي صدايم به هيچ خار و خسي در اين بيابان بي رحمي نمي رسد.../ نمي توان مرا بُرد/ از اين دشت پر خاطره/ حتي اگر خاطره هايم/ هر کدام چاهي براي سقوط به گذشته ام باشند.../ من/ از پلکان نردبان آينده بالا نمي روم/ حتي مرا نمي توان داشت/ چرا که من سالياني است داشته شده ام/ سالياني است دست ناپيدايي بر شانه ام/ مهري ناديدني در کنارم/ چشمي بي انتها روبرويم/ و بغضي/ اگر چه گرم/ در گلويم است/ و اين يعني من/ داشته شده ام.../ من/ به سهم و اندازه ي کوچک خودم/ دارم/.../
...اما/ نمي توانم باز ايستاد/ نمي توانم ماند/ نمي توانم رفت/ از من/ تنها/ آمدن بر مي آيد.../ هميشه مي آيم/ اگرچه هيچ گاه باز نمي گردم.../ دوباره و صد باره براي ديدن عشق در چشمان زلال آينده ام مي آيم/ براي احساس گرماي دوست داشتن/ براي فقدان سرماي فراموشي/ براي ديدن... / آه/ کاش مي دانستيد که چگونه بايد منتظر بود/ چگونه بايد تا انتها/ بود.../

مي دانم/ تنهايي را من اشتباه ترينم/ خوبي را من کم ترينم/ اما چه مي توانم کرد/ مرا بازگذاشتن حرام است/ اين را از نشانه ها مي دانم/ از معجزه ها.../ موهبت ها باز گشته اند/ غار نشيني محمد درونم تمام مي شود/ موسي خطاب مي شوم و چشم کنعانم به روي يوسفي/ از پس ساليان/ گشوده مي شود.../ آري/ اين چشمه هنوز زنده است/ دلم براي داشتن/ تنگ است...



چو باد عزم سر کوي يار خواهم کرد
نفس به بوي خوشش مشکبار خواهم کرد

هر آبروي که اندوختم ز دانش و دين
نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد

به هرزه بي مي و معشوق عمر ميگذرد
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد

صبا کجاست که اين جان خون گرفته چو گل
فداي نکهت گيسوي يار خواهم کرد

چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
که عمر در سر اين کار و بار خواهم کرد

به ياد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
بناي عهد قديم استوار خواهم کرد

نفاق و زرق نبخشد صفاي دل حافظ
طريق رندي و عشق اختيار خواهم کرد

(حافظ)

سوار... پیاده... سال... چهارشنبه...


چهار سال پيش/ چهار شنبه سوري بود/ شلوغ/ چشمان من را برق آتش و فشفشه گرفته بود/ اما.../ کم کم فهميدم که برقي نيست/ کم کم فهميدم که اگر هم چيزي هست... از آتش نيست.../ سرد بود/ اين را از اينکه کتم را به تو دادم فهميدم/ نمي دانستم يعني چه/ چيزي آنجا بود که نگذاشت آن شب چيزي را بشنوم/ نگذاشت ببينم/ نگذاشت بفهمم که اطرافم چه گذشت.../ چيزي که تا الان ادامه دارد/ اسم دارد/ اما ممنوع است.../ سرماي آن شب زمستاني کم کمک دارد سر انگشتانم را مي سوزاند/ سرم هنوز گرم است/ تنم گرم است/ اما پاهايم.../ شايد به خاطر راه رفتن زياد است/ در اين چهار سال/ نايستادم.../ تمامش را راه رفتم شايد بفهمم چرا آن شب/ نتوانستم بخوابم/ چرا نديدم/ حتي تو را/ حاضرم قسم بخورم... که آن شب... هيچ چيز درد نداشت.../ درد/ تمام سعي من براي فهميدن اين بود/ که چرا آن شب/ دردي نبود.../.../ دنبالش نبايد رفت/ «چشمانت که بسته باشد و دنبال اتوبوس زندگي ات راه بيافتي... ايستگاه ها درد دارند...»/

آه.../ ايستگاه پنجم بود... من نمي توانم پياده شوم... چون من هيچ وقت سوار نشدم... من نمي توانم سوار شوم... تا به خودم بيايم و هيکل نحسم را جمع و جور کنم راه افتاده اين اتوبوس... ايستگاه ششم... که نمي دانم چند سال آنطرف تر است... نمي دانم چه مي کنم... شايد ديگر بلند نشوم... شايد سوار شوم... شايد هم... پياده شود...

هرکه دل آرام ديد از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هرکه در اين دام رفت

هرکه هوايي نپخت يا به فراقي نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت

ما طلب از سر کنيم در طلب دوستان
راه به جايي نبرد هرکه به اقدام رفت

/ / /

سالي دگر گذشت/ عجب که چنين سالي را به آخر رسانيدم... من مي دانم و برادر و تو/ چگونه گذشت اين چهار فصلِ چهار رنگ.../ مي خندم بر اين احوال و ... مي سپارم همه را به دست صاحبش.../ آرزوي فهم براي من و قدر براي شما.../.../

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهرياري بر قرار و بر دوام
سال خرم فال نيکو مال وافر حال خوش
اصل ثابت نسل باقي تخت عالي بخت رام
(حافظ)


نزديکترين بهشت دور از دست...


پاي پياده رفتن و در راه افتادن و هزار درد و ... در آخر شيريني لمس ديوارهاي هميشه دور از دست... لطافت نسيم باغ هاي آشنا... نيمکتهاي هميشه سبز... آه... بهشت در کوچه هاي اردي بهشت اردو زده است... کاش پاهايم برهنه بود...

اي شب تار؛ با منش دار؛ تا دگر صبحي برآرم از گُلش خار
گر سياهي؛ پايدش کار؛ اشک مي ريزم به پاي صبح ديدار...

...




دلتان هرگز اينچنين تنگ و تار و درمانده مباد... مباد که آفتاب را لبخند هديه کنيد و ماه را اشک... اينگونه که منم... اينگونه که چند وقتي است منم... دلم بس تنگ است... شما را دلتنگي از اين بيش مباد...

نه چون تويي


ببين چگونه مي گذرد... چون باد؛ چون عشق... چشم که روي هم بگذاري، سوال و جواب و حل و درک و ... همه مي گذرند و آخر، تو مي ماني و همان لفظ شکسته ات... بهتر بگويم؛ من مي مانم و لفظ شکسته ام... من مي مانم و آخرين سوالي که نپرسيدم... من مي مانم آخرين نگاهي که نکردم... من مي مانم آخرين سکوتي که نشکستم... کم کم تنهايي دوباره روي دوشم سنگيني مي کند؛ کم کم سکوتِ دوباره به کلامم مي رسد؛ سرماي نيمه ي پاييز را تازه روي گونه ام حس مي کنم؛آري... تازه مي فهمم که در آن نيم روز پاييزي چگونه گم شدم که پيدا نمي توانم شد... تازه مي فهمم که چگونه کوله باري را که تازه گشوده بودم، بسته ديدم و راهي شدم؛ تازه مي فهمم که چگونه «مرا راهي شدم»... هنوز گرماي شبهاي بهاري بازگشت به استخوانم نرسيده بود که آتش تمام شد... آه... هيچ هيزم شکني براي دل خودش هيزم نمي شکند...

کار از فراموشي گذشته است... از خستگي نيز... از بريدن... از تَرک... دلم هواي داشتن را کرده است؛ بعد نداشتن... هواي بودن را کرده است؛ بعد نبودن... دلم نه تازگي، که بوي حرفهاي کهنه را مي خواهد... آه که چون من کم و از من به، بيشتر است... آه که اينگونه است...

/ / /

باز چون مني و نه چون تويي...


و اين يکی...


رشته ي دوستي بريده و نبريده/ اشک خداحافظي ريخته و نريخته/ داغ جدايي چشيده و نچشيده/ درد تنهايي کشيده و نکشيده/ آتش بر دلم ماند و چشم سوخت/ حسرت به ديدگانم نشست و دل سوخت/ افسار عشاق يکروزه به دست دلبرکان گمراه و عنان تقصير من رها/ آه.../ مباد آن روز که معشوق سختي فراموشي را پشت کلام دگران پنهان کند/ مباد که اندوه را به لبخند بنشاند/ مباد.../ مباد که تيغ بنمايد و براند و برنجاند و بداند که نه چنين است... بداند که راهي نيست... مباد اينگونه که فراموش کند خاکستر سوختني نيست...

هر آنکه زخمي بر دلم نشاند بر سر راهم ماند/ هر آنکه تقصيرش دامنم گرفت و نگرفت/ هر آنکه تنهاييم به نامش شد و نشد/ عاقبت کنارم نشست و خنديد و گرياند و ..../ خداي من... اين يکی را چگونه تعبير کنم...؟!/.../


فقط سلام...


خاطرات روزهايي که هرگز نبوده اند/ شبهايي که هرگز نرسيده اند/ حرفهايي که هرگز نشنيده ام/ آدمهايي که هرگز نديده ام/ نامه هايي که هرگز ننوشته ام/ خاطرات قولهايي که هرگز نداده ام را به خاطر مي آورم/ راههايي که هرگز نرفته ام را مي روم/ خوابهايي که هرگز نديده ام را مي بينم/ تکرار مي کنم/ تمام آنچه را که انجام نداده ام/ مرور مي کنم/ تمام آنچه را که نديده ام/ تجربه مي کنم/ تمام آنچه را که اتقاق نيافتاده است.../ خاطره ي آتشي که در تابستان به پا کرديم/ تا زمستانمان سردتر از زمستانهاي ديگر باشد/ خاطره ي التماس پاييزي و التماس پاييزي و التماس پاييزي و .../
از من هراسان است/ ذهني که مي بيند چه مي بينم/ ذهني که مي فهمد چه مي گويم/ مي ترسد/ وقتي که مي بيند در روياي نيمه روز من چه کساني سرک مي کشند/ وقتي مي شنود که چه مي شنوم/ صدايي که شنيدني نيست.../ .../ گوش سنگين من ديگر صداي پاي آدمها را نمي شنود/ پايشان را مي شنود.../

/ / /

کاش دلتنگي ام را کسي مي شنيد... کاش؛ فقط؛ سلامي در کار بود...


کریزه...


زمستان پارسال/ نگاهم به ساعت بود/ به تقويم/ چشمانم نمي ديد آنچه را که مي ديد/ آنچنان که هر روز صبح را با معجزه اي آغاز مي کردم/ و آنچنان که شب را به معجزه اي به صبح مي رساندم/ و آنگونه شد که معجزه اي شد هم آنگاه که دست از معجزه کشيدم/ و اکنون/ معجزه اي نيست/ پس دست کشيدني نيست/ و تنها راه بازگشت/ همان سپردن است.../ من/ مي خواهم بسپارم/ مي خواهم بمانم/ اين سردترين زمستان/ هرگز سردتر از پاييز نيست/ من پاييز را گذرانده ام.../ کدام يک از شما فکر مي کند که لبخند نفرت انگيز روي لبان من خواهد خشکيد.../ ؟/ .../

امروز/ روز اولي است که ديگر نمي خواهم/ آري/ ديگر نمي خواهم/ و دوباره همه چيز را مي خواهم/ از اول/ اي تمام روزهاي دنيا.../ منتظرم/ در همه ي شما.../


هنوز...


اين برف لعنتي مرا ياد خاطراتي مي اندازد که هرگز فراموش نمي شوند. مثل تمام خاطرات ديگر. ياد روزهايي که ديگر تکرار نشدند. ياد دوستاني که ديگر برنگشتند. اگرچه جايي هم نرفتند... . مرا ياد سالي مي اندازد که سر خودم را با حواس پرتي گرم مي کردم. سالي که نامه هايم را مي شمردم. سالي که خواب نمي ديدم؛ واقعيت مي ديدم. سالي که معجزه مي کردم. سالي که... آري... سالي که بهترين دوست غايب بودم. آخرين دوست هميشه ايستاده...
ياد اشک هاي يادگاري... هنگام رفتن. هنگام بازگشتن. و ديگر نه هنگام رفتن و نه هنگام باز گشتن. ياد و خاطره ي بهترين روزهايي که با دوستان گذشت. حال؛ خوابِ بودن در کنار آن لحظه هاي خوش... شب و روز... گرماي سلام يکي و سرماي نگاه ديگري... انگار که ... بماند... دلم براي همه چيز تنگ است... دلم براي يک لحظه از آن لحظه هاي گذشته تنگ است... تلخترينشان. دلم براي خنديدن تنگ است...

کاش ترس رفتن لحظه هاي بودنم را تباه نمي کرد... کاش نمي ترسيدم... کاش مي ايستادم. اگرچه در تمامي عمر، ايستادم. اما کاش قبول نمي کردم که اينگونه زندگي من جاري است... که نيست... اين لحظه ها همان لحظه هاي سال گذشته است. نمي دانم چه خواستم که شد و چه کردم که نشد... همين را مي دانم که هيچ تغييري نکرده ام... همين را مي دانم که هنوز...


هزل، هذیان، هشتاد...


حتي هواي سرد زمستاني هم نمي تواند مرا چنان که اينگونه ام از پاي در بياورد. گرماي لذت بخش درون اتاقکي دوست داشتني براي ديگران، و مني که هزار بار آرزو مي کنم که در سرماي بيرون اين اتاق ذوب شوم و آنجا نباشم... بدن کرختم را بيرون مي کشم و به بهانه ي حرف زدن با اين تلفن لعنتي در سرماي بيرون آکواريوم مي ايستم و گوشي را کنار گوشم مي گذارم و حرف مي زنم... با تو... خداي من... با خودم... واي! من ديوانه شده ام... خنده ام مي گيرد و اشک از چشمانم جاري مي شود... جاي من اينجا نيست... در چنين مکاني و زماني و ...

و باز مثل ديوانه ها دوان دوان... آري فقط براي چند لحظه ايستادن و ... رفتن... فقط همين...


صد سال...


صداي اطراف کم کم محو مي شود... انگار کم کم درون آب فرو مي روم... ديگر چيزي نمي شنوم... و جز روبه رو چيزي نمي بينم... سرما زير استخوانهايم جاري است... تو... آري تو... کنارم نشسته اي و اين صداي توست که ديگر نمي شنومش... صداي قلب نيمه بيدارم داخل گوشم مي کوبد... لبخندي بر لبانم جاريست... چرا که آنچه بايد مي کردم، کردم... دستانم داغ شده اند... نمي دانم چه مي شود که بر مي خيزيم... راهي که رفته ايم بر مي گرديم و سکوت همگي مان را فرا گرفته است... چشمان از حدقه بيرون زده ي آدمها را مي بينم که انتظار چنين صحنه اي را نداشتند... اما... شده است و من خود نيز در توهم چرايي آن مانده ام... ساعتها مي خوابم به اميد آنکه ماهها بعد بيدار شوم... اما... ساعتي بعد است که بيداري من با تلخي شيرين ترين سلام دنيا همراه است... شيرين ترين سلامي که تا کنون شنيده ام و تلخترين اتفاقي که بايد مي افتاد... کاش نيمکت تنهايي من رو به ديوار نبود... کاش سلامي در کار نبود... نه... دروغ مي گويم... اي کاش... فقط تکرار نمي شد اين پايان غم انگيز... و مي داني که براي من شروع مي شود... همه چيز تا دوباره... مي دانم که مي داني...

اين تاريخ هاي دوباره و اين سالگرد ها و سالمرگ ها و... نمي دانم... بيست و يکم آذر... صد سال گذشته است...


به یاد من...


«حاجي مبارکه... ناهارش يادت نره...»
«بابا تولد! بابا بزرگ...! فکر نکني بزرگ شديا! همون کره خري هنو! »
«مشترک گرامي. موجوديه حساب شما رو به اتمام است. لطفا براي شارژ مجدد ...»
«کجايي؟ سيگار ميزني؟»
«بي خيال بابا... بکش بيرون... نزد که نزد... ول کن...»
«مشترک گرامي. موجوديه حساب شما رو به اتمام است. لطفا براي شارژ مجدد ...»
«مبارکه رضا جان... صد سال به اين سالا! صد سال زنده باشي...»
«فردا کارايي که بت گفتم يادت نره...»
«سلام. حال شما خوبه... مي خواستم بگم من اون برنامه رو فرستادم. مرسي که کمکمون مي کنين...»
«مشترک گرامي. موجوديه حساب شما رو به اتمام است. لطفا براي شارژ مجدد ...»
«فکر کردي کسي به من گفت...؟ ول کن رضا... اينجوري که نمي توني زندگي کني...»
«مشترک گرامي. موجوديه حساب شما رو به اتمام است. لطفا براي شارژ مجدد ...»
«فکر کن تولدتو تبريک بگم! همينم مونده...! (حالا بهت بر نخوره... چون تويي مبارکه...)»
«ميام اونجا... يه ربع ديگه»
«گزارش کارارو ميگم... بيار... فردا خيلي کار داريم...»
«يعني چي دانشگاه نميام... بابا يه کار از تو خواستيما! خودتو [...] نکن ديگه، باز [...] شدي حتما...!»
«مشترک گرامي. موجوديه حساب شما رو به اتمام است. لطفا براي شارژ مجدد ...»
«بيا پايين دم درم...»
«حاجي چطوري؟ سريع يه زنگ بزن کارت دارم»
«تو ديوونه اي! [...]ي!»
«مشترک گرامي. موجوديه حساب شما رو به اتمام است. لطفا براي شارژ مجدد ...»
«نمياي پايين...؟»
«حاجي چطوري؟ سريع يه زنگ بزن کارت دارم»
«مشترک گرامي. موجوديه حساب شما رو به اتمام است. لطفا براي شارژ مجدد ...»
«زنده اي؟ کدوم گوري اي پس...؟»
«...»
«مشترک گرامي. موجوديه حساب شما رو به اتمام است. لطفا براي شارژ مجدد ...»
...
..
.
«مشترک گرامي. موجوديه حساب شما رو به اتمام است. لطفا براي شارژ مجدد ...»
...
. «مشترک گرامي. موجوديه حساب شما رو به اتمام است. لطفا براي شارژ مجدد ...»
.
..
...
....
.....


/ / /


لباس هاي پاييز قبل را پوشيده ام/ پاييز/ همان پاييز/ من/ همان من/ دنيا/ همان دنيا/ لباسهايي که هنوز بوي سيگار تنهايي مي دهند/ شبهاي بي معني و روزهاي بطالت/ خاطره اي نيست/ مي فهمم که معمولي تر از آنم.../ دوباره فرار از تنهايي/ شادي کاذب/ و ناگهان انفجار غم/ چنان مرده اي که سالمرگش را مي خندد/ .../ سخت ترين لحظه ي دوستي... اشکالي ندارد است/ حتي وقتي که واقعا ندارد/ امان از روزي که زندگي رگ خواب مارا بدست آورد.../ امان.../ جاي بوسه هايم هنوز بر ديوار خانه ي خورشيد هست/ جاي قدمهايم در دالان سبز باغ ماه/ جاي حرفهايم بر برفهاي هنوز نيامده.../

کاش غريبه ها را به بازي تنهاييمان راه دهيم/ کاش آشنا ها را هم/ کاش دشمنانمان را دوست داشته باشيم/ کاش دوستانمان را هم/ کاش بدانيم/ کاش ببينيم/ کاش... / امان از روزي که زندگي رگ خواب مارا بدست آورد.../ امان.../


چیز های جدید ...

نه تصميمي مي توان گرفت... نه آرزويي مي توان داشت... نه حرفي مي توان شنيد... چنين انتظار نمي رفت... چنين اينگونه و چنين ناگهان...

تغييري که در اين خرابه رخ نداده جز اين که چون هنوز چيزي را باور نکرده، همانگونه مي نويسد... همانگونه که قبلها و قبل تر ها مي نوشت... به اميد روزي که ارزش چند دقيقه معطلي را داشته باشد...

حال از زبان دوست شنيدن چه خوش بود
يا از زبان آنکه شنيد از زبان دوست...


من امشب جان عشّاقم به زير تيغ رسوايي
من امشب مويه ام داغم سراپا زخم تنهايي

من امشب ساقي دردم پي درمان نمي گردم
که هر پيمانه ام هردم زند آتش به هر نايي

حزينم، زخمي ام، سردم؛ من امشب ماضي دردم
من امشب راهيم هردم از اين احوال دنيايي

من امشب سخت و آسانم من امشب اينم و آنم
من امشب سخت ويرانم از اين طوفان شيدايي

من امشب اشک بي آهم، من امشب راه و بيراهم
من امشب يوسفِ چاهم ز نفرين زليخايي

من امشب صبر ايوبم و ليکن نفس آشوبم
من امشب صُنع اُسلوبم کزين بهتر چه معنايي

من امشب حال شيرينم به دوشش بار سنگينم
تن فرهادِ خونينم کنار کوه تنهايي

من امشب ماه مجنونم تمام اما سيه گونم
من امشب چشم پرخونم سِوا از تيغ ليلايي

من امشب غرق ابهامم من امشب شعر ايهامم
من امشب ياد ايامم؛ چه رويايي؛ چه سودايي...


/ / /

من هرگز آن صندلي را نشان نکرده بودم/ اتفاقي بود.../ قرار نبود من و تو به آن سمت برويم/ قرار نبود آنجا بنشينيم/ قرار نبود.../ قرار نبود اتفاقي بيافتد/ و من از آن لحظه به بعد را براي خودم صد سال تنهايي و براي تو تجربه رقم زدم.../ همان يک لحظه/ همان لحظه اي که لب گشودي و گفتي/ تمام آنچه بود و نبود از پرده ي چشمانم گذشت/ مي دانستم/ شايد هم نمي دانستم اما ديگر وقتش بود.../

ديگر کلامي براي نوشتن در خرابه نيست/ به اميد روزهاي بهتر.../ رضا.../


عصر بخير خدا...


براي کسي که بخواند/ براي کسي که بفهمد/ براي کسي که حقيقت مي خواهد/ براي کسي که نه براي خداحافظي/ بلکه براي سلام پاي به اين خرابه مي گذارد.../ براي خودم/ براي من/ مني که هنوز خودم را نشناخته ام/ براي مني که هنوز نمي دانم که خودم را نشناخته ام/ براي مني هنوز نمي دانم چه دارم/ چه ندارم/ چه مي خواهم/ چه نمي خواهم/ باور نکن که من مي دانم/ باور نکن که مي فهمم/ باور نکن/ حتي باور نکن که مي مانم/ باور نکن که مي شناسي ام/ باور نکن که مي خواهي ام/ باور نکن که نمي خواهي ام/ باور نکن.../ من/ از تو به ما نزديکترم و تو از من به خودم/ مي بيني راه خيال چقدر ساده بيراهه است؟/ مي بيني دوري چقدر ساده نزديک است؟/ مي شنوي فرياد چقدر ساده بي صداست؟/ مي فهمي عشق/ چقدر ساده/ سخت است...؟/ .../

لبخند بر لبانم جاري است/ بر خلاف هميشه/ شادمانم و کسي نمي داند چرا/ معامله کرده ايم/ من/ خوشحال باشم/ در برابر/ من/ غمگين نباشم.../ من که عهد نمي شکنم/ مي داني.../ مي ماني تو.../ عصر بخير/ خدا.../

در عقل مي نگنجد کاندر تصور عقل ... آيد به هيچ معني زين خوبتر مثالي (حافظ)


ادامه...


همه چيز تکرار مي شود/ بيست و ششم شهريور/ راهي را آغاز کردم که پاياني نداشت.../ خدا مرا بيامرزد/ سه سال گذشت.../ مطمئن باش/ ادامه خواهد داشت.../ قول مي دهم.../

کمی آن طرفتر...


کاسه ي چه کنم به دستمان گرفته ايم و آمده ايم زير گذر خدا/ سرمان پايين و کاسه مان بالا/ بلکه لطفي کند و ناقابلي به پاس بندگي نکرده اش و سپاسِ نداشته اش تحفه مان کند/ اگر کرد که خداي ماست و اگر نکرد/ کاسه به داخل گنجه مي رود و دست توسل به سوي هر نا اهلي بلند مي شود که بخت با ما يار نيست و چنين و چنان/ دست از نماز کشيده ايم که بندگي و دينداري به اين چيز ها نيست/ پاي به حرام گشوده ايم که گناه بدين وسيله نيست/ چشم به خيانت باز کرده ايم که دل به دوستي نبسته اند و سينه به دوگانگي فراخ کرده ايم که بعد ها نگوييم جواني مان گذشت و پايمان به بند تعهد بيهوده بستيم و هيچ نکرديم.../ آري/ خودم را مي گويم/ نطفه ي کلاممان در عمق بيگانگي از خود بسته مي شود/ آه که روزي صد بار خدايمان را شکر مي کنيم که اشتباهاتمان از سرمان مي گذرند/ آه که شبي صد بار فرزندانمان را نکوهش مي کنيم که اينگونه نبايد بود/ آه.../ نه عزيز دل.../ اينجا جاي ما نيست/ من و تو استحقاقمان بيش تر است.../ دست مرا بگير/ ترانه ي معروف اينجا جاي زندگي نيست را مي خوانيم و بهتر مي شويم که هرآنچه اينجا نيست بهتر است.../ دست مرا بگير که فراموش کنيم/ نمي دانم چه کسي اين ينگه ي دنيا را به چنين فلاکتي کشانده... کاري از من و تو نمي آيد.../ «مردمان آن سر رود...»/ .../

/ / /

هر بار رضايتي در چشمان کدرم ديده شد/ همين شد/ صداي پاي آدميان در گوشم پيچيد و خدايي که .../ اين بار و هر بار/ از هر گوشه ي اين دنيا به من بنگريد و بخنديد.../ من/ عادت مي کنم.../ .../




من/ هرگز نمي آموزم/ که چگونه بايد رفت/ که چگونه بايد نماند/ که چگونه نبايد ماند.../ هرگز نخواهم فهميد/ که چگونه دست به کاري بايد زد/ نخواهم دانست/ که چگونه پشت بايد کرد و از فراموش شدن نترسيد/ که چگونه .../ من/ هرگز/ هيچ نمي آموزم.../ فاصله ي زيادي بين روزهاي عطفم نيست/ چشم که بر هم مي زنم دوراني دگر در انتظار من است/ مثل هميشه/ نگاهي از سر ناچاري و ... تمام.../ در حسرت مرحمي ماندم که فقط/ لحظه اي بر زخم بنشيند/ به خيال اين که مي پايد.../ .../
آري/ به سوي آينده پيش مي روي و من در همين چارچوب پوسيده ي بطالتم مي مانم.../ حسي نو براي من وجود ندارد/ تجربه اي نو را فراموش کرده ام/ من/ مي مانم و کسي براي تجربه کردن جهنم به اينجا نخواهد آمد/ تا وقتي که بهشت/ آنسوي چشمان ماست.../ تا وقتي که جايي/ هميشه/ همه چيز/ بهتر است.../ آينده/ هميشه جاي ديگري است.../
و سفري که بازگشتي ندارد/ حتي اگر تن باز گردد.../ نه حسي شبيه گريه و نه حسي شبيه نفرت/ نه حسي شبيه التماس و نه حسي شبيه درد/ حسي به سان تکرار/ تکرار هميشه/ دوباره و دوباره.../ التهاب اين دوباره ها تنها براي من است.../ من از سفر مي ترسم.../ اما سفر به من مي آيد.../
حرفم تکراري شده/ به سلامت.../



بی راهی...


قدمي ديگر تا پاييز/ آغازي ديگر/ براي پايان.../ هيچ دو پاييزي يکسان نخواهند بود/ تا پايان اين عمر بي ثمر.../

توپ...

صدايي نيامد/ از بوته زار سبزي که توپهاي بچگيمان را در آن مي ريختيم/ نه صداي همسايه/ نه صداي سوراخ شدن/ و نه هيچ صداي ديگر/ گمان مي کرديم توپها مان را مي خورد/ و چون سبز بود/ نمي ترسيديم/ دست کم روزي يک توپ برايش مي انداختيم/ تا بخورد/ اما/ هيچ وقت/ هيچ صدايي نيامد/ و ما تمام عشق دوران بچگيمان/ يعني توپها مان را/ در دهان حجم سبزي ريختيم که ترسناک نبود/ اما هيچ نبود.../.../ اما اکنون/ مي ترسم/ مي ترسم از خرابي اين حجم سبز/ مي ترسم از بوته زاري که لخت مي شود و .../ مي ترسم توپهايمان/ سالم/ آنجا باشند/ مي ترسم/ اکنون که عشق بچه هايم/ توپ/ در دستانشان است به من مي نگرند/ وسوسه پرتاپ توپ بچه هايم در بوته زار بي صدا/ رهايم نمي کند.../ از همين/ مي ترسم.../.../

///




وقتي با تمام قلبم، واسه زندگي مي ميرم،
تن من مي لرزه اما، تو رو از خودم مي گيرم،
من بي من، من بي تو، من از سايه فراري،
مي شم اون حادثه اي که روزي بود و روزگاري
حالا من نه توي قصه نه تو آرزوم نه خوابم
اين يه اتفاق ساده ست، چرا دنبال جوابم...

خودت اينو نمي دوني... منم به زور هزار تا تلنگر فهميدم... جاي من همينجاست...:)



...


کنار من نشسته. يه پاشو جمع کرده و دستشو حلقه زده دورش. با سيگارش ور ميره. نگاش به زمينه و حواسش به من که کي دستمو از روي دکمه هاي موبايلم ور مي دارم و حواسمو کامل مي دم بهش. «تا چه تیپی باشه...».
«چي؟ چي چه جوری باشه؟»
«يه دققه از اون موبايل لعنتي بکش بيرون. مگه سوال نکردي؟»
«آهان! وايسا اينم بزنم. ول نمي کنه که. گير داده. الان شب بخير مي گم ديگه خفه ميشه»
«آره. يکي تو شب بخير ميگي يکي اون...»
«بيا... تموم شد...»
موبايلو ميذارم جيبم و برمي گردم طرفش. «بنال ببينم چي مي نالي»
«گفتم تا چه تیپی باشه... بستگي داره چه جور آدمي باشه...»
«خسته نباشي... نيم ساعت فک کردي تازه بستگي داره؟!»
موبايلم صدا مي ده.عصبانی میشه. «بابا [...]ي! مگه نکپيد؟»
«دليوريه بابا! جون تو تموم شد ديگه... خوب، يعني چي بستگي داره؟ ميگم طرف از تو خوشش میاد. همه چيشم رواله. خودتم که حال کردي. منم که رو دستم باد کرده! قراره پاس بدم... بابا اصلن ماله يه آقاي دکتر بوده. فقط باهاش رفته رو تخت و برگشته! تميز. فول آپشن...»
«خفه شو بابا... دارم جدي حرف مي زنم. ميگم بستگي داره چقد کنه باشه. با همين يکي ام سر اينور اونور رفتن مشکل دارم. بساط درست مي شه واسم اگه...»
«بابا بچه [...] چرا نمي فهمي؟ مي گم هيچکارت نداره! تو وردار فقط بزن زمين! مي خوام تو اکيب بمونه تا رضا برگرده از دبي. بعدش پاسش ميدي به اون. تو خيلي [...]ي بابا! گناه داري! حالم آدم مي خواد بده بهت بايد نازتو بکشه...!»
«[...]! من ميگم مشکلم با اون يکيه! همين الانشم سر گند کارياي هفته ي پيش گيرم! بذا از اين در بيام بعد يه [...] ديگه بده دستم!»
«قرار نيست کسي بفهمه. مگه اينکه خود احمقت بري عينه زن ذليلاي راستگو بذاري کفه دستش! خوب [...]ي خودته! اصلن مگه نمي گي هفته ي ديگه داره مي ره کيش؟ يه هفته هتلي ديگه! »
«حالا کي قراره بياد؟»
«کي؟»
«عمه ي من! رضا ديگه!»
«سه چهار هفته ي ديگه. چطو؟»
کف کله شو با دست مي خارونه و يه نيم نگاهي به ساعتش مي کنه؛
«کمه که...!»
«تو روحت! فقط زر بزن! اَي ...»
مي خنده. سيگارشو برعکس ميذاره رو لبش.
«روشن کن اونو. [...]ش انقد باهاش ور رفتي.»
موبايلم صدا مي ده. «بابا بمير ديگه! ساعت دوازدهه...!»
«...»
«...»
«...»

/ / /


اینگونه بهتر است...


آري/ جايي ميان افکار مزخرف روزانه ام براي توست/ بعد از تمام آنچه مي توانم به تو ترجيح دهم/ بعد از تمام آنچه نمي توانم کنار بگذارم/ بعد از تمام آنچه تو مي خواهي.../ آري/ جايي ميان سکوت خستگي ام براي توست/ جايي ميان خواب و بيداريم/ جايي/ قبل از احساس لخت و عريان و پَستِ فراموشي حس همزيستي/ جايي پس از تمام آنچه مي توانم بود/ بدون تو.../ لحظه اي از لحظات بودن من براي توست/ نه آنگاه که احساس دلتنگي مي کنم/ نه آنگاه که احساس نياز مي کنم/ هم آنگاه که ديگر نمي توان به ياد تو نبود/ آنگاه که فضاي خالي نبودنت/ احساس ناشايست و ناخوشايند نامردمي را تزريق مي کند/ آنگاه که اختيار/ از مرز عشق مي گذرد/ دست دوستي را مي بوسد/ به پاي آشنايي مي افتد/ به بدرقه ي وظيفه مي رود و دير هنگام/ در لباس جبران/ به لبخند نا موزون اجبار تبديل مي شود.../ .../ جايي ميان تمام روزمرگي ام براي توست/ جايي ميان تمام احساس کافي بودنم/ جايي ميان هر آنچه با من نيست/ براي توست/ و اين تمام آن چيزي است که براي تو دارم/ و مي دانم/ که همين براي تو کافي است/ من/ عذاب وجدان را با رضايت عوض مي کنم/ وقتي تو ديگر چيزي نخواهي.../ آري/ اينگونه بهتر است.../ من/ براي تو/ نگران/ و متأسفم.../.../

/ / /

فراموش مي شوي/ «مثل خواب دم صبح»/ براي فراموشيت فاصله ي بين آخرين لحظه ي خواب و اولين لحظه ي بيداري/ کافي است.../ وقتي در انتظار باشي/ منتظرت نخواهند ماند/ وقتي به ياد باشي/ به يادت نخواهند بود/ وقتي نزديک باشي دور خواهي ماند و وقتي باشي/ تنها خواهي شد.../ در ذهنم خواهد ماند...:/ تلاش/ يراي رسيدن به چيز هاي دور است/ نه نزديک.../ محالِ دست نيافتني با ارزش و نزديکِ در دستانِ فراموش شده.../ ما/ چشمانمان را نمي بينيم.../.../


همان...


شنبه/ بيست و چهارم تير/ هزار و سيصد و هشتاد و پنج.../ دفتر و کاغذ و معمول و نامعمول و.../ همه به فغان آمده بودند که ناخوانده کيست.../ اگرچه خوانده بود و نه ناخوانده/ جز اين از ذهن خراب و بيمار من انتظار نمي رفت/ بساط دلم به خيابان ريخته بود و تمام دل تنگيم/ منتج به فراموشي شده بود.../ در دره ي پنهان نگاهت انتظار ديدن پايان هرچه هست/ موج مي زد/ و اين طرف/ قلم من در تمناي شروعي دوباره و اگر نه/ در انتظار دانستن آنچه بايد مي دانست/ مي دويد/.../
سالي گذشته است از آن روزگار/ دفتر آن روزها را ورق مي زنم/ من/ عاشق دوست و دشمن ميهمان/ بي سلاح و بي زره/ نشسته ام که ببينم چه مي شود اين جنگ نا برابر/ براي من که دوستي را از نزديک نديده ام غنيمتي است ديدن ياري به تمناي نظاره و هم کلامي ديگري/ و البته از بالا که بنگري/ نقش من در اين کتاب عاشقانه همان کسي است که ده برگ مانده به آخر کتاب/ ناگهان/ نيست مي شود و خيال من و توي خواننده راحت/ که اينگونه بهتر است.../ بماند که نويسنده براي کشتن وي/ خود را بارها حلق آويز کرده است.../
سالي گذشته است/ بي بازگشت/ حال مي دانم که هر که را هر دردي گرفتار آيد/ کودکي مي شود براي فرار از اين درد/ مي خواهد اين درد/ درد پا باشد/ مي خواهد قلب باشد و يا ذهن/ فرقي نمي کند.../ حال که دست در گريبان کودکي ام انداخته ام تا راهي براي فرار از اين درد مشکوک بيابم/ مي فهمم.../ وقتي در جاي بزرگترها بنشيني/ جزايت درد است.../ تنبيه/ حسادت/ يا غرور.../
آنچه نوشتي و آنچه نوشتم و آنچه کشيدم و کشيدي/ گذشت/ من و ميهماني که ناخوانده اش منم/ چه بسا در افکارش منِ سالي پيش/ مي چرخم.../ چه بسا نه.../ هر چه هست/ کمي چاشني غرور اگر به لفظ بيافزايم/ شايد.../ بهتر است چيزي نگويم/ که جز اين نيست که ميهمان/ دعوتيِ توست.../.../

سالي گذشت و نوشتم که کاري از من نمي آيد.../ سخت ترين حرفي که مي توان زد.../ چراغ طاقت را روشن کردم و نشستم/ حال/ اگر باز بخواهم همانگونه بنويسم/ اگر بخواهم در اين دفتر/ لب به تکرار گذشته و گذشته تر بگشايم/ آيا فرقي ميان من و من هست؟/ .../ هيهات از من که التهاب خواندن خاطراتم حتي پس از گذشت يکسال همانگونه است... من مانده ام و دنيا مي رود.../
/ / /

شب آرزوها نزديک است... ديگر حتي نيازي نيست آرزويي به زبان بيايد...




من/ هنوز هم/ صبر می کنم/ با اینکه دیگر معنای صبر را نمی دانم/ با اینکه دیگر نمی دانم چرا/ به نثر دیگر/ کار دیگری از دستان بی توان من ساخته نیست/ و این اسمش صبر است.../ دیگر نمی دانم چگونه باید بود/ دیگر نمی دانم چه باید خواست/ آنچنان که «من» نبود و معشوق، خواب چنان دید.../ .../

دلم به اندازه ی تمام سالیان گرفته است/ به اندازه ی تمام ظلم.../




خيلي وقت است منتظر چند دقيقه وقت بلا استفاده ام که چند خط بنويسم. مني که هميشه منتظر يک اتفاق غير منتظره بودم تا چند وقتي ننويسم... . حالا هم که فرصتي پيش آمده نمي دانم چه بنويسم. يعني هر لحظه از اين چند وقت موضوعي براي نوشتن در اين موعد داشتم، اما آنقدر همه چيز در حال عوض شدن است که هيچ کدام ديگر به درد نوشتن نمي خورند... . بماند؛ حالا هم که پشت قلم نشسته ام هيچ فرقي با هرگز ندارم. موتور ماشين را بردم براي تنظيم؛ بعد مدتها؛ روغن و فيلتر را عوض کرده و نکرده راه افتاده ام. اين ماشين به اصطلاح تازه نفس حالا حالاها براي من کار مي کند. دوباره مي زنيم به دل کوير تا ببينيم چه مي شود. قيافه ي ماشين شده شبيه ماشين هاي که صاحبشان چند روزي به آنها استراحت داده و بعد هم روز از نو روزي از نو، نفسشان تازه شده و رمقشان کم... .
رضاي هميشه پشت درهاي کرختي جامانده. ديشب رفته همانجايي که خيلي وقت بود نبايد مي رفت. رفته و آنجا نشسته و تا دلش خواسته ناپرهيزي کرده! همه چيز را آنجوري که نبايد به خاطر آورده. همانجا نشسته و چند ساعتي به حال خودش خنديده... از آن خنده ها... . رضاي هميشه کارش را خوب بلد است. مي داند چه کار کند. يعني ايندفعه احساس مي کند بلد است. رضاي هميشه فکر مي کند برايش فرقي نمي کند که چگونه باشد. مي داند که کليد را هيچ وقت دست او نمي دهند. يعني يک کليد دارد و مي داند که با اين کليد يک در باز مي شود. اما مي ترسد. رضاي هميشه مي ترسد از اين که مي داند آن يک در به راحتي با همان کليد باز مي شود. با خودش فکر مي کند که چه حس غم انگيزي است اين حس که يک کليد داشته باشي يک در، و نخواهي که آن کليد، کليد در باشد... . رضا ي هميشه، رضاي هميشگي نيست... يعني نبود و حالا مي داند که راهي جز بودن ندارد. خلاصه ي کلام اينکه رضاي ما، نوش دارو را همان قبل مرگ سهراب زد و شکست! کيمياي جواني را سر کشيد و خوش به حالش شد که تا هميشه هميني که هست مي ماند... حتي اگر هزار هزار سال بگذرد... :)
ماشين اين رضاي هميشه خراب شدني نيست. فقط حسي شبيه به حس اتوبوس جهانگردي دارد: «چرا هر سال همين موقع از خيابان رد مي شود اين عابر ديوانه...؟»

/ / /

چشمانتان را آزرده ام... به هزل افتاده ام... مي دانم...


لکه ها...


ساده بگويم/ هيچ براي گفتن ندارم/ هرچه هست به ديوار ذهنم چسبيده و بيرون بيا نيست/ پوستر هاي يک مرد ديوانه روي ديوار مانده/ لکه هاي ديوانگي/ قاب عکسي که هنوز منتظر عکسي براي داشتن است/ چه کسي به جرأت مي تواند بگويد مرا مي شناسد/ حتي خودم.../
جلوتر بيا برادر/ بگذار صدايت را بشنوم/ زمزمه کن/ زير لب بگو تمام آن چيزي را برايش زنده اي.../ «کثافت»/ خوب/ فکر مي کنم به اندازه ي کافي بدان رسيده اي/ شايد اگر در حيطه ي من بود/ تو را به حقت مي رساندم/ جاي تو اينجا نيست... برادر/ ارزش بيشتر از اينها را داري/ چيزي کمي بيشتر از اين کثافتي که در آني/ کمي بيشتر/ نزديک به خودت.../ جلوتر بيا/ پشت لبخند من نفرين جاودانه شده/ آنقدر به تو نزديکم که رگهايت در دست منند/ آنقدر به من اعتماد کرده اي/ آنقدر خودت را به من شبيه مي بيني/ که نمي بيني چگونه خنجر را روي گلويت نگاه داشته ام.../ بخند/ لبخند بزن/ من منتظر همين لحظه ام/ اگر خودت راضي به هميني/ من هم حرفي ندارم/ با هم مي خنديم و تو/ راضي/ مي ميري.../ جلوتر بيا/ من کمي ديوانه ام/ دشمنانم بايد در آغوشم/ جان بدهند.../ جلوتر بيا/ برادر.../.../

/ / /

کمي سخت تر از آني است که فکر مي کردم/ کمي بيشتر طول کشيد/ کمي هم بيشتر طول مي کشد/ اما/ بالاخره شب مي شود اين عصر/ !!/.../


هجو؛ هزل؛ حشو؛ لغو؛


فرهاد، مُرد... و شیرین از پس سالیان گذشته تازه به خاطر آورد که حتی یکبار هم به او نگفته که دوستش دارد... روایتی دگر از اینکه عشق پایانی ندارد... صد حیف که این روایت نه شیرین است... نه جانبخش... غم است و نفرت... گاهی اوقات کمی مرگ برای زندگی لازم است و فرهاد این را می فهمد... من و تو می میریم برای زندگی و او زندگی می کند برای مرگ... نگاهش به آنچه هست، خیال ماست بدانچه نیست... صبحش آنچنان زیباست که انگار هرگز شبی به پیش نداشته... بامدادش انتظار است... امید است... خواب نیست...

شب، تکرار همین آزردگی هاست... بدن سست و کرخت را مچاله می کنم زیر پتو و دیوار را می پایم... سالیانی است... چه تصاویر که بر این دیوار نقش نبسته... سه شنبه است... احساس از همه جا ماندگی کمی نسبت به دیشب پیشرفت داشته است... تقریبا صد در صد... همه کار اشتباه است... برای همه کس... چیزی نیست که در این درماندگی کمی از بغض بکاهد... مثلا... نه... اگر همه چیز در جای خودش بود دیگر چه نیازی به غم و غصه بود...؟ همان بهتر که نیست... عادت شده این کرختی شبانه... چه در تنهایی مطلق و چه در تنهایی نسبی...

دیوانه... فرهاد از مجنون دیوانه تر بود... شاید مجنون تیشه را به کناری می گذاشت و عاقل می شد... آنگاه می فهمید که مرده است... نه این درست نبود...شیرین به ایامی که رفته غبطه می خورد... به سالیانی که گذشت... اما... قصه ها همینجا تمام می شوند... روایتی دگر باید... واقعیت... فرهاد مرده و شیرین زنده است... پس پتو هایمان را روی سرمان می کشیم و به این چیزها فکر نمی کنیم... چون بیشتر خودمان را ضایع کرده ایم... می خوابیم... صبح هم وقتی بیدار شدیم انگار نه انگار... همانطور که لیلی...

فرهاد... ای فرهاد بیچاره ی بی عقل...!




دارد صبح می شود. هنوز خواب به چشمانم نیامده. کنار پنجره نشسته ام و فکر می کنم. بیشتر خیال پردازی است تا فکر. کمی در خیابانهای بی انتها ی خیال پرسه می زنم و مثل همیشه، ناگهان یک اتوبوس، پر از واقعیت، بدون هشدار از رویم رد می شود... «کاش می مردم در همین زیبایی متروک...». باد خنکی می وزد. چه چیزها که از این ذهن بیمار نمی گذرد. احساس می کنم بیمار لا علاجی ام و به من گفته اند فقط همانقدر زنده می مانم که مصیبتی که انتظارش را می کشم، ببینم... «و خداوند آنقدر می دانست که قدرت تشخیص و پیش بینی آینده را به خلق نداد...» . دیگر مثل گذشته ها سبک نیستم. شاید روزی از کنار حرفی چنین به سختی، اما آرام می گذشتم. اما داغی که زمانه بر دست و پایم گذاشته، توان و تاب چنین کاری را از من گرفته... مرارتی که کشیدم، چروکی بر پیشانی ام جا گذاشته که وادارم می کند فکر کنم... وادارم می کند چنگ بزنم به آنچه دارم، نکند که یک شبه صد سال پیر شوم... که اگر چنین شود دیگر راهی برای بازگشت نیست... .
آخر تمام داستانهای دنیا معلوم است. اما ما نمی دانیمشان. همیشه عادت داشتم اول، صفحه ی آخر کتابها را بخوانم. به قول خودم بین ماجرا و انتها، ذهنم را به تکاپو بیاندازم... وااای... چه نفرت انگیز بود این کار من برای آدمک های داستان... حالا می فهمم. حالا می فهمم که چه می کردم... حال که انتهای داستان خودم را می دانم. حال که خواننده ی داستانی که در آن نقش دارم صفحه ی آخر را برایم خوانده است. و چه مظلومانه در انتظار اتفاقی ام که این تراژدی را به آخر نرساند. همه چیز طبیعی است و همین است که برای من سخت است... همه چیز همانطور است که احتمالا باید باشد. و در تمام دنیا فقط برای من عجیب و ثقیل و دشوار است. مطمئنا میلیارد ها قصه ی اینچنین در تمام این عالم رخ داده و هیچ کس دیگر نفهمیده... من و داستانم هم... .
اسم این جسارت نیست؛ نه، نمی دانم چیست... وقتی سوالی که جوابش را می دانی را هزار بار از خودت و بار دیگر از کسی که می داند بپرسی. شاید کور سوی احمقانه ی امیدی است که داری... تنها سوال اضافه ای که در ذهنت می ماند «چرا» ست که آنهم جواب معلوم خود را دارد... . کمی سرد شده است. فشارم پایین است. تمام ذهنم را روی کاغذ و تمام معده ام را در دستشویی بالا آورده ام... خود آزاری دیگر از حد گذشته است. نمی دانم چه مرضی است که بارها و بارها خودم را با پرسیدن و شنیدن یک چیز، می میرانم... این ذهن بیمار و پریشان من، می دانم که برای بعد از آخر قصه ام برنامه ی خودآزاری دارد! (روان پریش شده ام! دوستی را دیدم که کمی از این حرفها سرش می شد. ساعتی کتارم نشست و گفت و شنید. در آخر، در چشمانم نگاه کرد و گفت که تحقیقا باید خودم را معرفی کنم! ) خودم را راضی کرده بودم که تا نهایت عمر، آرام و تدریجی ادامه دهم. اما نشد... هر چه شد، اینگونه است که حال بر بام کوهی ایستاده ام و منتظرم ناگهان پایین افتاده شوم. اگرچه بر فراز این کوه بودن، چنان لذتی بر زندگی ام جاری کرده قیاس پذیر نیست... اما... اما ندارد...
دیگر دارد صبح می شود. پایان حرف چقدر تلخ است! جایی که دیگر حرفی برای گفتن نیست... جایی که نقطه ی انتهای یک متن است... موضوع، ادامه دادنی نیست... انتظار معجزه هم سنگینی جو را نمی شکند... التماس هم چاره ساز نیست... اینجا، جاده تمام می شود... مجبوریم برگردیم از خیابانهای پر جمعیت گذشته عبور کنیم تا دوباره به همینجا برسیم... من خسته نمی شوم. کبوتر جَلد همین خانه ام... اما همسفرم هوای تازه تری برای نفس کشیدن دارد. من همه ی آذوقه ای که در ذهنم برای روز مبادا جمع کرده بودم را بیرون ریخته ام. روز مبادا امروز و فردای من است... دیگر از این «مبادا» تر...! هیچ منطقی مرا تایید نمی کند... پدر، مادر، دوستان... گهگاهی خدا دلداری مختصری می دهد... آنهم چون بنده ام و مخلوقش... اما دیگر هیچ کس سر تایید برای من تکان نمی دهد... حتی خودم... یعنی برای کاهایم دیگر نیازی به تایید خودم ندارم... نه خودم نه هیچکس دیگر... وقتی از نظر خودم عقلی برایم نمانده، چه انتظاری از دیگران می رود... . آدمها آزارم می دهند... همه شان خوب اند اما از در بدی وارد زندگی من شده اند. هر کدامشان خاطره ی زمختی از رنج دوران را برایم تداعی می کنند که بیچاره ها، خودشان در آن نقش نداشته اند...

و در آخر تمام این افکار درهم، جایی که دیگر صبح شده است... نگاهی به آسمان، تمامم را از کدورت پاک می کند... هیچ دردی نیست... هر چه هست آرامش است و خدا... و اینکه هیچ چیز مرا از پا در نمی آورد را هیچ کس نفهمید و نمی فهمد... هیچ کس نفهمید که خدا کافی است...


If I begin to feel lighter
Hold me down
And I'll be yours for evermore

God bless this mess I'm in
For its time
To be rid of a certain sin

A cool breeze down my spine
And if I'm really here
Then I feel fine

A freelance child
You bring it all back
This world is eating me inside

Don't look too far
Don't look too far






/ / /

نه رقیب تو ام، نه هم صدای تو. نه سنگ تو را به سینه می زنم، نه ساز مخالفت را ساز می کنم. رفیق تو ام. اما اگر بخواهی لفظی روی احساس من بلند کنی، نفست را با نگاهم می گیرم... به همین تندی... به همین سادگی... کنار من بنشین. از من بخواه. می دانم چگونه رفیق تو باشم. خوب می دانم... اما بهتر می دانم چگونه دشمنت باشم. چنانکه بدترینشان نمی تواند... نزدیک ترین نزدیکانم هم که باشی...هیچ نیستی اگر نخواهم... دیوار اتاق تنهایی من از شبهای گوشه نشینی تو سیاه تر است...
خون، حیات بخش است... اما اگر در چشمانت جمع شود، کور می شوی... اگر در گلویت دلمه شود، خفه می شوی... بترس از من... بترس از سرخی من... من دشمنانم را از دوستانم نزدیک تر می دارم... همین...


همیشه...


تنهایی مرا انتهایی نیست/ برای تنهایی من بودن و نبودن فرقی ندارد/ رفتن و ماندن فرقی ندارد/ تنهایی من بر دوش آرزو های برآورده شده هم که می نشیند/ باز تنهاست/ نمی فهمد/ تنهایی من از فرط تنهایی/ مثل تمام تشنگان به آب رسیده/ نرسیده سرش را به جویبار بودن فرو می برد/ و نمی فهمد که حکمش تشنگی است/ سیراب نمی تواند شد از این جویباز و هیچ جوی دگر.../.../

در انتهای راه رفته و نرفته ی من سرابی است که مرا امیدی بدان نیست/ اما تمام امیدم را به چشمانم می سپارم/ تا لااقل/ تا جایی که توان دارم/ به سویش گام بردارم/ من/ دوباره احساس هیچ را خریده ام/ کمی غمگینم/ از این جبر/ از احساس نزدیک شدن به اتمام/ از احساس ماندن در شروع/ از احساس فهمیدن/ من از فهم پُرم/ اما راهی برای نفهمیدن نیست/ من از ماندن پُرم/ اما راهی برای نماندن نیست/ خسته ام از فهمیدن و دانستن/ دلم هوای ندانستن کرده است/ می خواهم هیچ ندانم/ هیچ نفهمم/ دلم برای فدا شدن تنگ است/ و خسته ام از این درماندگی که فدا هم نمی توان شد/ خسته ام از این دلدادگی که دل هم نمی توان سپرد/ خسته ام/ و تلخ تر آنکه متنفرم/ من از این دنیا متنفرم/ از این زمین پست/ که سخافت شما نامردمان دون سیاه ترش کرده است/ از این حجم کثیف/ که در آن بودن و نبودن/ رفتن و ماندن/ مردن و زنده شدن/ هیج فرقی ندارد.../ من متنفرم.../.../

هوای تازه می خواهم/ شروع بی پایان می خواهم/ من/ دلتنگی می خواهم.../ شاید وقتی بیاید که نگرانی را با دستان خودم قبض کنم/ شاید روزی فرا رسد که ترس را گور کنم/ شاید وقتی.../ یار دیرین.../ مرا توان نبودن نیست/ بدان است که هستم/ امید روزی در ذهن بیمارم پرسه می زند/ که تو/ به بودنم بکشانی.../ من/ تورا برای خواستن همه ام/ می خوانم.../.../

/ / /

«عاشق جسور است...»... اینگونه است...؟ اینگونه ام...؟ نمی دانم... از یاد برده ام که چگونه باید بود... از ذهن رانده ام که چگونه نباید بود... در کوره راه بیماریم تازه در حال آموختن این بودم که چگونه باید نبود... می بینی... هیچ آموخته ای به کار نمی آید... همه چیز را نقضی هست و همه نقضی را دلیلی... شاید می آموختم که نقض من دلیل نمی خواهد... شاید می آموختم که صدای من انعکاس ندارد... آموخته و نیاموخته... صدای انعکاس من از عمیق غریب قریبی بر می خیزد... مرا ترس پاسخ است و جسارت عشق... کدامین درست است...؟ شاید می آموختم چیزی میان این دو... اما مگر عشق میانه می شناسد...؟ مگر این و آن می فهمد...؟ مگر می بیند...؟ مگر می شنود...؟ نه. جواب همین است و لاغیر... اما... تفاوت عشق و هم نهادی در این است... عشق نه می بیند، نه می فهمد و نه می شنود... اما جدا نمی شود... تمام بدی را می خواند و تمام خوبی را نثار می کند... هیچ نمی گوید... خود را به فراموشی می زند... و شاید بگویی که دروغ می گوید... و این فقط بدان دلیل است که نمی خواهد باور کند که نمی فهمد... نمی خواهد قبول کند که نمی بیند... و کدامین همنهادی است که جسارتی چنین داشته باشد...

/ / /

صد سال حرف هم در این سطور جا می شود... فاصله ی غربت و قربت همین اندک فاصله ی میان شب و سحر است... سخت است... باور کن... سالیانی را از غربت به بیداری شبان پناه بردن و سالیانی دیگر را از قربت... باور کن... خود را غریق نا شکری می بینم هنگامیکه از پس مرادِ به دل نشسته، غم دوران را مرور می کنم... خدای من... می دانم... این عین ناشکری است... اما به خداییت قسم که در دستانم جسارتی نمانده... «جسارت عاشق بر سفره ی رنگین معشوق حماقتی می نماید که عاشق را چاره ای جز نهان کردن و سپردن نمی گذارد... عاشق و حمیق و جسور هر سه اسطورگان راهی مشابهند. حال آنکه فرقشان[...] جز به عین معشوق عیان نیست... [و] ظرافت اینجاست که معشوق مقایسه نمی کند و عاشق مشابه می انگارد...» (شهاب الدین سیستانی)

خیال...


آري/ حق با توست/ هر چه بگويي حق با توست/ دوباره دست پيش را گرفتي که.../ رسم/ همين است/ تو خالقي و من مخلوق/ دست ضعيفم را به بند آزموني دگر بياويز و برو/ بنشين و تماشا کن چگونه دست و پا مي زنم براي گشودنش/ لختي کمکم کن/ و دوباره بنشين و تماشا کن که چگونه زجر مي کشم براي بستنش/ .../ حق با توست/ .../
تکرار مي شوم/ فصل دگري در اين دفتر/ نمي دانم/ اين طومار تنهايي را چند فصل کافيست...؟/ درک/ طلب/ جسارت/ رخوت/ ايثار/ رهايي/ جدايي/ و اينبار.../ چشم باورم را نمي خواهم گشود/ «نکند خواب است... نکند بيداري است...»/ برگي نو/ نه/ دفتري نو بايد/ برگ آغازين:/ «به نام دوست... اينجا کجاست...؟»/ اينجا کجاست؟/ نمي شناسم/ چه مي شود؟/ نمي دانم/ خاکستري زير آتش و آتشي زير خاکستر/ مرغ دل را به تير هجران مي زنند و بر آشياني از زر مي نشانند.../ اينجا کجاست؟/ سکوت غريق را مي شکنند و غريق سکوتش مي دارند/ چراغ خانه را مي کشند و حياط شب را خورشيد مي بخشند.../ اينجا کجاست؟/ حق با توست اگر و حتي اگر به فهم من نگنجد/ اما/ گاهي نيم نگاهي به درخت عجبم بيانداز/ کدامين را باور کنم...؟/ حکمتت را... يا حکمتت را..؟/.../

/ / /

روبرويم نشسته اي؛ همانگونه که صد سال است مي نشيني. واضح تر؛ واقعي تر؛ انگار که خودت باشي و نه مثل هميشه خيالت. اگر نخواهم باور کنم، راهي نمي ماند جز اينکه همانگونه که خيال مي نمايد بنمايي. که ايکاش اينگونه بود. خيال کجا و حقيقت کجا... مثال کجا و تمثال کجا... براي مني که خيال و وهمم نيز لبخندي به لب ندارد، چه خيالي واقعي تر از تويي که به تبسم شکفته اي. نشسته اي. انگار نه انگار که مرا تنهايي ابدي حکم است. ترسيده ام از چنين خواب محکم و بلا تشابهي که نمي بينمش... ترسيده ام... بيداري آخر اين خواب، نبش قبر هزار سال بي خوابي عشاق است... و تو نشسته اي و انگار نه انگار... که تويي...



دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد

نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد

بنال ای بلبل دستان از این آلاله ی مستان
میان صخره و خارا؛ اثر دارد، اثر دارد...

نهان مدار که چه نهفته ای در آن کلبه ی احزان/ من وما به یاریت شتافته ایم.../ شراب ما اگرچه یکساله است/ صد سال نهان دارد.../ بشتاب و دست به هر بند پوسیده ای مسپار.../.../
این همه


من تورا بدرقه کرده ام/ از قصد/ خانه ات را گم کرده ام/ گوشهايم را گرفته ام/ چشمهايم را بسته ام/ خودم را به آن راه بيراه زده ام/ تا/ نفهمم که نفهميدي.../ ندانم که ندانستي.../ من/ همان الف آخر حتي مانده ام/ که ي نوشته مي شود.../ چه کسي مي فهمد...؟/.../

روزی دگر...


شب است/ نه همه جا ساکت/ که مسکوت/ چادر سياه نمناکي پشت پنجره/ باشد که هيچ نبينم/ من/ در فکر و فکر در من/ نه مشکلي که چاره اي انديشم/ نه چاره اي که به دردي بندم/ رگي سرد زير پوستم خوابيده و جايي گرم در آغوشم گرفته.../ .../ تصويري گرفتار/ در عميق ذهنم دست و پا مي زند/ فهميده ام/ ليک/ چگونه اش آزاد کنم که هر چه بر من است/ از اوست/ چگونه اش رها سازم که به يقين بسته است و تيغ شک به کار نيايد/ و چه کنم که همه ام/ يکباره غرق همان تنگناي عميق است و ما بقي من/ خالي است/
شعر نمي گويم/ سالياني است که به ريسماني متوسلم/ و بدان به ژرفاي چاهي قدم نهاده ام که بازگشتنش دشوار است/ آمده ام که ببينم آنچه را که انتظار رهايي مي کشيد و من/ نکردم/ آمده ام که ببينم/ بشنوم/ و بدانم که چيست/ و گاهي است که فهميده ام/ من خود اسير تنگناي حسرتم و زنداني من/ عشق بدون طلب/ در انتظار آزادي است/ و چه نعمتي است عشق بي معشوق.../ عشق بي حسرت.../ عشق بي .../ .../
يکسال گذشت و جز خاطره اي از من منصور نماند/ روزي دگر است/ کوچه ها ديگر آواز مرا نمي خوانند/ در خيابان ها/ خيابانهاي شلوغ/ موج مي زنند کساني که ديگر نمي توانمشان بود/ مردماني که چشم محبتشان را تقسيم کرده اند.../ پسرانی که هرگز دروغ نمي گويند و دختراني که ديگر سبزه گره نمي زنند/ .../ من در ميان چنين جماعتي/ چنين خيابانهايي/ .../ نه.../ فکر نمي کنم.../


مزخرف...

سال نو. فصل نو. مي خواستم اين خاکستري سرد را نو کنم. اما چه فايده... نوشته ها که نو نمي شوند. منم و اين نوشتن و يک قلم. همين را بلدم. جور ديگر هم بلد نيستم. همين مزخرفاتي که سر هم مي کنم و اسمش را حرف دل مي گذارم. همين چند خطي که مي نويسم دل خودم را خوش مي کنم. خاطرات را زير رو مي کنم، آرزوها را مرور مي کنم... اما چه فايده... «کو سلامي که دلم تازه کند...»
چه سالي گذشت. بدترين و بهترين. محال و امکان. دوباره و هرگز. داستان به اصطلاح عاشقي که از اول تا آخرش معشوق نداشت. قصه ي بي سر و ته ديوانه اي که دنيا را عوضي آمده. به سادگي هرچه تمام تر، صبح ها صبحانه مي خورم، ظهرها ناهار و شبها شام. بعد از خواب بيدار مي شوم و وقتي مي خوابم خواب مي بينم. نه کسي دلش برايم تنگ مي شود و نه وقتي کسي نيست احساس تنهايي مي کنم. مطمئنا متوجه مي شويد که اين آخري را دروغ گفتم! هنوز عادت نکرده ام. کمي سخت است قبول کردن اين که فقط وقتي که به درد مي خوري، هستي. البته عادت مي کنم. دير نمي شود. يک عمر وقت هست.
وقت پيدا کردم تا کمي فکر کنم. خوب؛ کمي فکر کردم! حالا مي فهمم که اگر بخواهيم منطقي باشيم، متوجه مي شويم که همان خيال پردازي بهتر از مرور واقعيت است. واقعيت هميشه هست. چيزي که کم پيدا مي شود رويا است. خيال، همان چيزي است که به جاي واقعيت، به انتهاي خاطره هايمان مي چسبانيم. و چه چيزي بهتر از اين که همه چيز همانطوري مي توانسته بود باشد(!) که ما خواسته بوديم. نه حال را خراب مي کند نه آينده را. فقط اگر جلوي ديگران اينگونه نظرها را بگويي، کمي تنها مي شوي... خصوصا آنهايي که فراموشي و رها کردن را دوست دارند...



گذشت/ یکسال دیگر/ زمستان دوست داشتنی/ به یادت خواهم ماند/ پاییز خاطره انگیز/ دوستت خواهم داشت/ و ای بهار بی معنی/ ای بهار همیشه نفرت انگیز/ تحملت خواهم کرد/ که حتی لیاقت ندیدنت را هم ندارم/ من زنجیر به پایم مانده/ زنجیری که باز است/ و من/ احساس بسته بودن را به خود بسته ام/ هرچه می کشم از من است/ حتی تمام نا اهلی من.../ حتی تمام نامردمی شما/ حتی تمام دوری تو/ .../.../.../.../.../.../.../.../.../.../.../.../.../.../

دستم به قلم نمی رود/ آرزوی سال خوبی برای شما/ و یک دنیا حسرت/ برای من/ همین/


مهمان...


تسلي بخش من؛ بنشين؛
ببين؛
تنهاي تنها؛
سايه ام لرزان و دستانم زمخت و سينه ام سرد است و سر سنگين؛
به روي بام، بي خورشيد، هنوزم توشه پر امّيد؛
بيا، بنشين؛
شراب سرخ اندوهم به روي گونه ها مي بين؛
ولي غم را نه از کنج لبم مي چين؛
که من را حرفِ بي پايان و دلدردي است بي درمان،
سکوتم لا به لا ي جمله ها پنهان؛
مرا احساس دلتنگي گرفته سينه در دستان؛
کنارم باز مي بنشين؛
مرا قلبي گرفتار است؛
نخواهم مي بگويم سينه ام زندان اسرار است و يا سودايم ايثار است؛
نخواهم مي بگويم، نه، نمي خواهم بگويم ذهن بيمار است و روز و شب، خيال و خوابِ ديدار است؛
مرا ناگفته بسيار و تمام ذهن سردم زخم تکرار است؛
کنارم باز مي بنشين؛
که چشم بسته بيدار ست؛

کنارم باز مي بنشين؛
که يادآور شوم احساس رفتن را؛
به نا حق؛
سجده بگذارم سپردن را؛
تمامم رنج مي بايد؛
صدايم زير هق هق هاي شبهايم کماکان سينه مي سايد؛
بيا، بنشين، ببين؛
عمر نگاهم بيش از اين لَختي نمي پايد؛
خطوط چهره ام يادآور هر لحظه بي تابي؛
نگاه تيره ام فرياد بي خوابي؛
تپش در سينه ام ترديد مي پاشد؛
سکوتم شايد از مرگ جدا افتاده اي باشد؛
تبم هجران و رفتن راست؛
تمام درد من فقدانِ لفظِ «ما»ست؛
فراموشي تمام رنج بي پايان دورانهاست؛
نمي دانم؛
چنانم سايه اي طولاست؛
که گويا روبرويم صد غروب سرد پابرجاست؛
کنارم باز مي بنشين؛
که تا باور کنم تنهاي تنهايم؛
که يادآور شوم بيهوده اينجايم؛
کنار عاشقي بنشين که روحش را نمي بيني؛
کنارش هم که بنشيني؛
به جز اندوه بي پايان؛
از افکارش نمي چيني؛

تسلي بخش من بنشين؛
من از روياي شبهاي تو بيدارم؛
به پاي هر ورق از دفتر شبهاي بيمارم؛
به ياد لحظه هاي دور، مي بارم؛
من از يک لحظه نسيان هم؛
که حتي کمتر از يک دم؛
تو را از ياد من دور و جدا سازد؛
عميقا زار و بيزارم؛
بيا، بنشين؛
که از ياد تو سرشارم؛
گرم صد بار سوزاني؛
و يا پيدا و پنهاني؛
مرا زهر خداحافظ بنوشاني؛
که ميراني؛
خودت هم خوب مي داني؛
که من با شوق ديدارت دوباره زنده مي مانم؛
بيا؛ بنشين؛
که تا آخر به يادت سايه مي مانم؛
و مي دانم؛
که پشت لحظه هاي شاد فردايت؛
به تلخي جاي مي مانم؛
تسلي بخش من؛ بنشين؛
که من اينجا همين يک لحظه مهمانم؛


(اسفند هشتاد و پنج)

تا جایی که به خاطر می آورم...

دلم براي گذشته ها تنگ است. دلم براي رفته ها و از دست داده ها تنگ است. براي سالهايي که آرزوي لحظه ها به دلم نمي ماند. براي روزهايي که مي دانستم تمام روز را خوشحال خواهم بود. براي همه ي ساعتهايي که مي دانستم در نگاهم مي ماني. دلم براي صبح هايي که شوق ديدنت خواب را از پنجره ي اتاقم بيرون مي راند، تنگ است. براي شبهايي که نديدنت شعله مي شد براي کاغذ عمرم، تنگ است. امروز دوباره اين حس غريب به سراغم آمد. حسي که نمي دانم کي و کجا به وجود آمد. ولي از وقتي به خاطر دارم با من است. حس اشتياق براي آمدن. شوق رسيدن. انتظار ديدن. نمي دانم... اما امروز هرچه بود، دوباره تمامي ام شوق بود براي لمس گذشته ها. سراسر تکرار بودم براي خاطره ها... و اين بود که ناگهان دلم تنگ شد؛ اينبار براي آينده. براي آينده ي غريب؛ بهتر بگويم، قريب. دلم تنگ شد براي سالهايي که تنها خواهم بود. سالهايي که فراموش خواهم ماند. آري. دلم تنگ شد. چرا که عادت کرده ام به اين انتظار و اشتياق. شايد دلم هيچ چيز ديگر نمي خواهد. گاهي شک مي کنم. شک مي کنم که آيا تو را مي خواهم يا خاطره ات را. شادي بودنت را مي خواهم يا غم نبودنت را. شک مي کنم. به اين که به حال زنده ام يا به ماضي. شک مي کنم... کاش بودن بيش از نبودن بود...
امروز دوباره گذشته ها خودشان را جلوي پايم انداختند. و فهميدم که من، صد سال دوري تو را تحمل کرده ام. صد سالي که فقط چند سالش گذشته است. من تا انتهاي عمر از تو خاطره دارم. من تا ابد، تنها بوده ام... . خاطرات گذشته که مرورشان تمام مي شود، تمام خاطرات آينده ام از پرده ي نگاهم مي گذرند. خاطرات روزهايي که بدرقه ات خواهم کرد براي رفتن. روزهايي که تنهايت خواهم ماند. روزهايي که پيدايت خواهم کرد. روزهايي که نگاهت خواهم داشت. و خاطرات تمام روزهايي که فراموشت خواهم ماند. تمام اينها، عمري را براي من رقم زده اند. چقدر واقعي است : من، به اندازه ي تمام لحظه هاي نبودنت با تو خاطره دارم و تو، تنها به اندازه ي دقايق بودنم... همين بس که مي دانم، من به همين برگ ها زنده ام. از امروز، هر روز، برگي از خاطرات آينده است؛ تا جايي که به خاطر مي آورم...



خودت باش. همین.

امشب...


اینجا چقدر تاریک است. من، رو به دیوار اتاقم نشسته ام. می توانم بگویم نعشم روی صندلی افتاده است. سنگین و سست و صلب. نه حال نوشتن حروف بیهوده و پیچیده ی پر ایهام و ابهام همیشگی را دارم، نه حس سر دادن غزلواره های بی معنی و پوچ پر از اسلش را. حتی حس و حال فکر کردن هم ندارم. مثل همیشه در اغمای شنیدن حرفی که نباید بشنوم، مانده ام. این بار اما، کمی فرق دارد. مثل همیشه نیستم. احساس تنهایی نمی کنم. احساس دلتنگی هم نمی کنم. همینطور احساسات مربوط به بیهودگی و غربت و غم و درد دوری. چیزی که در تنم جاری شده، جز اینهاست. نمی دانم چیست. اسمش نه برای من مهم است نه برای شما. هر چه هست، آنچنان سستم می کند که نای پلک زدن ندارم. خون داخل رگها را حس می کنم وقتی زیر پوست سردم می جهد. تنها جنبش این تن خسته همین است. این حس که نمی دانم چه مرگم است آنقدر برایم بی ارزش شده که تقریبا نمی خواهم بدانم. سکوت که دیده است اینبار کاری به کارش ندارم، تصمیم گرفته از مرگباریش بکاهد و مثل یک سکوتِ خوب (!) کنارم بنشیند. آخرین چیزی که در ذهن بی خاصیتم می لولد، ته مانده های جمله ای است که یادآور ترس است. ترس از بقیه. ترس از دوست داشتن. و به خاطرم می آورد دوست داشتن را به خاطر ترس از تنهایی. و دوباره خاطراتم محو می شود تا جایی که سایه روشنی از تنهایی به خاطر ... . نه. مثل همیشه نیستم. کمی بغض ته گلویم مانده که از کم بودنش خجالت می کشد. امشب مثل همه ی شبهایی که گذشت نیست. احساسی شبیه دفن شدن دارم. منظورم تمام شدن یا فراموش شدن نیست...نه. احساسی شبیه سپری شدن... یا سپرده شدن. نمی دانم. به طور مرموزی هیچ چیز مانع فکر کردنم به هرچیزی نمی شود. البته این دلیل نمی شود که احساس دلسوزی همیشگی ام برای خودم سر نزند. حسی که همیشه تحقیرم می کند به خاطر فکر کردنم. من اسیر افکاریم که به نیابت از آرزوهایم، به جای واقعیت روبرویم، از روی پرده ی چشمانم می گذرند. دلم نگرفته است. شاید هم گرفته باشد اما من حس نمی کنم. حرفهایی که دوست دارم بزنم را یکبار دیگر مرور می کنم. حرفهایی که قرار نیست هیچگاه گفته شوند. از فکرم می گذرند حرفهایی که گفتن و نگفتنشان، به حال من توفیری ندارد. اما شاید روزی، جایی، تغییری ایجاد کند.
باد سرد از لای پنجره می آید. اتاق سرد شده اما رخوت نمی گذارد از جایم بلند شوم. فقط می خواهم فکر کنم. به خودم. به این دنیا. به ما. به خدا. به هر چیزی که احساس کنم نقشی در این رخوت من دارد. به هرچیزی که احساس کنم با فکر کردن به آن، شاید دلیل مثل نعش افتادنم را بفهمم. فکر می کنم. به اینکه چگونه بعضی ها نجات می یابند و بعضی های دیگر خودشان را نجات می دهند. به این فکر می کنم که چگونه می شود همه چیز را داد تا هیچ نگرفت. چگونه می شود راضی بود به هیچ. در حالی که خود هیچ ناراضی است. اینجا آنقدر تاریک است که افکارم را هم پیدا نمی کنم. ترجیح می دهم ذهن خسته ام برای چند ساعتی بمیرد. برای خودش بهتر است. وگرنه همینطور تا صبح هذیان می گوید. چشمانم را بسته می شود (!). آخرین چیزهایی که به خاطر خواهم سپرد، خاطره ی زیبای به جا مانده از گذشته است و یکی دو تا آرزو و آخرین سوالی که خوانده ام: « آیا مجموعه ی همه ی مجموعه هایی که عضو خودشان نیستند، عضو خودش است...؟»


بشنو...


«ای صبح بی کسی
مرا به خانه ی شب مفرست که مرا خواب نیست
بیهوده ام نیت میراندن داری
من زنده ام
چشمان مرا خواب دشمنی است
و بیداریم چشمان تو را خار
ای صبح بی کسی
مرا به کلبه ی حزن مفرست
مرا فرصت غم نیست
که بیش از این نمی توانم بود...»

/ / /

مرا بشنو/ مرا بشنو که جز برای شنیده شدن نیستم/ اینگونه ام منگر که هماره به شنیدن نشسته ام/ اینگونه ام منگر که مسکوت مانده ام/ من/ فریاد تنگنای دلم/ از حنجره ی مور/ سلیمانم باید به شنیدن/ من/ نگاه زندگانم از پس گور/ مسیحم باید به باز گرداندن/ مرا بشنو که من صدای آشنای دوباره ام/ نفیر سوزناک همیشه ام از نای بی نای خستگان/ توبه ام/ گاهی که دگر گناه نکرده نمانده/ دعایم/ گاهی که نفس/ پای به بیراهه کشانده/ من/ عشقم/ درمانده از نفرت/ خیانتم/ وامانده از عادت.../ مرا بشنو/ تلخم/ می دانم/ لکن آنی ام که همانی/ و جز آنم که متظاهر بدانی/.../

مرا بشنو/ ای صید به دنبال دام/ افسار دوستی بر گردن کس و ناکس مبند که ناکجا بسی نزدیک تر از آنی است که می نماید/ چشم بر هم زنی نه از اسب/ که از اصل/ افتاده ای/ سفره ی مدارا همه جا مگشا که نان درد در آن گذارند/ .../ مرا بشنو/ ای دور تر از همیشه/ من/ زبان نافهمِ اسرارِ فاش شده ام/.../


صدای پای نیامدن...


زينگونه ام که در غم غربت شکيب نيست
گر سر کنم شکايت هجران غريب نيست

جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکيب هست و ز جانان شکيب نيست

گمگشته ی ديار محبت کجا رود
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست

عاشق منم که يار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و ليکن طبيب نيست

/ / /

ای نگاه سنگین حزن بر دوش من/ ای تلخی زهرگونه ی رخوت بر ذهن من/ ای فریاد بلند سکوت در گوش من/ ای غرور شکسته ی باد در گلوی من/ تو را می خوانم/ نه بدانکه تویی/ که بدانچه منم/ تو را می خوانم/ ای حال زوال من/ ای جواب بی سوال من/ تو را می خوانم که در این تنگنای همیشه مسکوت/ منم و تو و هزار حرف نگفته/ که هیچ وقت/ هیچ یک/ هیچ کدام را باز نمی گوییم.../.../ می دانم/ می دانم هرگز به بد نخواسته ای/ می دانم هرگز تنهایم نگذاشته ای.../ اما/ می دانی چه کشیده ام برای کشیدنت...؟/ می دانی چگونه بریده ام از همه برای رسیدنت...؟/ می دانی.../ نمی دانی و نمی خواهی دانست/ .../

صبح سکوتم به سکوتی عمیق تر افطار می شود/ روزه ی خوابم به خوابی دگر می شکند/ من/ اسیر هزارتوی نافهم غربتم/ در این میانه که یاری/ گاهی/ چون تیری از چله ی کمان رهیده بر آستان نگاهم می نشیند و خون تلخ و شور وجود ناپاکم/ رخصت دیدار دیده ی وی نمی دهد/ در این زمانه که نغمه ی دوست جز از دوست بر نمی خیزد/ اگرم زبان طعنه نگوید که ز خودِ وی نیز نه چنین است.../ آری/ تنهایی ام را چنان پوشانده ام که خود نیز نبینم/ سکوتم را چنان فریاد می کشم که خود نیز نشنوم/ من اسیر گاه گاه شنیدن صدای پای نیامدنی ام که هرگز/ می آید/ من سکوت تورا شنیده ام.../ اگرچه خود نتوانسته ای.../ با من بمان/ با من بمان که ترس نبودنت/ تمام لحظه های بودنم را پر کرده است/ احساس هرگز ندیدنت چنان برآشفته ام می سازد که .../ بگذار از آمدنت بگویم به جای نبودنت.../ همهمه ی خالی «پرواز» را شنیده و دیده ام/ با من از آنچه نمی خواهی خواست بگو/ از من/ با من از آنچه نمی توانم داشت بگو/ از تو/ با من بمان/ من/ احساس بودن یک آغوشم/ آنقدر دور که آسیب نرسانم و آنقدر گرم که در ذهن بمانم.../.../


من و چراغ...


«آه ای ستارگان.../ به یاد بیاورید مرا.../ من همانی ام که شبهای سرد را زیر نور همیشه بی فروغتان/ چنان که نتوانند/ گذرانده ام.../ به یاد بیاورید مرا.../ من/ سرما را به جانِ ناتوانی ام خریده ام.../ اما.../.../

چراغ خانه ی دوست همیشه خاموش است...»



آینده... ای همیشه شیرین...


چه روزهایی دارند می گذرند/ چه شب هایی می آیند.../ این دفتر لعنتی را ورق می زنم/ هر سال/ همین موقع/ همین ماه/ همیشه بدترین روز های سالند/ همیشه بوده اند/ و برای همین بهترین خاطره ها همیشه همین حوالی بیدار می شوند/ دفتر گذشته ام همیشه این حوالی پرتر است/ همیشه این حوالی/ تویی که روی ورق های اشک آلود دفترم راه رفته ای/ تویی که نگاهم را منتظر نگاه داشته ای/ تویی که خبری از تو ندارم/ تویی که.../ درست است/ این لحظات عزیزند/ همه ی لحظات عزیزند/ همیشه/ همه جا/ تویی که قلمم را روی کاغذ می کشانی/ و این تنهایی/ یا شکرانه و روزه ی روزهای آینده است/ یا بهای کفران نعمت روزهای گذشته/ که می دانم دومی است.../ چرا که دیگر نعمت تمام شده و منِ کافر/ تا ابد بهای لایق نبودن را می پردازم.../.../

آینده.../ آینده ی همیشه خوب.../ بیا و نجاتم بده از دست این حال بی نصیب/ بیا و فراموشیم ده برای این گذشته ی پر خاطره/ اگر تو همان آینده ای که تا به حال چندین بار گذشته ام را به گذشته ام پیوند داده/ اگر تو همانی که هر سال همین موقع روی ورق های دفترم قدم می زند/ اگر تو همانی که نصیبم می شود هر سال/ بعد از این رنج و عذاب پاییزی.../ بیا/ بیا و نشانم بده که مثل همیشه این روزها را در خوابم.../ بیا و در آغوشم گیر.../ من منتظر گرمای انتهای زمستانم.../.../ اگر این آینده همانی باشد که همیشه بوده.../ وای .../ تویی که دوباره در نگاهم سبز می شوی.../ تویی که دوباره همیشه ام می کنی.../ می دانم/ می دانم که تابستانها می روی.../ می دانم.../ اما همین خیال هر بهار آمدنت.../ بگذریم/ الحق که خیال است.../.../

خدای من/ حق داری که فراموشم کنی که فراموشت کرده ام/ اما هرچه می کنی.../ هر عذابی که می دهی/ این بی تصیب ها را از دور و بر من جمع کن.../ بر من مباد که حسادت کنم به آنچه که دارند... که هیچ ندارند.../.../


اعتراف... اما به شیوه ی خودم...


دهان بگشای/ دهان بگشای بگو آنچه را گفتنی است/ آنچه را ناگفتنی است/ دهان بگشای/ بگذار اندکی بیاساید این روح زخمی دور از این زخمه ها/ اندکی از این غبار را بزدای از روح/ این خاک تنها نصیب تو نیست که اینگونه بدان نشسته ای/ برخیز/ بگو/ بگو چه می خواهی/ بگو چه می خواستی/ بازی بخور بازی یلدا را/ بشکاف ضخامت لفافه را/ سخن بگو از پس این درون لایتناهی.../.../ اعتراف کن.../.../

مگر نه این است که لب جز به اعتراف نگشوده ام تا کنون...؟/ مگر نه این است که سخن جز به خودخواهی نرانده ام تا کنون...؟/ خودخواه تر از من که اعتراف کند هر آنچه را که ناگفتنی است...؟/ سنگدل تر از من که براند سخنی را/ که حکم همیشگی آن نراندن است...؟/ آری/ اعتراف می کنم که اعتراف کرده ام/ همیشه و هماره.../ اما به شیوه ی خودم.../

اعتراف می کنم.../ به دروغ هایی که گفته ام/ از همیشه تا اکنون/ به الفاظی که بسته ام/ به ناملایماتی که گفته ام/ به دوستی هایی که روا داشته ام چنان که کلام راست نتواند کرد/ به محبتی که داده ام/ چنان که لفظ صحیح نتواند داد/ آری.../ اعتراف می کنم به دروغ.../

اعتراف می کنم.../ من همانی ام که هماره در پیِ کشتن شماست.../ اما جرأتش ندارد.../ همانی ام که همیشه نگاهش پشت سر شماست.../ اما قدمش نمی تواند.../ من همانم/ من همانم که سخن به لفافه می گویم اما کلام تیز می کنم تا روزی زیر گلوی برهنه تان بنهم.../ آری.../ بترسید از من که شبهایم تمام غبطه به حال کسانی است که نیستند و .../.../

/ / /

اعتراف می کنم.../ اما ساده تر.../ من رضا هستم/ تمام سعیم بر آن است که رضا باشم/ مثل همه/ همه چیز می خورم و می نوشم/ الا آنچه که از آن نهی شده ام/ دوران کودکی ام همیشه کنارم نشسته است/ وول می خورد/ اما می شود تحملش کرد.../ از کودکی عاشق توپهای گرد بودم!/ هر ورزشی که توپ گرد دارد را هم امتحان کرده ام.../ به زور صبحانه می خورم اما ناهار تلافی اش را در می آورم/ درس نمی خوانم اما از درس خواندن بقیه لذت می برم/ درس هم که می خوانم هیچی نمی شوم/ بیشتر اوقاتم به قدم زدن در کوچه ها می گذرد/ موسیقی را دوست دارم اما فکر نمی کنم او نسبت به من احساس خوبی داشته باشد/ گنجه ام دارد از خاطراتم می ترکد/ زیاد می نویسم اما هیچ کدام به درد بخور نیستند/ گاهاً سیگار را ترک می کنم/ اشکم دم مشکم نیست!/ اما زیاد در می آید/ احتمالا فرق بین شبها قبل از خواب مسواک زدن یا گریستن را نفهمیده ام.../ به طرز مشکوکی فحش خورم ملس است و البته دست به فحشم هم بد نیست/ سه شنبه ها را دوست دارم ولی تا به حال به هیچ کس نگفته ام چرا/ لوده نیستم اما از خنداندن خوشم می آید/ کار لذت بخشی است اما وقتی روز تمام می شود تمام غصه ی مردمانی که خنداندیشان به دلت می ماند.../دخترها موجودات جالبی هستند...(!)/.../
/ / /

اعتراف می کنم.../ عاشقم/ و عشق آن چیزی نیست که تو به من می فهمانی/ عاشقم/ و عشق آن چیزی نیست که در نگاه توست/ مرا به حال خودم واگذار.../ عاشقم/ عاشق نگاه روشنی که فرق میان من و من را فهمید/ سکوت میان من و من را شکست/ دست من را گرفت و من را به زمین کوفت/ مرا به اوج رسانید و.../ رفت/.../ عاشق روی مخلوقی ام که نگاهش مرا به چشمان عمیق خالقش پیوند زد/ عاشق وجود و بود و نبود موجودی ام که چنانم کرد که چنینم/ عاشقم/ هر چه شود و نشود/ تمامی روحم فنا وفدای کوی معشوقی است... که گم شده است.../ عاشقم/ عاشق کوی معشوق گم کرده/ «گنگ خواب دیده...»/ .../

اعتراف می کنم.../ اعتراف می کنم که دست مرا بسته ای/ آری/ حق داری که بشناسیم/ شناختنم برای جون تویی/ ناشناس/ راحت است/ می دانی چرا...؟/ چون تو همانی که می خواهم/ همانی که برایش می نویسم/ همانی که ارزش لغات من به او بسته است/ تو همانی/ همانی که کلامم برایش زهر است/ اگرچه نمی خواهم.../ سکوتم برایش فریاد است/ اگرچه نمی کشم.../ دردم برایش شیرین است/ اگرچه ندارم.../ آری/ مرا بشناس/ مرا بشناس که حرف و کلام پیچیده ام برای چون تویی است که معنا دارد/ برای چون تویی است که حلاوتش دهان را می گزد یا مرارتش جان را/ و تو خود تلخی را برگزیدی/ مرا بشناس که تلخترینم برای آنان که خود/ تلخی را گزیده اند/ مرا بشناس/ که من راه خیانتم/ ضخامت لفافه هم زهر خیانت را بر نمی تابد.../.../

در وهم می نگنجد کاندر تصور عقل
آید به هیچ معنی زین خوبتر مثالی...

/ / /

ممنون از نوشین عزیز برای دعوت... کسی را دعوت نمی کنم.../ اعتراف سخت است.../


جای عصرانه...


کی خبر داره اینجا چی میگذره؟/ کی می دونه؟/ خودمم خبر ندارم/ چه برسه به دیگران.../ روزای سرد دوباره میان و میرن/ من/ هر کاری از دستم بر میاد واسه شب نشدن روزا می کنم/ من/ هر جوری بتونم جلوی سرما رو می گیرم/ من/ تمام سعیَمو واسه باریدن برف می کنم/ من/ همه ی تلاشمو می کنم/ همه ی تلاشمو/ برای اینکه خاطره هام یخ نزنن/ برای اینکه قندیل نگاهم روی سر کسی نیافته/ برای اینکه جای پام روی برفای کوچه ی مردم/ باعث نشه که فکر کنن برف کوچشون خراب شده/ من/ همه ی تلاشمو می کنم.../

می دونی/ من منتظرم/ منتظر یه روز/ یا شب/ که توی یه روزنامه/ یا شبنامه/ بخونم که یه نفر/ یه جا/ یه وقت/ دلش برای من تنگ شده/ هرکی که بود/ هرکجا که بود/ هر وقت که بود/ فقط می خوام مطمئن شم/ بعد/ از ته دل بخندم/ بعد بغض کنم/ بعد/ برم و تو یه برنامه ی تلویزیونی بلند بلند داد بزنم/ «با این که نمیشناسمش... اما غلط کرده دلش واسه من تنگ شده... اگه راس میگه بیاد اینجا تا خودم حالشو بگیرم...»/ بعد به همه به عنوان یه احمق/ امضا بدم/ و وقتی برسم خونه/ تا دو روز فقط گریه کنم/ همین/ گریه کنم به حال خودم/ که دلتنگی یادم رفته/ نمی فهمم یعنی چی/ دلم تنگ شده/ یعنی چی/ تو می دونی...؟/.../

/ / /

بودن آدمها همانقدر برای ما ارزش دارد که با نبودنشان تنهاییم/ همانقدر که فقدانشان عذابمان می دهد.../ و چقدر زیباست/ هنگامی که نبودنت/ فقدانت/ دیگران را فقط همانقدر آزار می دهد/ که آماده نبودن چای عصرانه.../ می دانم/ می دانم/ عذاب آن هم چیز کمی نیست.../ بالاخره چای عصرانه است.../ .../ چقدر زیباست/ که ندیدنت/ فقط بهترین راه است برای رفع عذاب وجدان خاطره ی تلخ همیشه دیدنت/ چقدر زیباست/ حرف هایت/ فراموش می شوند/ خودت فراموش می شوی/ و دلت می گیرد از این همه زیبایی.../ و دلت می گیرد/ از اینکه چرا همیشه جلوی درب خانه دلت می گیرد/ چرا انتهای روزها/ غمناک است.../.../
/ / /

کی می دونه اینجا چی میگذره؟/ کی می دونه؟/ من نه غمگینم/ نه بیچاره/ نه می ترسم/ نه.../ من هیچی نیستم/ هیچیمم نیست/ سالمِ سالمم/ چشام یه کم قرمزه/ که اونم به خاطر حساسیته.../ من خوبم/ آماده ام/ برای نفر بعدی که می خواد همه ی درداشو بده به من/ من خوبم/ من زنده ام/ من کارمو بلدم/ «چه جوری باید اونی رو که باید دوست داشت/ دوست داشت»/ من خوبم/ فقط یه کم .../ چه جوری بگم.../ نمی دونم چرا نسبت به سرما و بخار دهن و این چیزا حساس شدم.../ نمی دونم.../ یه چیزایی می بینم تو ذهنم که فکر می کنم قبلا دیدم.../ شاید سرما خوردم... شایدم... شایدم.../ نه .../ فکر نمی کنم دلم تنگ شده باشه.../ .../


سرد...


سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و
لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي
جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان
بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ،
بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت
را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

(اخوان)
/ / /
در باب زمستان چه می توانم دیگر گفت/ همینم بس نشستن و چشم دوختن/ .../ آری/ زمستان است/ پایان و آغاز/ برای عشق.../.../


شاعر هم نشدیم...!


اینجا نسیم خنکی می وزد/ هوا خوب است/ اما نه برای من بیمار/ گوشه ای نشسته ام و نگاه می کنم/ مات و مبهوت/ شاید اثر قرص باشد/ اما نه/ قرصی نخورده ام.../ در این اتاق دلگیر/ تنها چیزی که جلب توجه می کند/ حرکت چشمهای عکس روی دیوار است/ نسیم/ خیلی وقت است که شمع را خاموش کرده/ .../ دفتر بی خبری ام روزی یک ورق می خورد/ اگرچه روزی ده ها ورق به دفتر سیاه احوالاتم می افزایم/ کو کسی که اشتیاق خواندن داشته باشد/ کجاست کسی که .../ بماند/ انگیزه ای می خواهد اینگونه نوشتن/ .../

خلوت من شده حیاط خلوت دیگران/ چشم و گوشم بازِ شنیدن کلامی و خبری است/ اما نه خبری/ نه کلامی/ نه حرفی/ هرچه هست آه و ناله ی اهل دنیاست/ چه می خواهید/ دست بردارید/ یا من آدم نمی شوم/ یا شما/ تنهایم بگذارید با هر آنچه که فکر می کنید احمقانه بدان مشغولم/ نگذارید بیش از این شبیه شما شوم/ که هرچه می کشم از شما و هر چه شبیه شماست/ .../ عجب دردی است این حسرت/ گاه چه شیرین و گاه چه عذاب آور/ من/ همانگونه ام که باید/ حسرت این مرا فرا گرفته که چگونه «باید»ِ دیگری باید می بود/.../

دلم پوسید/ گهگاهی به لانه ی گنجشکان سری می زنم/ طراوت لانه/ نگاهم را تر و تازه می کند/ تنها راه جدایی از این تلخی بی مورد همین است/ لکن/ تا کی همینگونه...؟/ شاعر هم نشدیم!/ بلکه راهی برای تخلیه باشد/ ما را همان به که بخندانیم و بگرییم/ .../



سالگرد...


یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ی ما پیدا بود

یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود...

دیدی چگونه گذشت/ دیدی چگونه بود و چگونه شد/ روزهایی که هرکدام سالی می گذشتند/ دست به دست هم دادند و رقم زدند عمری بدون تو را.../ دیدی چگونه گذشت.../ امروز/ سالگرد خاکسپاری روحی است که امید دوباره شکفتن داشت/ سالگرد بعد از ظهر غمگینی است/ که اگرچه صبح های شادی در پی داشت/ اما/ غم سنگینی به دل نشاند که.../

دست به قلم نمی رود برای نوشتن کتیبه ای که باید.../ همین برای من/ که هنوز گنگم/ که هنوز نگاهم به سوی کوی گم شده ی توست/ بس/ که نیمکت تنهایی ام هم دیگر نیست/ خاطره هایم از دید دیگران مخفی می مانند/ تا فقط من بمانم و دردی ابدی که نالیدنش جایز نیست.../ سالیان کامل شد و گذشت/ چون تویی کی نظر در این عبور کند...؟/ .../

/ / /

من مانده ام یک دفتر و چند تاریخ.../ تو سالم بمان.../ تو با عشق بمان.../ من با تو می مانم.../.../



و سر انجام...


و عشق می آید/ تمام کوچه های خاطره را پر می کند/ تمام یادگاری ها را پاک می کند/ یادی از هیچ نمی گذارد/ برگهای خزان گذشته را می روبد/ برف ها را آب می کند/ و خیلی کارهای دیگر/ .../ در میان همه/ کسی زودتر بیدار می شود/ که دیرتر خوابیده است/ کسی زودتر می خندد/ که می گریسته است.../ آری.../ عشق می آید/ و من نای بیدار شدن هم ندارم/ اگر چه بیدارم/ عشق می آید/ و من تنها نظاره گر آتشم/ آتشی که شعله به جانم زد و سوزاندم و.../ یار را گرم نکرد/ اینک منم و آتش عشقی که در کنارم برپاست/ نمی سوزاندم/ سوزان است و لکن من در حال یخ زدنم/ خدای من.../ آتش من برگهای پاییزی را سوزاند و نگاه دوست جانم را/ اما.../.../

و عشق می آید/ نغمه های آشنا/ اما دور.../ شعله های بلند/ اما سرد.../ مرا زردی و سرخی آتش عشقی فرا گرفته که حسرت داشتنش را به حسادت نداشتنش نفروختم/ مرا صدای فریادی در بر گرفته/ که عمری منتظر شنیدنش بودم/ اما .../ فریاد من هرگز فریادی بر نیانگیخت که آرامشی/ ناشناخته/ امروز چنین کرده .../ .../ آه... عزیز من/ لبانت هماره خندان و نگاهت همیشه روشن.../ اشک شوق می ریزم به پای این شادی بزرگ/ زهر خنده می زنم برای این غم عجیب/ خوشحالم.../ باور نخواهی کرد/ باور نخواهی کرد/ اما خوشحالم/ تنهایی من/ درمانی است برای دردی که تو راست و تو درمانی برای درد تنهایی من/ ومن/ اینگونه تنها می مانم/ اینگونه ام درمان بهتر است.../ آری/ عزیزم/ شکر خنده ی عشق زیباست... اینطور نیست...؟/ نه اینگونه است که جز به آتشی که دور است نمی توان فکر کرد...؟/ نه اینگونه است که با گذشتن ها... رویاهای جدید می آیند...؟/ آری... بگذر/ مرا راه برگشت نیست/ می مانم/ آری/ سرد است/ اما سعی می کنم نخوابم... سعی می کنم.../.../

و عشق می آید/ بر خاطره می نشیند/ نگاه را در دست می گیرد/ صدا را فرمان می دهد/ زانوان را اختیار می کند.../ می فهمم/ چشیده ام/ فهماندن این که «آی... مردمان... به سراغ من هم آمد...»/ سخت است/ نگاه در نگاه انداختن/ ایستادن و سخن گفتن... سخت است/ می دانم/ می آموزی.../ اما سخت/ می فهمی/ اما دیر.../ نمی دانم آرزوی غم ولذت نثارت کنم یا امید شادی و زحمت/ نمی دانم/ لیک خوب می دانم/ خوشحالم/ دلم می لرزد/ اما خوشحالم/ پاهایم سست شده اند/ چشمانم سرخ شده اند/ زبانم گرفته است/ قلبم تند می زند/ خمیده ام/ آری/ سرد است.../ اما خوشحالم/ عشق می آید/ و من نظاره گر قدمهای آنم/ چگونه پای بر سرزمینی می گذارد که/ من/ در ابتدای آن/ زمین گیرم/ که چگونه حکم فرما می شود/ که چگونه... هست.../.../

آری/ عشق می آید/و من/ مثل همیشه/ می نشینم/ و می آموزم/ که چگونه باید بود.../ که چگونه باید/ دوست داشته شد.../ که هرگز نیاموختم.../.../


همانگونه ام...


چگونه ام...؟/ همینگونه که می بینی/ همینگونه/ همینگونه که هنوز هیچ نگفته/ کنارت نشسته ام/ همینگونه که هنوز نرفته/ هوای آمدن دارم/ همینگونه که سکوتم بوی فریاد می دهد/ همینگونه ام/ همینگونه که از نگاهم می خوانی/ می خوانی که چگونه بودنم/ همان چگونه بودنت/ والبته همان چگونه «نبودنت» است.../.../ همینگونه که می شناسی ام/ همینگونه که می دانی ام/ همینگونه ام/ عزیزم.../ صدایم همانقدر بی آهنگ است/ نگاهم همانقدر شکننده است/ سکوتم همانقدر سنگین/ لبخندم همانقدر تلخ/ دستانم همانقدر سرد/ حرف هایم همانقدر ساده/ لحظه هایم همانقدر دیر/ پاهایم همانقدر ناتوان/ ترسم همانقدر آشکار.../ آری/ آری/ آری.../ همینگونه ام/ ترس در چشمانم موج می زند/ اشتیاق در دستانم/ حسرت در روانم/ خستگی در زانوانم/ هیچ نمی گویم/ تا کی می توان به دیوار بلند تنهایی چشم دوخت/ تا کی باید میان این چهار دیواری قدم زد/ اشتیاقی که فرا گرفته مرا... وای خدای من... چگونه می توان تمام آنچه که را که پشت سر است در آغوش گرفت/ یک لحظه.../ این همینگونه است که منم/ این همانگونه است که منم/ آری/ عزیزم/ اشکهایم/ همانگونه/ رفتن را می شناسند.../

چگونه ام...؟/ همینگونه که می بینی/ همینگونه/ همینگونه ام که نگاهم به نگاهت گره نمی خورد/ می ترسم/ در نگاهت ذوب می شوم/ همینگونه ام که سکوتم به صدایت فرصت نمی دهد/ می ترسم/ با حرفهایت دوباره می شوم/ همینگونه ام/ همینگونه ام عزیزم/ از آن همینگونه های قدیم/ از آن همیشگی ها/ همینگونه ام/ همانقدر زیاد که کم باید/ همانقدر کم که نشاید.../ همانقدر .../ مهم نیست.../ مهم نیست چقدر/ شاید دوباره ای نباشد که چنین بخوانی ام.../ اما/ اگر مهم است.../ «خوبم؛ عزیزم...»/.../


دردم از یار است و درمان نیز هم...


کجا شکایت کنم/ به کجا فرار کنم از این غم/ چه بگویم/ به که بگویم/ حسادت/ حسرت/ غصه/ ترس/ پشیمانی/ نا امیدی/ امید/ تنهایی/ دلتنگی.../ آه... این حال کنون من است/ گوش می خواهم برای شنیدن/ سالها حرف برای گفتن دارم/ و همانقدر سکوت/ و این خود غم و ماتم دیگری است/ اطرافیانی که گوش هیچ یک محرم اسرار نیست/ از نگاهم نمی توان تنهایی را خواند.../.../
صبر.../ جز این راهی نیست/ آبِ تنهایی از سرم گذشته است.../ طاقت نگاه به نگاهت را هم ندارم.../ و نمی دانم چندمین دوباره ی تنهای زندگی ام را.../ می دانم به خاطر داشتی.../ می دانم می دانستی/ لعنت به این ملاحظات.../ لعنت به هر آنچه عشق را وا می دارد از بودن.../ لعنت بر این خاک.../.../


پشت ویترین...


این صبح بی فروغ/ این صبح بی صدا/ روز دوباره بودن من است/ روز تکرار خلقت/ روز دوباره سر برآوردن و گریستن.../ مانند نوزاد/ گریستن به حال خود/ که چگونه است که اینگونه ام.../ « جای من اینجاست...؟ پدر... نه این است که مرا بهشت باید و نه این جهنم سرد...؟»/ این صبح سرد/ خاطره ی صبحی دور است/ در جایی دور/ موجودی نحیف/ چنان می گرید که گویی می داند کجاست/ گویی می داند چه بلایی سرش آمده/ اما/ نمی داند/ حتی نمی داند که اشکهایش/ همینگونه پاک/ سراب رودخانه ای است که بر تنهاییش جاری خواهد شد.../ آه... اگر می دانست... آه اگر می فهمید.../.../

این صبح بی فروغ/ یادآور شمردن حلقه هاست/ حلقه های تن بریده شده ی درختی که پدر بزرگها می کارند/ به یاد نشستن بدن نوه شان به خاک/ به سلامتی اش/ برای سبزیش/ والبته به امید ثمره اش.../ این صبح بی صدا/ یادآور تمام لحظه های گذشته است/ یادآور سالیان نه چندان زیادی که گذشت/ روزهای بسیاری که رفت/ و شبهای بسیاری که نگذشت و گاه هرگز نیامد.../ این صبح/ یادآور بیداری شبهای نبودن یار است و رویای روزهای بودنش/ هم یادآور اشتیاق دوباره است/ هم خاطره ی کرخت و افسرده ی هرگز.../ این صبح سرد.../ آری/ دوباره ی من است/ و چه غم انگیز است این شادی.../ و چه ترسناک است این آرامش.../ آسمان صبحی که مراست/ آبی است/ اگرچه ابری.../ و چه زیباست که صبح سردت را/ یکی یکی/ سردتر کنند/ با شاخه گلهایی که خارشان/ به دست نمی رود/ که به قلب می رود.../ شاخه گلی که مراست/ اگر باشد/ دیگر خاری/ هرگز/ نخواهد بود.../.../ آه.../« کسی پول خریدن گل صد رنگ مرا دارد...؟/ من پشت ویترین ایستاده ام...»/.../

این صبح بی فروغ/ دوباره ی من است/ در انتظار یک نور گرم/ سیاه پوشیده و نشسته ام/ اگرچه/ دیشبِ این صبح سرد/ گرم شدم/ نه به گرمای عشقم.../ به گرمای عشقی که تمام وجودم را سوزاند.../ آنچنان سرد که ساعتها لرزیدم/ آنجنان گرم که ساعتها خوابیدم.../ « هدیه ات رسید... همیشه غیر منتظره... همیشه به موقع... همیشه بی موقع... خدای من... گرفتم...»/ .../ این صبح سرد/ برای من/ انتظار یک سلام است.../ انتظار یک نگاه.../ همین.../ یک حلقه ی دیگر از این درخت/ کامل شد.../ درختی که چند سالی است که خون به آوند می کشد/ با تمام سبزیش.../ .../

مرا می بینی هردم زیادت می شود دردم
تو را میبینم و میلم زیادت می شود هردم

به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری
به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم

نه راهست این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آندم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

چه قدر دلم مصاحبت و صحبت می خواهد.../ چرا درد و درمان یکجا نشینند..؟/


بی غم...


بد دردی است/ این درد بی دردی/ بد سزایی است/ این سزای بی سزایی/ درمان ندارد این زخم هیچ/ پایان ندارد این ماتم/ این ماتم سپید/ ترسم از بی غم ماندن بود/ که شد/ امیدم به غم و غمگسار بود/ که نشد/ مرا فراموشی غم فرا گرفت و دل را غم فراموشی/ لبخند های لهو و خنده های لعب/ شادی/ گریزگاهی است از نیزه ی خیل نا امیدی/ نا امیدی از خود/ و نه از عشق و نه از یار.../ حال زوال فرا گرفته این روح خسته را/ فرو خورده این سیاه گذشته را/ .../ و بد دردی است این درد بی دردی/ چه بزرگ عذابی که غمت نباشد.../ مبادم اینگونه.../.../

شکسته ام/ اگرچه پابرجا/ بریده ام/ اگرچه ایستاده/ نگاهم نگران هیچ نیست/ تو را می جویم از خیل نامربوط خاطرات/ تو را می نگرم که چگونه هرگز نمی آیی/ تو را می بینم که چگونه هرگز نیستی/ .../ وقتی قلم به التزام جوهر گام بردارد/ همین میشود.../ سطر سطر/ داستان عشق و درد بلا منازع/ داستان درد و عشق توقف ناپذیر/ و به نهایت/ داستان درد و بی دردی.../.../ شکسته ام/ دل بی غم/ زود راه گم می کند/ اگرچه غم بی غمگسار تلخ بود/ اما بی غمی/ .../ چه بگویم/ چه بگویم که درد را شکری است که درمان را نیست.../.../

/ / /

نیمکت تنهاییم/ دیگر نیست.../ چقدر کم مانده به روز دوباره ها/ چقدر نزدیک است تلخترین روز شیرین/ چقدر غریب افتاده/ خاطره ی جوانمرگ روزی که «همیشه» شد.../.../

وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من

ناله ی زیر و زار من زارتر است هر زمان
چون که به هجر می دهد عشق تو گوشمال من

پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی
می رسد و نمی رسد نوبت اتصال من...


اِسلَش


امروز/ دقیقا یک هفته/ از روزی که هیچ اتفاق خاصی در آن نیافتاد/ می گذرد/ امروز/ دقیقا/ هیچ اتفاق خاص دیگری هم نیافتاد/ مثل همیشه/ بخند/ بخندان/ زیر آفتاب افکار روزمره ات را بسوزان/ تا عصر/ خاطراتت/ لخت/ زیر نگاه سرمای غروب/ بسوزند/ .../
امروز/ دقیقا بیست و سه ماه از روزی که هیچ اتفاق خاص دیگری/ در آن نیافتاد/ می گذرد/ دست و پایم هنوز می لرزد/ اگرچه امروز/ دقیقا یک هفته است که دیگر نه/.../ امروز/ نیمکتی که دیگر نبود/ غمگینم نکرد/ ناراحتم هم نکرد/ افسرده ام هم نه/ حسی جدید/ لرزیدم/ حسی عجیب/ سلولهای تمام بدنم/ یک لحظه/ جوشیدند/ بدون آن که حرکت کنم/ بدون درد/ انگار حجم سختی به سرم برخورد.../ صدای خفه ای/ از عمق سرما/ حنجره ای فقط با یک تار...: / « اینجا... دیگر جای تو نیست... اینجا... دیگر کسی به آدم بودن احتیاجی ندارد... رسالتت تمام شد... خاکستر شو... بسوزان... بی نشان...»/ .../
امروز/ هر اِسلَش/ بیش از یک معنی نمی دهد/ هر اسلش/ نماد خشم است/ خشم خاکستری/ هر اسلش/ فاصله ی بین نا توانی حسرت است با قدرت حسادت/ امروز/ دقیقا یک هفته است/ هر روز/ شب می شود/ .../ شب های نا آرام/ برای تو شروع می شود/ ببین چه شیرین است.../.../
امروز/ دقیقا خدا اینجاست/ جایی که نمی بینم اش.../.../

/ / /

صدایت هنوز در گوشم/ رویایت هنوز در خوابم/ نگاهت هنوز در دیده ام/ یادت هنوز در کوچه هایم/ و دوباره ات هنوز در همیشه ام مانده است/ بیا و اینبار/ در دام « بیا و ببر» ام بمان.../ بیا و اینبار/ حداقل/ به خاطر من/ دوست داشتن را از من پیشی بگیر/ نه برای من/ برای آنکه/ زیر بار دوست نداشتنت/ شناختمش/.../




مثل پريدن از جوب آب/ همونقدر با احتياط كه دامنت به پاهات گير نكنه و با سر نيافتي/ همونقدر سريع كه توجه هيچ كس رو جلب نكني/ حتي خودت.../ مثل تا ته خوردن يه ليوان بزرگ آب/ همونقدر راحت كه فقط آب خوردن مي تونه باشه/ همونقدر چندش آور كه از سر سيري خوردن.../ مثل بدرقه كردن مهمون تا دم در/ همونقدر با احساس كه بخواد بمونه/ همونقدر سرد كه ديگه بر نگرده.../ مثل عوض كردن بچه/ همونقدر مادرانه كه گريه اش نگيره/ همونقدر كثيف كه مي خواي سر به تنش نباشه.../ مثل يه لامپ روشن ته راهرو/ همونقدر آرامش بخش كه نور ته غار/ همونقدر دلهره آور كه يه تله ي روشن.../ مثل در آوردن لباس/ همونقدر ساده كه جلوي همه/ همونقدر سخت كه تنها.../.../
مثل صدا/ آرامش بخش و كر كننده/ مثل ديدار/ دوست داشتني و خطرناك/ مثل خيانت/ ناهنجار و راحت/ مثل عكس/ خاطره انگيز و جاگير/ مثل دوست/ به درد بخور و وقتگير/ مثل حرف زدن/ مهم و بي معني/ مثل التماس/ تأثير گذار و كسل كننده/ مثل گذشته/ قابل تأمل و دور ريختني/ مثل حال/ مناسب و رفتني/ مثل آينده/ معلوم و نيامدني/ مثل هميشه/ تكرار هرگز.../
وقتي از ساعت هفت به بعد تنها شي/ وقتي يكي كمكت كنه از خيابون رد شي/ وقتي يكي بوق بزنه كه بيدار شي/ وقتي يكي بيدارت كنه كه پياده شي/ وقتي اينقدر بخندي كه بخندن/ بعد اونقدر بخندي كه برن/ وقتي روزنامه ي فردا هيچي از حرفات ننويسه/ همينطور پس فردا/ وقتي فردا صبح به همه چيز شك كني/ به همه سلام كني/ تا مطمئن شي هستي/ بعد به همه لبخند بزني/ تا مطمئن شن هستن/ بعد به همه بد و بيراه بگي/ تا مطمئن شي ناراحت مي شن/ بعد تا مي توني كثيف باشي تا مطمئن شي تنهايي.../ وقتي هر چيزي مي نويسي رو اونقدر مي پيچوني كه مطمئن شي به حد منزجر كننده اي بي معنيه/ .../ وقتي همه ي اين حرفا رو مي زني و مي نويسي كه روي خط تنفر بايستي و اون طرف نري/ وقتي تمام تلاشت اينه كه روي لبه ي بام وايسي و سقوط نكني/ .../
مثل نگاه من/ مطمئن اما تكراري/ مثل حرف من/ لازم اما بي جواب/ مثل حضور من/ گرم اما مزاحم/ مثل عشق من/ ثابت اما يكطرفه/ مثل من/ خوب اما براي خودم/ چشمت رو كه برگردوني من رفتم/ لازم نيست تا انتهاي راهرو دنبالم كني/ بر نمي گردم/ چيزي جا نگذاشتم / كوله بارم كامله/ خودت به دستم دادي/ .../

مثل تمام عذابهای دیگه.../ تمام جرأت و اضطراب و امید من/ از پشت سالهای رفته/ فقط چند لحظه/ فقط چند دقیقه.../ بیشتر نشد/ دلم می سوزد برای قربانی شدن همه ام/ مثل چند دقیقه استراحت.../ خنداه ام گرفت از این وهم زجر آور/ نخندم چه کنم...؟/.../
/ / /

الحمد لله رب العالمين.../ شعله هاي حسد.../ الرحمن الرحيم.../ زخم درماندگي.../ مالك يوم الدين.../ عذاب كفران نعمت.../ اياك و نعبد و اياك نستعين.../ سرماي تنهايي.../ اهدنا الصراط المستقيم.../ آتش حسرت.../ خداي من.../ و لا الضالين.../ ولا الضالين.../ « تو كيستي... تو كيستي كه آنچنان هستي كه نيست شدم... هركه هستي خوش باش كه خوش نشستي... واي بر تو اما اگر قدر امانت نداني... خنجر عشق با دندانه ي تنفر خواهد بريد...»/.../


راه تمام...


چه غريب ماندي اي دل نه غمي نه غمگساري ... نه در انتظار ياري نه ز يار انتظاري
غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد ... كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم ... منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري





چه بگويم/ تواني براي گفتن نمانده/ تنهايي آمد/ ماند/ بريد/ دوخت/ .../ چه بگويم/ حرفي براي گفتن نمانده/ نفسي نمانده/ والله كه براي ماندن/ روح لازم است/ كه نمانده/ شور لازم است/ كه نمانده/ هر آنچه بود/ پشت درهاي ناپيداي نگاه ماند/ هيچ برايم نماند جز هيچ/ مثل هميشه/ اما اينبار راه هم تمام شد.../ به انتها رسيد اين مسير سبز آتشين.../ باشد ادامه اي به آخرت.../ تمت.../.../

نه اين است كه نباشم و ننويسم/ نه اين است كه گريز به ديگر جاي زنم و بگريزم/ نه اين است كه زهر خيانت بنوشم و بنوشانم/ ليك تنهايي قسمت كردني نيست/ جمع پذير هم نيست/ تنهايي من و تو از تنهايي من كوچكتر است و تنهايي تو با تنهايي من نامتجانس.../ راه يك شبه اي را كه چندين ساله گذراندم/ به پايان مي برم/ مي دانستم/ تنهايي در انتهاي جاده در انتظارم بود و در طول راه همسفرم/ سكوت/ مهمان هميشگي/ به ما پيوست/ فرياد/ عزيز آرام/ همراهمان شد.../ ما/ مي مانيم/ در تاريكي سنگيني كه چشمتان را خواهد زد.../.../

در وهم مي نگنجد كاندر تصور عقل
آيد به هيچ معني زين خوبتر مثالي

به سلامت.../.../



رخوت بيگانگان...


در نظر بازي ما بي خبران حيرانند
من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند

عاقلان نقطه ي پرگار وجودند ولي
عشق داند كه كه در اين دايره سرگردانند

لاف عشق و گله از يار زهي لاف دروغ
عشقبازان چنين مستحق هجرانند

درخت اول/ از آب منعم مي گشت/ درخت دوم را با جوي فاصله بود/ درخت اول/ تر و تازه بود و دومي خشك/ «تو تك وتنها و خشكي... اميدت چيست...؟ جز سوختن..؟»/ «اميد را آينده نمي آورد... آينده از آن اميد است... برادر...»/
/ «آينده ي تو چيست... به سان من؟ هرگز...»/
/ «آينده ي من همان اميد من است... نيستم مگر آنچه مي خواهم... نخواهم بود مگر آنچه آرزو كرده ام...»/
/ «بي برگ مانده اي بيچاره... آرزوهايت فرو ريخته اند...»/
/ «اگر هم چنين... آرزوهايم بي من هيچند... واي بر احوال برگ بي درخت...»/
/ «درخت بي برگي! هر آنچه در دست بود به فتادگان سپردي... عشق جز اين است...؟ »/
/ «به حق كه جز اين نيست... ايثار آنچه هست براي آنچه بايد... نسيم عشق فرو ميريزد آنچه را رفتني است... برگ بي درخت جز سجده بر خاك ناتواني چه تواند كرد...»/
/ «اينگونه خشك...؟ اينگونه بي بار...؟ در تمناي چه مانده اي...؟ زندگي بر پاي من جاري است...»/
/ «سنگيني شريان زندگي بر پيكرت پيداست... »/
/ «آب حيات است براي سبزينه ام... زنده مانده ام به همين... مگر نه اين كه مرده اي...؟»/
/ «اگر مرگ چنين است كه لهيب اشتياقي تماميم بسوزاند... خشكي همان به... آب حيات چون سوختن را بر نتابد، مايه ي منائت نمي شود...»/
/ «سزاوار سوختني... در انتظار باران آرزوها بنشين... بي بهره مانده اي از شيريني گذران ... منعم نگشته اي... چگونه است كه وصل به آرزويت ميسر نگردد... عاشق...!؟»/
/ «ابر دور دست باران رحمت مي فرستد و ابر نزديك سنگ زحمت... منعم به جدايي ام... مباد وصل به هرچه «گذران».../
آتشي بيامد و هردو را بسوخت/ اولي جان نيمه سوخته را به صليب خشكي آويخت و دومي/ خاكستر جان را به باد تمنا سپرد/ « آتش عشق چو بر دامن بيمار افتاد ... جملگي سوخت مگر خرقه ي دنيا پوشش»/ .../

/ / /

دنيا همين است/ كمي سخت تر/ يا كمي آسان تر/ شبهاي بيدار و روزهاي خواب/ چشمم به حقايق بسته است/ زنده داري شبهاي تاريك جز نگاه عميق به تاريكي برايم ندارد/ خواب روز ها هم/ اگرچه در عين بيداري/ جز خيال و روياي سپيدي برايم نمي آورد/ انتظار بيش از اينها سخت است/ خصوصا از نوع «تو» اش.../اگر چه برايم عادت شده است... :/ دواي دلتنگي من همين است.../ انتظار.../ چيزي كه در فهم بيگانگان نگنجد.../.../

مگرم چشم سياه تو بياموزد كار
ورنه مستوري و مستي همه كس نتوانند


جز اين نماند...


سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي
چه خيالها گذر كرد و گذر نكرد خوابي

سرم از خداي خواهد كه به پايش اندر افتد
كه در آب مرده، بهتر، كه در آرزوي آبي

از تو مردن/ بي تو مردن/ مفهوم را گرفته اي برادر؟/ «با» وجود ندارد/ مي پرسي چرا اينهمه ناليدن/ بخوان تا بداني از چه مي نالم/ بدان اگر نمي داني/ بدان اگر نمي داني و اگر/ مي خواهي/ كه بداني/.../ كاش درد را به تعداد انگشتان دو دست مي فهميدند/ و كاش درمان را به تعداد انگشتان يك دست مي دانستند/ درد/ ندانستن نيست/ دانستن و اطاعت كردن و ما جاء بالطبع است/ درد/ شوكران از يار مردن و رخوت تنهايي بي يار مردن است/ درد/ ماندن است/ جايي كه هيچ جز معبودت نيست/ مي داني كه بايد/ دهان بگشايي و براي همان هيچ شكر گذاري/ اما از فرط ناتواني و رخوت/ نمي كني/ اگرچه خود بهتر مي داني كه شكر توان نمي خواهد/ چرا نگفتي... جز خدايت نمي داند/.../ درد/ بي بهرگي است/ از آنچه بر سرت مي بارد و هيچ از آن بر نمي گيري/.../ درد/.../

تويي كه گزيده اي/ انتخاب كرده اي/ من و تو فرقمان اندك است/ از جهالت مي ميريم/ نه من درد را فهميدم و نه تو/ نه من درمان را دانستم و نه تو/ شايد/ تو/ كمي/ بيشتر/.../ خوش باش.../

/ / /

سل المصانع ركبا تهيم في الفلواتي
تو قدر آب چه داني كه در كنار فراتي

شبم به روي تو روز است و ديده ها به تو روشن
و ان هجرت سواء عشيتي و غداتي

اگرچه دير بماندم اميد بر نگرفتم
مضي الزمان و قلبي يقول انك آتي

چنين كه منزلت/ كس نشناخت و قدر/ كس ندانست/ گذشته رفت و آينده مي آيد/ طريق همان است و راحل همان/ و جز اين نماند.../ چون تويي/ چنان سهل و ممتنع/ چنان سخت و آسان/ چنان نهان و عيان/ .../

نديدمت كه بكردي وفا بدان چه بگفتي
طريق وصل گشادي، من آمدم تو برفتي...




بر درخت زنده بي برگي چه باك
واي بر احوال برگ بي درخت

...

عيبي ندارد...


عيبي ندارد عزيزم/ عيبي ندارد/ تحمل مي كنم/ مهم نيست/ اين روزها هم مي گذرند/ اين لحظه هاي سخت هم مي گذرند/ مثل لحظه هاي خوب و شيرين/ كه رفتند/ مثل روزهاي روشن/ مثل شبهاي همراهي/ مثل.../ مثل همه ي چيزهاي سفيد/ كه فرصتي براي ماندن ندارند وقتي فقط يك لكه ي سياه پيدا شود/ .../ آري/ همه چيز تمام مي شود/ و نقشي براي من در تمام شدنشان تعيين نمي شود/ مثل همه ي نقشهايي كه در تمام نشدنشان داشتم/ مثل همه ي سهمم/ در خواستن و توانستن و داشتن و .../ از دست دادن/ .../

عيبي ندارد عزيزم/ عيبي ندارد/ دوران من هم سر مي آيد/ من هم مي روم/ خيالم راحت است/ پاييز بعد نه من مانده ام/ نه رد پايم/ مثل همين حالا كه/ نمانده ام/ .../ عيبي ندارد/ اگرچه خسته ام/ اما خوشحالم/ تمام توانم را در بالا افتادن از كوه ايستادگي/ از دست داده ام/ .../

/ / /

برگهاي درخت تنها مانده ي اين پارك يكي يكي مي ريزند/ از پشت اين حجم استوار/ نرده هاي آن پنجره ي آبي پيداست/ اما چه فايده/ پشت آن نرده ها/ ديگر سكوتي براي سلام هر صبح من نمي شكند/ اگرچه نمي شكست/.../




رحمت تمام مكن...


سزاي بيچارگان دور مانده همين است/ رحمت تمام شود/ و عايدشان نشود/ مگر سوزي ز ساز نامتقارن و نا موزون اين دنياي دني/ سزاي بي سر و پايان بي نصيب/ همين است/ در ها بسته شود/ و نماندشان مگر حسرتي و آهي و سوگي/ نگيردشان جز برق عذابي و به دستشان ندهد جز توفيق دوباره ي هلاكت/ بهره ي كوته نظران از اين خوان منزَّل/ كوته دستي است/ سزاي نا مردمان/ سزاي ما/ همين است/ چراغ بر نگيرند/ لكن/ نه ما را چشم ديدني مي ماند و نه عالم ديدني است/حال كه بي بهره مانديم/ دلهايمان در اين نهايت بي وقتي به تپش برآمده كه خدايمان تويي و چنين و چنان.../ دستمان بلند شده كه رحمت تمام مكن/ كه ماندگانيم/.../

سزاي ما چنين است/ سزاي ما بي دلان/ اگر مي دانستيم چه از دست داده ايم و نشسته ايم.../ اگر مي فهميديم چه رفته است و مانده ايم.../ در ادراكمان نمي گنجد.../ تمام كنم.../ سال به سال و خدايمان دورتر از هميشه/ نگاهمان تيره تر از هميشه/ و قلبهايمان سخت تر از هميشه/ سزاي ما بيچارگان دور مانده همين است/ نفرين/ بمان و دل دل و خدا خدا كن كه بسا عذابت فرا نگيرد/ كه چنين باد.../

/ / /

پاييز روي بام ها نشسته است/ سنگيني مي كند روي دلم/ سنگيني مي كند/ لحظات تكراري/ همان ها كه اسمشان خاطره است/ يكي يكي روي روح و روانم مي بارند/ مي داني/ من هم به سهم خودم/ نشسته ام و لذت مي برم از نتوانستن و نشدن و نه هاي ديگر/ غافل از اينكه خاطره هايم همذات هايشان را از دست داده اند/ سنگيني مي كند روي روحم اين حرف/ كه خاطره هايم هم تنها مانده اند/ خودم كه بماند.../.../ تصور كن.../ خودت را جاي من بگذار و تصور كن كه محو شوي.../ از تمام آنچه اميد داري كه در آن باشي.../

/ / /

تو كه ديگر روي بر نمي گرداني...؟/


ما و قبله ي پيشين...


معمول و نامعمول ندارد وقتي كلام يكي است... وقتي صدا يكي است... حنجره يكي است... مقصود يكي است... دلم گرفت از اين همه ايهام... دلم كلام بدون نا خالصي مي خواهد... دلم حرف صريح مي خواهد... دلم فرياد مي خواهد... خسته ام از گوشه نشيني و نگاه... خسته ام... خسته ام از صبح هاي هميشه دير... خسته ام از شبهاي هميشه بلند...

گناه، گناه است... حتي اگر لرزيدن قلب و نگاه و نفس باشد؛ پس از ساليان... حتي اگر خواستن باشد؛ بي توانستن... آتش بگير... بسوز... جهنم تنهايي، جزاي رهايي از برزخ دوستت دارم هاست...

بيا بيا كه مرا با تو ماجرايي هست
بگوي اگر گنهي رفت و گر خطايي هست

به كام دشمن و بيگانه رفت چندين روز
ز دوستان نشنيدم كه آشنايي هست

مي گويند اگر قبله را گم كردي... هر چهار جهت را سجده كن... آري... همت چهار برابر كن كه كعبه ات گم شد...


حكايت هيچ...


خسته ام عزيزم/ خسته ام/ دلم كه گرفته بود/ روحم هم گرفته است/ سرم را پايين گرفته ام/ برگهاي افتاده را مي شمارم/ مي داني/ گفتم از همين اول پاييز شروع كنم/ كه حسابشان از دستم بيرون نرود/ سنگها را مي شمرم/ جاي ستاره ها/ آرام راه مي روم/ آرامتر از هميشه/ عجله اي نيست/ ديرتر سردم مي شود عزيزم/ شايد سردتر نمي شود بود/ شايد گرم نمي توان شد/ سبك ترم/ خنده دار است/ برگها/ ديگر براي افتادن از من اجازه نمي گيرند/ باران براي من نمي بارد/ خورشيد هم/ ديگر/ براي من بالا نمي آيد/ مي داني/ خيلي ساده است/ تمام واقعيت/ يك شبه/ نازل نمي شود/ لطافت رويارويي با اولين نگاه غير منصفانه ي عشق/ ته نشين نمي شود/ بخار مي شود/ تا دوباره ببارد بر جوانه ديگري/ كه حق از اول شروع كردن را/ به تازگي/ خريده است/ نوبت من تمام شده است/ اگرچه من به اين صف هميشه شلوغ/ چسبيده ام/ «شما بفرماييد... من عجله اي ندارم...»/ صف يكي اي ها كدام است/ عزيزم/؟/ .../

خسته ام عزيزم/ خسته ام/ سلام هر روز صبحت/ كه خيلي وقت بود/ به هر جا بوي خاك عطر باران خورده مي آمد/ مي فرستادم/ روي دستم مانده/ نمي دانم كجا بايد فرستاد اين كبوتر را/ كاش جَلدِ نگاه تو بود/ نه قفس من.../ .../ خسته ام/ تك درخت مزاحم/ همان كه هميشه/ سبزش/ آبي دريچه ي كوچك هميشه بسته ي كويت را خراب مي كرد/ برگ مي ريزد/ آري/ بخند/ سبزها به كنار/ اما/ آبي كجا مي رود/ جايي كه سبزتر است...؟/ بخند/ سياهي هاي عالم به شعر تبديل شدند/ آبي عزيزم/ من هم مي شوم/ .../

خسته ام عزيزم/ خسته ام/ افطار/ صداي گرفته ام/ دعاي هميشه ام/ انتظار بي ثمرم/ سكوت بلندم/ تمام اميدم/ گره مي خورد به يك لحظه شعف/ يك لحظه شوق/ ترك صيام فقط با انتظار شيريني.../ گرم مي شوم/ مي جوشم/ مي خندم/ مي ترسم/ مي تپم/ دوباره از اول مي شوم/ كفر نعمت مي كنم تنهايي را/ خيال مي كنم پرواز را/ تحريم مي كنم كوچ را/ خدا را مي نشانم همان بالا/ يك لحظه براي خودم/ چند دقيقه براي تو/ ... / آري/ بخند/ راضيم به همان/ كمي از خودت را/ كه مي دانم ديگر/ ديگري است/ تقسيم مي كني/ آنقدر كم/ آنقدر سرد/ آنقدر بي جان/ .../ نرنج.../ گفتم كه.../ راضيم/ اگرچه خلاف رضاي توست.../

خسته ام عزيزم/ خسته ام/ از حقيقت خسته ام/ نه/ از واقعيت خسته ام/ حقيقت اين نيست/ حقيقت اين نيست/ اين طور نيست عزيزم/ ببين/ من هنوز ايستاده ام/ سر پا/ سرم بالا نيست/ اما دستانم هم بالا نيستند/ مي دانم/ مي دانم/ « نه تاكسي آخر... نه تاكسي اول... »/ شاهزاده اي با اسب سپيد هم نه/ اما/ شاهزاده/ شاهزاده است/ اسبش مهم نيست/ حق/ هميشه با كسي است/ كه اول/ دست رها مي كند/ چه بيافتد/ چه بياندازد/ حقيقت اين است/ عزيزم/ آن يك وجب حقيقت است/ و آن مقياس/ واقعيت/ .../

خسته ام عزيزم/ خسته ام/ خسته ام از تكرار حكايت/ حكايت هيچ/ خسته ام از ظرف مجنون/ كه حتي/ نشكست/ .../


اين يك وجب...


چگونه و از كجا گفتنش بماند/ چه گفتنش هم بماند/ بماند كه از كجا شروع مي كنم/ بماند كه به كجا ختم مي كنم/ بماند كه.../ آري/ بماند/ اول و آخرش كلام مهر است و محبت/ كلام نياز است/ گوش شنوا مي خواهد/ بازي با كلماتش با من/ فعل و فاعلش با من/ سكوتش با تو/ صداي لرزانش با من/ تپيدن قلبش با من/ آتش با من/ آب با تو/ آخرين قدم ها با من/ لبخند زوركي اش با من/ فقط/ خراب نكردنش با تو/.../

/ / /

سكوت/ ميان لبها گير افتاده است/ ترس پشت زانوها زق زق مي كند/ نمي دانم چرا قطرات عرق زير چانه نمي چكند؟/ سر مي خورند/ خط گرم و شورشان/ كه از كنار گوش شروع مي شد/ سرد و چندش آور/ ادامه دارد/ لبخند/ گوشه لب خشكيده/ سرد/ راه مي رود/ همان مسير هميشگي/ مضحك است/ «عاشق كوي معشوق گم كرده» / معمولا كجا مي رود؟/ آري/ همانجا كه قبلها مي رفته/ اما/ مي داند/ كه اينبار ديگر/ اميد/ هيچ است/ اگرچه بيش نبود.../

/ / /

چگونه و از كجا گفتنش بماند/ چه گفتنش هم بماند/ ديگر گفتني در كار نيست/ پس شنيدنش هم/ بماند/ همه چيز با من/ فقط/ من/ با تو/ اوج اين سه گانه ها/ هميشه هم خواب نخواهد ماند/ خاكستري/ اين بار در بيداريم موج مي زند/ فاصله ها/ ديگر معنوي نمي مانند/ «عاشق كوي معشوق گم كرده» / «گنگ خواب ديده» / فاصله/ يك وجب است/ مقياس اين نقشه چقدر است...؟/.../

هجو؛ اما معمول...


چرا اينقدر خجالتم مي دهي!/ اينهمه لطف/ يكجا!/ شرمنده ام مكن/ لازم نيست ثابت كني كه هوايم را داري.../ مي دانم/ لازم نيست ثابت كني كه فقط تويي كه برايم مي ماني/ مي دانم/ فقط گاهي اوقات يادم مي رود/ آن بالا نشسته اي/ حواست هست/ اگرچه فكر مي كردم كه يادت رفته.../ اما/ نه/ يادت بود/ مثل هميشه/ لازم نيست اينقدر خجالتم بدهي/ مي دانم/ فراموشكارم/ ناسپاسم/ آري/ هنوز هم با معجزه راه را نشانم مي دهي.../ خداي من/ آنقدر ها هم شايسته اش نيستم.../

سرد تر از هميشه/ بي ملالي گريبان گير است/ ذهن خسته/ عشق را هم بر نمي تابد/ اين را ثابت كردم/ لحظه/ ناي كشيدن اتفاق را هم ندارد/ اتفاق برايم معني ندارد/ همه چيز در دستانم است/ هيچ/ بوي اتفاق نمي دهد/ جز لفظ/.../ بر لب مي آيد آنچه همان لحظه هست/

سفر/ تغيير/ هجرت/ از خودت/ حتي به جايي ديگر در مكان/ و نه تنها در زمان/ و نه تنها در فكر.../ به سلامت/ حتي تو هم برايم اتفاق نمي ماني/ اگر چه بودي.../ سكوت/ سكوت را تو هم نمي تواني بشكني/ سكوت مي كنم/ همان چيزي كه خواسته اي/ اميد كه روزي صداي خدا را در اين سكوت بشنوي/ .../

از ايجاز و اعجاز و ابهام ايهام بگذريم/ تمام نمي شود راهي كه شروع نكرده ايم/ هميشه همين بوده/ و هست/ شما را چه مي شود اگر مرا با تنهاييم تنها بگذاريد...؟/ برويد/ بخوريد/ بياشاميد/ اسراف كنيد/ اما مرا تنها بگذاريد/ وجدانتان را برايتان حمل خواهم كرد/ آسوده بمانيد/ سنگ خوشبختي به سينه مزنيد/ كه بدبختي تان/ دامان مرا هم گرفته است/ گره از كارتان نمي توانم گشود/ دست از گره هاي من بگشاييد/ دل از من بركنيد/ اگر بسته ايد/ نگاه از من بركشيد/ اگر داشته ايد/ سكوت بر من جاري سازيد/ اگر سخني بود/ همين بود/ بيشتر/ نه مي توانم گفت/ و نه مي توانم شنيد/ نگاهي كه بر منتهاي نگاهم نقش بسته/ دور از شماست/ و اكنون/ حتي دور از من.../ دست تقصيرتان/ خون آلوده ام را به دامان عشق ريخت/ لطف بيش از اين جايز نيست/ به قول دوست/ كه جدايي مان مباد/ ادامه ي باقيمانده/ از اكنون است/ اما بدون شما/


و اين دوباره...


لفظم پر از ابهام و ايهام است/ نگاهم گول زننده تر از حرفهايم/ سكوتم پر معنا تر از ناداني ديگران/ تنهاييم/ بار گناهي/ اگرچه سبك/ بر گرده ي بي ريا رفيقاني است كه زود زود خسته مي شوند/ اينجا مي نويسم كه بخوانند/ جايي مي نويسم كه نخوانند/ جايي دگر هم مي نويسم كه بخوانم/ و چه بسيار كه نمي نويسم/.../ يقينم به طلوع بسته است و ايمانم به غروب/ و بعد از آن تو بهتر مي داني كه چگونه ام/ دلتنگ/ اما چه زود گذر.../ نادم/ اما چه بي ثبات.../ سوالم كه تكراري است/ و جوابم كه نا معلوم/ من/ گم شده ام در تك سوال/ جوابش به آنچه مي كنم بسته است/ و آنچه مي كنم/ به تصميمي/ كه آفتابگردان است در اين روزهاي بلند.../

لفظم پر از ابهام و ايهام است/ كسي مرا بر آن داشته كه بگويم آنچه را كه ناگفتني است؟/ آري/ بايد بگويم/ تا بدانم كه چگونه ساز را خود شكستم/ كه چگونه هنوز شكسته است/ تا بدانم كه پروانه ها/ نه از بي دلي و پر هوايي/ بلكه از ترس بي وفايي گل است كه گرد شمع اند.../

كامل شدن زمان مي خواهد/ سالهايت مي آيند/ كامل شو/ گامي اگر هست/ بردار/ تمناي دوباره بي معني است/ بين چگونه دوباره ها فصلها را رقم مي زنند.../ فصلي رقم بزن براي سبزينه ام در اين دوباره/ شوق تكرار دوباره اي كه هرگز نديده ام در جانم افتاده/ اينبار دوباره ام را به فصل اخيرت وصل مي دهم/ اگرچه به ايهام/ اما بي ابهام/.../


دوباره مسخ...


این آغاز مثل دیگر آغاز ها نبود/ التهاب دیدن آنچه نباید / انتظار دیدن همانچه باید/ سکوت به خاطر ترس/ ترس به خاطر تکرار دوباره ها/ نمی داتم/ هیچ اشتیاقی نیست/ چشمهای بی حالت و ابروان متراکم/ من دوباره مسخ شده ام/ مسخ آنچه گذراندم/ اگرچه نگذشت/ من دوباره تمنا شده ام/

کمی دورتر/ بعد نزدیک تر/ این ترس را قبلها چشیده ام/ سالیان پیش/ آنزمانها که هیچ نبود/ چرا که به حق هیچ نبود/ و حال/ می ترسم از این هیچ/ که هیچ است پس از همه/ سکوت است پس از غوغا/ شرم است پس از جدال/ عشق است پس از عادت/ و طوفان است در دل آرامش/

اول مهر/ این روز همیشه رعب انگیز/ همیشه شور انگیز/ امسال چگونه ای که به دیدارت با شوق نیامدم/ با ترس هم نیامدم/ لکن با ترس و حسد و ندامت رفتم/ چگونه ای که از تو گریختم به هیچ.../ ندامت/ خونبهای این بیهوده نشستنم بود قبل تو/ سزای این فریاد نکردنم بود/ فریادی که باید بر می آمد/ قبل از آنکه چنین دیر شود/ که هنوز نیست.../.../

من و ماه و صیام و دعا/ من بندگی می کنم/ نصفه و نیمه/ تو هم خدایی کن/ نگذار گم شوم در این گذران/ آب رفته به جوی باز می گردد/ اگر تو بخواهی.../.../


سه گانه


1

بيدار كه شد هيچ اثري از خواب ديشب در اتاق نبود. از اينكه باز هم خواب روياهايش را ديده بود هم خوشحال بود هم عصباني. ابروهاي در هم گره خورده، بالاي چشمان خمار غمزده اش كه معلوم نبود به چه چيزي روي سقف زل زده اند، چنبره زده بودند. چنان كه گويي هيچ وقت بدون گره نبوده اند. با كراهت دستش را از زير پتو در آورد و ساعت كنار تخت را برداشت. بعد ساعت را سر جايش گذاشت و همان لحظه متوجه شد كه نمي داند ساعت چند است. چون اصلا به ساعت نگاه نكرده بود. فكر كرد چه اهميتي دارد. بر فرض هم كه دير يا زود باشد. فرقي به حالش نمي كرد. چرخيد و به پهلو خوابيد. سوزي كه از لاي پنجره ي تراس مي آمد چاره اي باقي نمي گذاشت جز اينكه زير پتو بماند. سعي كرد به خواب ديشب فكر كند. بعد سعي كرد فكر نكند. در هردو حالت ناموفق بود. نمي دانست بخندد، بغض كند، حرص بخورد، اميدوار باشد يا بي خيال. هيچ حسي بر انگيخته نمي شد. بعد فكر كرد كه چقدر اين افكار مضحكند. و مضحك تر اين بود كه نمي دانست كه بايد راجع به فكر اخير با خودش موافق باشد يا نه. وقتي هيچ چيز دست او نبود؛ نه خنديدن؛ نه اميدواري و نه هيچ حس قابل حس ديگر كه كمي احوالش را متفاوت كند. وقتي فكر كردن راجع به خودش و اتفاقات اطرافش ابتدا نا اميد و بعد خشمگينش مي كرد. و وقتي فكر كردن راجع به اينكه نبايد راجع به اين چيزها فكر كرد اول بي خيالش مي كرد و بعد افسرده. چه مي توانست بكند جز اينكه بگذارد همه چيز بگذرد. چه مي توانست بكند جز اينكه منتظر لحظه اي باشد. لحظه اي كه در آن، ارزش تمام حرفها و كارهاي گذشته اش دريافته شوند. مهم نبود توسط كي. حتي مهم نبود كه كِي. فقط اين برايش ارزش داشت كه رفتارش - كه فكر مي كرد درست بوده – بي ارزش نشود. بعد فكر كرد حتي اين هم مهم نيست. اهميتي نداشت كه ارزش را چه كسي تعيين كند. ارزش خودش وجود داشت.

حالش داشت از اين همه فكر پراكنده به هم مي خورد. پتو را كنار زد. پنجره را كامل بست. بلند شد و نشست. سردش شد. تنش لرزيد. دوباره زير پتو خزيد. انگار نه انگار تابستان بود. از بس خوابيده بود داشت كمر درد مي گرفت. تصميم گرفت هر جوري شده بلند شود. بعد به تصميمش خنديد. دمر خوابيد. يك دفعه يادش افتاد كه امروز بايد با رئيسش تماس بگيرد و راجع به گزارش ديروز برايش توضيح بدهد. كمي قر قر كرد. اصلا حال نداشت. صحبت كردن با يك عوضي مثل رئيس مي توانست تمام روزش را خراب كند. دهانش را روي بالشت گذاشت و هرچي فحش بلد بود نثار رئيس و خانواده اش كرد. خيالش كه راحت شد بلند شد و نشست. كمي سرش را خاراند و از روي تخت پا شد. اولين فكري كه به ذهنش رسيد خوردن صبحانه بود. اما وقتي فكر كرد كه براي اين كار بايد حداقل بيست دقيقه را صرف جوش آوردن آب و گرم كردن نان و ... بكند، كاملا منصرف شد. رفت و نشست پشت ميزش. دفتر خاطراتش باز بود. بست و داخل كشو گذاشت. اما همان ديدن دفتر خاطرات كافي بود كه تمام زندگيش يك بار ديگر از جلوي چشمانش رد شوند. تا خواب ديشب... . دلش گرفت.

2

هميشه دلش مي خواست به ديگران احترام بگذارد اما ظاهرش اينطور نشان ندهد. از نوجواني يا حتي از كودكي. پشت سر مردم حرف مي زد. تا مي توانست. با اين كار حسابي پدر و مادر را عصباني مي كرد. اما كافي بود يك بار كارش به مردمي بيافتد كه پشت سرشان حرف زده. ترسي وجود نداشت. چون آنها نمي دانستند كه چه گفته يا مي گويد. كمكشان مي كرد. و لذت مي برد. دوري از مردم به خاطر همان حفظ ظاهر برايش عادت شده بود. عادتي كه آن روزها يك بازي دروني بود. و حالا شده بود انزوا. شده بود تنهايي در جمع. آدمهاي اطرافش آنقدر زياد بودند كه گاهي همه شان را نمي توانست يكجا سراغ بگيرد. آنقدر بهشان محبت بلاعوض كرده بود كه احترام خاصي در بينشان داشت. اما... تنها بود. اين تنهايي را مي توانست در دفتر خاطراتش ببيند.اما فقط خودش. اين دفتر هم تنها بود. ورق زدن دفتر هميشه با اشك همراه بود. حتي براي صدمين بار. خودش هم نمي دانست چرا فقط نكات غمبار زندگيش در اين دفتر نوشته شده اند. شايد هم همين نكات، تمام نكات بودند... .
دفتر را برداشت. مثل هميشه. به تقويم نگاه كرد. همين تاريخ را آورد. پارسال... سال قبلش و... . هميشه همين بود. نامه ها را حفظ بود. گاهي اوقات افكار گذشته اش را مسخره مي كرد و گاه نوشته هاي قديمي اش را مي ستود. خط به خط نوشته ها احساس همان روزها را در او القا مي كردند. ورق زد. فكر كرد چيزي كه هميشه در اين نامه ها بوده و نوشته شده، چيزي كه هميشه تكرار شده، چيست؟ چند نامه جلوتر و چند نامه عقب تر... خوب... جواب مثل هميشه بود. خودش را مسخره كرد بابت سوالي كه هر روز از خودش مي پرسيد و در كمال حماقت هر روز دنبال جوابش مي گشت. فكر كرد هيچ احمقي اينگونه پا به گذشته اش نمي گذارد. بعد فكر كرد اصلا هيچ احمقي اينگونه گذشته اش را به رخ حالش نمي كشد. نمي دانست چرا تمام خاطرات و يادگار هاي قديمش را نمي گذاشت بيرون. مي توانست شرط ببندد كه يك ساعت هم نمي مانند. همه را مي برند. حتي مي توانست همه را بسوزاند. اينطوري مطمئن بود كسي يادگاري هايش را صاحب نمي شود. اما... احمقانه تر از همه چيز همين فكر كردن به اين كارها بود. و احمقانه تر از آن هم اصلا همين كار نوشتن و نگه داشتن. باز داشت ديوانه مي شد. ذهن نامرتب و فرسوده اش آنقدر از اين شاخه به آن شاخه مي پريد كه ناگهان به خودش مي آمد مي ديد كه مدت زيادي است دارد هذيان وار به همه چيز و هيچ چيز فكر مي كند. در اين مواقع فقط دو راه حل وجود داشت. خواب يا سيگار. البته مي شد بينشان "و" باشد. هيچ كدام را انتخاب نمي كرد. چون از اولي تازه بلند شده بود و دومي را هم نه داشت و نه حالش را داشت كه برود و بگيرد. پس سعي كرد آرام به صندلي تكيه بدهد و راجع به جواب هميشگي سوال هميشگي اش فكر كند. آري. يك چيز هميشه بود. در نامه ها. در نا ملايمات زندگي اش. آن هم تقصير بود. تقصير؛ همان چيزي كه همه عادت دارند گردن هم بياندازند. و اين عادتي بود كه خيلي وقت بود از دست داده بود. هيچ وقت تقصير را به ديگران واگذار نكرده بود. اما... هميشه رد پاي ديگران در زندگيش بود. هر چقدر سعي كرده بود كه زندگي خصوصيش بدون ديگران باشد، نشده بود. ديگراني كه خوبي هايشان را مي گرفت و بدي هايشان را تا جايي كه مي توانست متذكر مي شد. فكر كرد عقيده اش راجع به زندگي با بدها هميشه درست بوده؛ اما... هيچ وقت نتوانسته بود به صراحت راجع به درستي اين عقيده نظر بدهد با اينكه هميشه با رعايت آن، زندگي كرده بود. شايد به خاطر اين بود كه در اكثر موارد توانسته بود از بدي هاي ديگران بگريزد و نقاط اشتراك مثبتش را با آنها بيشتر كند. آدمهاي اطرافش را به خاطر آورد كه ديگرخواهي بيش از حد و كمي هم ترس از نداشتن دوست باعث شده بود هميشه كنارشان باشد. و اينكه آنها كنارش نبودند، نه به لحاظ تئوري و نه فقط به خاطر گول زدن خودش، بلكه واقعا آزارش نمي داد. سخت گذرانده بود. اما عادت كرده بود كه احتياجي به همدردي نداشته باشد و در عين حال بهترين همدرد باشد. هميشه هم درست پيش نمي رفت. اما در اكثر اوقات خوب بود. براي او لذت دوست داشتن ديگران مهمترين چيز بود. شايد هيچ چيز ديگري او را آنچنان به وجد نمي آورد. ديدن لبخند آدمها و شادي از ته دل خودش و به روي خودش نياوردن... اين چيزي نبود كه به آن شك كند. مطمئن بود كه تا حالا اينگونه ادامه داده... و مي دهد. ولي فكر كرد كه ديگر اهميت ندارد. همانگونه كه ديگر هيچ چيز ديگري هم اهميت ندارد. نه آدمها و نه تقصيرشان. اتفاقي كه بايد، افتاده بود. تقصيرات كوچك آدمهاي كوچك اطرافش... نه ... حتي فكر كردن راجع به آن موضوع هم موجب تشنجش مي شد. بلند شد. بايد براي سيگار بيرون مي رفت. اينطوري معلوم نبود كه تا بعد از ظهر چگونه مي خواست در خانه بنشيند... با بغض... نگراني... نااميدي... تنفر يا... جنون.

3

تمام روز را يا پشت رايانه اش گذرانده بود يا پاي تلويزيون. مثل هميشه تمام وقت در حال كلنجار رفتن با خودش بود. اگرچه آرام مي نشست و قيافه اش چيزي نشان نمي داد، اما درون آرامي نداشت. دلش تنگ بود. اما جايي براي ابراز دلتنگي نمي ديد. در اين فكر بود كه تقصيرات ديگران چگونه مي توانست اينگونه بر زندگي او تاثير بگذارد. چگونه نتوانسته بود سرنوشت خودش را از ديگران جدا كند. فكر كرد كه قاعدتا سرنوشت او با سرنوشت ديگران گره مي خورد. اين يك امر طبيعي بود. اما خلاصي از تقصيرات ديگران چيزي بود كه فكرش را مشغول كرده بود. مي دانست كه با اين افكار بي فايده سه سال گذشته اش را گذرانده است. و در حقيقت هدر داده بود.
روي تخت دراز كشيد. پنجره را تا نصف باز كرد و به پهلو خوابيد. سعي كرد فراموش كند. خنده دار بود كه هيچ چيز براي فراموش كردن نداشت. پس تصميم گرفت كه سعي هم نكند. كتاب جديدي را كه مي خواست شروع به خواندن كند باز كرد و طبق معمول صفحه ي آخرش را باز كرد. عادت بدي بود. اما صفحه ي آخر را كامل خواند. زير پتو رفت. كمي غلت زد. مي دانست چيزي نيست كه منتظر اتفاق افتادنش باشد. يادش مي آمد كه تا همين چند وقت پيش، همين ساعات بود كه منتظر يك تماس مي نشست. بغضش گرفت. بعد لبخند زد. مزه ي شوري را روي لبانش احساس كرد. همه شان را بخشيد. مثل هميشه. و مطمئن بود كه خواب خواهد ديد.


تو بگو...


مهدي جان/ مثل تمام آدم هاي ديگر/ كه فقط وقتي به بدبختي هايشان مي خورند/ ياد تو مي افتند/ مثل تمام ديگران/ كه هنگام خوشحالي/ نه تو را مي شناسند/ نه خدايت را/ مثل تمام ما/.../ مهدي جان/ اينگونه است كه نزد تو آمده ام/ مثل تمام خطاكاران/ فهميده ام/ كه تو و پدرانت/ به درد آدم مي خوريد/ اي خاك/ بر سر من و ما/ كه اينگونه ايم/ فهميده ام/ كه اگر قرار است دنيا بچرخد/ به اذن تو و شما و اوست/ اما چه دير/ اگر چه زود/ و چه حيف/ كه دوباره به نسيان خواهم داد/ هر آنچه را كه گرفته ام/ هر آنچه را كه مي دانم/.../

مهدي جان/ مهدي عزيز/ اين نه دعاست/ نه در خواست/ درد دل است/ مي داني/ مي داني چه مي خواهم بگويم/ مي داني كه دردم چيست/ هر چه قدر هم كه دور باشم/ از همين دنيا و خاكم/ دلم براي همين خاك مي تپد/ اگرچه گفتي كه نتپد/ اگرچه گفتي كه اينگونه نباشم/ چه كنم.../ اگر نتوانم چه؟/ نگاهم نمي كني؟/ مي روي؟/ نه/ مي دانم كه نمي كني/ مي دانم كه هرچه باشم/ تو/ همان/ مهدي هستي/ آمده ام درد دل كنم/ از خودم/ گلايه كنم/ از خودم/ مي بيني/ من/ نمي دانم چه كرده ام/ يعني مي دانم/ اما نمي دانستم جوابم اينگونه است/ نمي دانستم كه نيت هم اگر پاك باشد/ نبايد به اين خاك دلبست/ نبايد/ وابسته بود/ ايمان داشتم/ به حرف درست/ به نگاه درست/ به كار درست/ اعتقاد داشتم/ به يكي بودن همه/ و همه بودن يكي/ اما/ خطا كردم/ كوچك و بزرگش را نمي دانم/ خطا كردم/ از خودم بريدم/ و فداي اعتقادم شدم/ فداي روح خودم/ كه مي دانستم براي من است/ نه اينكه فدا شدن خطاست/ نه/ بريدن خبط است/ مي داني/ براي فدا شدن/ نبايد بريد/ نبايد گسست/ بايد محكمتر شد/ بايد ريشه را گرفت/ مي دانستم/ كه اگر تو را نگاه كنم/ فدا شدن براي هر چيز ديگري/ اگرچه به چشم نيايد/ پاك است/ شهادت است/.../

مهدي جان/ حسرت بر دلم ماند/ آنهمه اعتقاد/ نتوانست بفهماند كه آدمها/ خوب هم دارند/ آدمها/ اگرچه آدمند/ مي توانند محبت كنند/ نشد كه بگويم/ راه رفتن روي طناب/ كار آساني هم نيست/ مي شود دستشان را گرفت/ كه نيافتند/ نشد كه بنويسم/ عشق/ اگرچه خطرناك است/ اما/ كمياب است/ اگر كسي داشت/ حداقل/ با يك لبخند/ اميدوارش كنيم/ كه خوب مي شود!/ نشد كه فرياد بزنم/ .../ مهدي جان/ نشد كه بگويم/ تو بگو/ دست به دامان تويي شده ام/ كه مي دانم/ مي داني/ چه هستم/ و چه مي خواهم/ تو بگو/ بگذار باور كنم/ كه بي نيت/ نمي شود/





گرت هواست كه معشوق نگسلد پيوند
رهـــا مكن سـرِ رشـته تا نگهـدارد
...

از آخر...


مي لرزم/ دستانم/ پاهايم/ عرق بر تمام بدن گرمم جاري است/ گرم كه نه/ سوزان/ بدنم مي سوزد/ قدمهايم محكم نيستند/ اما مجبورم محكم برشان دارم/ پاهايم سنگينند/ زبانم نمي چرخد/ جريان خون را در نوك انگشتانم احساس مي كنم/ قلبم در حال بيرون پريدن است/ هنوز چند قدم بيشتر راه نرفته ايم/.../ تمام وجودم را در دو كلمه خلاصه مي كنم و از اين زبان سرخ براي بيرون انداختنشان استفاده مي كنم/ جانم بيرون مي آيد/ يك لحظه/ همه ي عضلاتم ول مي شوند/ چشمانم بسته مي شوند/ آري/ چيزي را كه بايد نشان مي دادم/ نشان دادم/ گفتم/ اي سر سبز... به سلامت.../.../

همين چند روز پيش بود/ حدود/ ششصد روز پيش/ آري/ همان موقع ها بود/ كه فهميدم گفتن براي من سخت است/ خيلي سخت تر از نوشتن/ عرق سردي بر بدنم نشسته است/ ديگر نه توان تكان خوردن دارم/ نه حالش را/ چشمانم خيره شده اند/ ساعتها/ روزها/ فقط عصر ها را مي فهمم/ خورشيد بي زاويه است/ مستقيم در چشمان من/ قدم هاي رو به جلو است/ گوشهايم به صداي خواب عادت كرده اند/ صداي هيچ/ من/ اينجا/ نشسته ام/ بي آنكه حتي لحظه اي/ بترسم/ از آنچه اتفاق افتاده است/ كمي آنطرفتر/ صداي سرما زده ي تو/ نشسته است/ محكم/ از انتهاي گلو/ گفتن براي تو سخت نيست/ البته اگر/ همانچيزي را بخواهي بگويي/ كه شنيده ام/ كه شنيده ام/ .../ بگو/ صداي صاف و بي روحت/ هميشه مايه ي شادي است/ اگرچه با خبر مرگ/ بگو/ از تو مردن/ بهتر از بي تو مردن است.../

نگاهم به كتابهايي است كه بايد تمامشان كنم/ هركدام يك موضوع/ هر كدام يك جور/ دلم تنگ است/ براي تست/ براي كنكور/ سوال ها همه جواب داشتند/ اگر چه غلط/ جوابها معلوم بودند/ اگر چه سخت/ صداي سوت بي وقفه ي سكوت هميشه اينجا هست/ شنيده اي؟/ صداي هيچ را مي گويم/ همه ي صداها در آنند/ هر چه كه تا بحال بوده است/ هر چه كه بعد ا اين مي آيد/ همه/ هنوز با ورق زدن دفتر خاطراتي كه تا بحال صد بار خواندمش/ دلم مي ريزد/ دستم مي لرزد/ مي دانم صفحه ي بعدي چيست/ اما مي ترسم ورق بزنم/ مي ترسم همان اندك نگاهت از ميان ورقها بيافتد/ براي مني كه همين را دارم/ سخت است/ چيز كمي نيست/ .../ همين هذيان ها هم مي روند كنار همانها/ يك تاريخ مي گيرند/ يك امضا/ مي مانند/ تا من بروم/ اگر روزي خوانديشان/ از آخر شروع كن.../

وه كه جدا نمي شود نقش تو از خيال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من

ناله ي زير و زار من زار تر است هر زمان
بس كه به هجر مي دهد عشق تو گوشمال من

پرتو نور روي تو هر نفسي به هر كسي
مي رسد و نمي رسد نوبت اتصال من...


فقط...


من اينجا هستم/ مرا به خاطر بياور/ يك لحظه/ نگاهم كن/ و اجازه بده كه فقط/ فقط/ پايم را جلوتر بگذارم/ يك قدم.../ من/ هنوز/ براي تو ام.../

همان ديروز


همان حسي را دارم/ كه آن روز/ ساعت چهار/ روي آن نيمكت/ روبروي ديوار تماما سفيد داشتم/ همانقدر سردم است/ كه همانروز/ همانقدر نا اميدم/ كه همانروز/ همانقدر/ عاشقم.../ كه همانروز/.../ عضلات منقبضم آنقدر به نيمكت هميشه تنها/ فشار آوردند/ كه احساس كردم از هم گسيخت.../ آنقدر سرد بودم كه به سنگ نيمكت چسبيده بودم/.../ و من حرف زدم/ گفتم.../

امروز/ نگاهم اگر چه خيره تر است/ سينه ام اگرچه پر آه تر است/ اما/ من ترم.../ خودمم/ مي دانم/ مي دانم كه قدمهاي آخرم را بر مي دارم/ مي دانم كه هيچ از آنچه داده ام باز پس نمي گيرم/ اما/ اگر قرار بر نا اميدي مطلق بود/ اكنون بايد زير خاك مي بودم.../

و خدا هميشه هست/ آن بالا/ محكم.../ « خداي من... نگاهم كن... نگاهم دار... اگر حقي هست... بگذار بگيرم...»/ از آنروز/ به ديروز رسيدم/ شايد فقط يك اشتباه.../ و امروز/ براي جبران.../ زياد هم دير نيست/





صدا كن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف درمتن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تابرايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد
و خاصيت عشق اين است...

همين و همين...

همه چيز براي شما...


هوا هواي رحيل است در معيّت خون ..... هواي رفتنِ از غم ولي به سوي جنون

هوا هواي سكوت است در كشاكش درد ..... هواي هجرت از من به زير خاك سكون

هواي شوري شيرين كنار آن تن سرد ..... هواي كوچه ي ليلي كه مانده بي مجنون

هواي رفتنِ از سر به سوي مأمن دل ..... هواي گريه ي ماضي براي مرگ كنون

هواي سوگ سپيد است بعد صبح سياه ..... هواي هديه ي ياران به مردمان زبون

هوا هواي رحيل است قبل سجده ي ماه ..... گرت هواست بيايي، عزيز دل، اكنون...






دلم شكست/ بغضم هم.../ هنوز از پاي خاكستر وجود سوخته ام برنخواسته ام.../ و اين بار همه جا و همه چيز سوخته است/ قدم هاي سستم را/ يكي يكي و به زحمت/ در كنار اجساد سوخته و نبم سوخته اي بر مي دارم/ كه هميشه و هماره/ برايشان زيسته بودم.../ قطرات كدر اشك/ از كنار گونه هاي سياهم سر مي خورند/ با خون لبانم مي آميزند/ و بر خاك زير پايم مي ريزند/ اين گِل اما/ آن گِلي نيست كه جان من از آن است.../ هيچ در نگاهم نيست/ حتي خدا/.../

دلم شكست/ سكوت سنگين تنهايي بر شانه هاي احساسم سوار شده است/ من هنوز راه مي روم/ چون قدرت راه نرفتن را از دست داده ام/ اشك مي ريزم/ چون ديگر توان نريختن ندارم/ سايه هاي گذشته از پرده چشمم مي گذرند.../ هيچ نبود جز عشق/ اما نفرت/ نفرت همه جا بود/ و من نديدمش/ در لباس عشق/ روي سايه هاي گذشته.../.../ خدا/ زير تك درختي نشسته است/ نه نوري/ نه نگهباناني/ تنها نشسته است/ به طرفش نمي روم/ و به طرفش مي روم.../ هيچ چيز ديگري در اين اطراف نيست/ هيچ نمي گويم/ رو برويش مي نشينم/.../

دلم شكست/ من از اينجا خسته ام/ از شما/ از ما خسته شده ام/ ديگر اين ما را نمي خواهم/ من/ با خاك/ ما مي شويم/ آب هم دعوت است/ شما را نمي دانم/ در سوگ خودتان بسوزيد/ همه چيز براي شما.../.../


تشويش بند...


بس كن! تو رفيق! ناله كم كن .... جان خودت استحاله كم كن
در ظلمت ما جاي شما نيست .... روشن تر از آني؛ گله كم كن
احساس لطيف را نگه دار .... شعر و غزلت خرج صنم كن
من كوچكم و جَنَم ندارم! .... چوبت سر گُنده ها عَلَم كن!
يك سكه و چند روي ديگر! .... گرگ و سگ و آدم و ... وِلَم كن!

در طالع نحس ما همين كم
كز محنت چون تويي رسد غم

بس كن! تو رفيق! دست بردار .... كارت شده فحش و قهوه، سيگار
آري منم و شمع و نوشتن .... چون من همه جا ريخته بسيار
ما را چه به عشق آسماني! .... معشوق و شراب و شبِ بيدار...
مانده است كه چون شما در اين راه .... شوريده شويم و مست و بيمار...
اعصاب مباركت بهم ريخت؟! .... حرص و جوش برات بد بود انگار!

داني ز چه در سوگم و ماتم؟
از عاقبت شماست ترسم...

بس كن! تو رفيق! جان الهام! .... يك حرف دل و اين همه ايهام؟!
نامحرم و گوش و در! دمت گرم! .... اعجاز محبت است اوهام؟!
مائيم و سر و هواي ياران .... در دل ننشست ليك حرفام!
در سوگ مسافري نشستي؟ .... پيغمبر و اين دلبر بي نام؟!
خاك و سرِ ما ! چشم! بريزيد! .... لكن نرود اين سخن از كام:

دور است ز فرزندي آدم
آنكو ز برادر نخورد غم...






قرقره بود/ همه مي دانند شما از ما بهتري/ همه مي دانند هم كتاب بيشتر خوانده اي/ هم شعر بيشتر گفته اي و شنيده اي/ شوخي نمي كنم/ طعنه هم نمي زنم/ هميشه گفته ام كه ياد مي گيرم/ از امثال تويي كه بيشتر مي دانيد/ و از امثال ديگران كه هيچ نمي دانند/ از هيچ كار نكردنشان ياد مي گيرم/ كه چگونه هر كاري از دستم بر مي آيد/ بكنم/ مي دانم/ مي دانم تو هم مثل خيلي هاي ديگر خسته اي/ از من/ يا از هر چيز خسته كننده ي ديگر/ مثل من/ خوب/ حرجي نيست/ فقط فرقت با ديگران اين است كه مي گويي/ رك/ و من به اين رك گويي/ به طرز فاجعه باري احترام مي گذارم/ بين ما غير از اين چيز هايي كه به چشم و زبان مي آيد/ هزار حرف نگفته ي ديگر هست/ بعدها برايت مي گويم/ اگرچه مي داني/.../

پيغمبر!/ من در سوگ هيچ نيستم جز دنيا/ در سوگ اين عالم بي در و پيكرم كه چگونه تك تك ما را سر مي برد/ بي آنكه بفهميم/ با آنكه طعنه ات از ديگران تيز تر است/ لكن اين را مي دانم كه حداقل كمي/ اگر نگويم بيشتر/ مي فهمي/ و اين چيزي است كه مرا جذب مي كند/ نه فقط به تو/ بلكه به هر چيزي كه كمي از اين كثافت هاي رنگي جدا مانده باشد/ سياه در مقابل اين الوان تميز ترين است/ برادر/ .../

و من/ هيچ كينه اي بر دل ندارم/ اگر چه زخمي/.../ مي دانم كه تو هم نداري/ اگر هيچ هم از من نياموخته اي/ قدر استاديت را بر من نگه دار/ همين/.../

(براي رييس!)
جاي من خالي؟




از پشت ميز كه بلند شدم/ نيمه شب بود/ هيچ ننوشته بودم/ جز چند جمله ي پراكنده/ چند كلمه/ و نام تو/ چراغ مطالعه را خاموش كردم/ دلم گرفت/ شمع ها را روشن كردم/ بدتر شد/ دلم تركيد/ دفتر را باز كردم/ «چه بنويسم؟»/ نمي دانستم/ دلم گرفته بود/ اما هيچ نداشتم براي نوشتن/ از چه بايد مي گفتم؟/ از تو؟/ از خودت؟/ از خودم؟/ از چه بايد مي نوشتم؟/ « نگاهم خشك شده... مي داني چند وقت است گريه نكرده ام...؟»/ دفتر را بستم/ همين/ مي داني هميشه همينگونه ام؟/ خبر داري؟/ خبر داري كاغذ هاي خانه مان پر از دل دل كردن هاي منند؟/ خبر داري هيچ فرقي نكرده ام؟/ مي داني...؟/

/ / /

دوستي هاي ما هميشه بو دارند/ غريبه ها/ آدم را مي بوسند/ آشنايان به آدم سلام مي كنند/ دوستان جواب سلامت را نمي دهند و .../ عزيزان/ نفرينت مي كنند/ و تو/ براي همه شان/ دست تكان مي دهي/ «آهاي... آهاي... جاي من خالي؟؟»/

/ / /

برادر دفتر دوم را شروع كرد/ به نام دوست/ به نام ما/ به خاطر خودش/ و به نفع.../ مي داني/ تو پا را از دوستي با من فراتر گذاشته اي/ برادر/ تو/ خود مني.../

/ / /

براي تو/ دوست من/ لا حَسَب كالتواضع/.../

/ / /

ببخشيد/.../


فرياد...


فرياد از اين زمانه ي نامرد
از اين سكوت
فرياد از اين كشاكش پر درد
پر هُبوط


فرياد از اين همه آدم
كه بي دليل
بر جاي جاي دلم دشنه مي زنند
فرياد از اين دل پر درد من
كه هيچ
با دل نگيرد از آن حرف ها كه مي زنند...



فرياد از اين همه دوري
دلا ! عجيب نيست!؟
من بي تو مانده ام اما تو با مني!
سردرگمم، تو كجايي
كه ساكتي...
اما هميشه مي شنوم
طعنه مي زني!

فرياد از اين همه عاشق
كه زود زود
دل را سر زبان تملق گرفته اند
آخر هنوز تپه نوردند!
ليك حال
دنبال راه رسيدن به كوه من
پرچم به دست؛ ترس به چشمان نيمه باز؛
بيچاره ها به ورق ها تعلق گرفته اند...



فرياد از اين منِ بي تو
دلا ! ببين!
در آرزوي وصالت چه مي كنم!
بيخود نبود نشد؛ آخر نگاه كن
دستم اگر به دلت مي رسيد... آه...
آن وقت... نه؛ نمي دانم چه مي كنم...



فرياد از اين همه غربت
از اين غريب
فرياد از اين دل تنها
كه بي شكيب
در قهقراي سكوتش
كه پرصداست
فرياد مي زند كه بيا... بمان... حبيب...


ميم . ر . گاف


روي نيمكت تنهايي ام نشسته ام. تاريك. دكمه ي روي دسته ي صندلي را فشار مي دهم. صدايي مي پرسد: «چه چيزي لازم داريد، قربان؟». كد را وارد مي كنم: «ت . واو». دستگاه مدتي بدون سر و صدا مي ماند. و بعد تو از در وارد مي شوي. مدتي به هم نگاه مي كنيم. بعد مي روي. «پايان درخواست شما، قربان!». بلند مي شوم. و چراغ را روشن مي كنم. به دنبال كاتالوگ صندلي مي گردم. شايد بتوانم مدت ارائه ي درخواست را بيشتر كنم... اما منصرف مي شوم. دوباره چراغ را خاموش مي كنم و روي صندلي مي نشينم.
- «چه چيزي لازم داريد، قربان؟».
- «ميم . ر . گاف».
- «آيا واقعا مطمئنيد، قربان؟»
- «ب . لام . ه»
دستگاه خاموش مي شود... من و تو با هميم.

(نوشته شده در اواخر پاييز هشتاد)


حتي تو هم...




تنهايي/ كلماتي را به خاطر آدم مي آورد كه شايد / به طور عادي به ذهن آدم نمي رسيدند/ البته/ مي داني/ به طور عادي ما/ تنهايي است/ اما/ باز هم تنهايي داريم تا تنهايي/ آنقدر تنهايم كه دلم براي خودم هم تنگ شده/ دوستان زيادي دارم/ شايد صد دوست/ شايد بيست دوست صميمي/ شايد چهار پنج بهترين/ و يكي دو نفر.../ و هزاران نفر كه هر روز بهشان لبخند مي زنم/ و اجازه نمي دهم فكر كنند تنهايند/ اما/ با اين همه دوست/ هنوز عصر ها دلم طاقت خانه ماندن ندارد/ دلم هواي تازه مي خواهد/ خودش را به در ديوار اين قفس تنگ سينه مي كوبد كه «حوصله ام سر رفت...تنهام... بريم گردش...»/ اما كجا مي توانم ببرمش/ همانجايي كه ديگر هم سن و سالانش مي روند؟/ همانجايي كه ديگر عاشق ها مي روند؟/ همانجايي كه غذاي نگاه طبخ مي كنند؟/ نه غذاي قلب...؟/ نمي دانم/ دل من از آن دلها نيست كه با اين غذاها سير شود/ از آن دلها نيست كه شبها دلش براي قلبي تنگ شود كه روز را جاي ديگري دلچرخ مي زده/ دل من هم در دام مي افتد/ دل من هم دلش از اين زرق و برق هايي كه شما داريد/ مي خواهد/ اما من مطمئن نيستم شما دلتان را با خودتان برده ايد يا نه/ دل من همان بهتر/ كه تنها بماند/

/ / /

اشكال ندارد/ من حرفي نمي زنم/ هرچه مي خواهي بگو/ اگر تو هم بگويي اضافي هستي/ تازه مي شود/.../ اشكال ندارد/ حرفهايت را به فرق سر من بكوب/ من تحمل مي كنم/


به ياد ما...


مرز قلم از معمول و نامعمول گذشته است/ حديث ديروز و امروز/ حديث

چه گویمت غم غربت دلا که قربت يـار / سِزَد که جان دهداما رسانده جان به لبم

و

گرم به صحبت یاران دل دلی خوش بود / هــزار قصـه ي شیرین برآمدی ز لبـم

است/ "حديث آرزومندي" است/ اما از نوع ساكتش/ مظلوم نيستم/ تا ظلم چه باشد/ اما ظالم هم نبودم/ و اي كاش بودم... كه خودم را ملامت مي كردم/ نه خدا را/ استغفرا.../

/ / /

فاصله ي تو از من/ از جنس طول نيست/ از جنس زمان هم نيست/ از جنس نگاه است/ به همان شفافيت/ همانقدر زلال/ همانقدر كه نگاه دور است/ ما هم دوريم/ و همانقدر كه نگاه نزديك است/ ما هم.../ فاصله ي ما برداشتني است/ نه به راحتي/ اما آنقدر ها هم سخت نيست/ حداقل آسان تر از گذشتن از فاصله ي توست از خودت/ فاصله اي كه از جنس عمق است/ تويي كه عميقا با خودت فاصله داري/ از خودت عميقا دوري/ هر چه كردم براي عبور از اين فاصله بود/ من از نگاه گذشته بودم/ اما در عمق/ غرق شدم/ و جنازه ام در ساحل دلتنگي پيدا شد/ شايد مدتي زنده بودم اما/ كسي به دادم نرسيد/ و من/ فهميدم/ كه اگر همانجا بميرم/ سنگين ترم/.../

/ / /

با تو ام/ تو نه/ تو را مي گويم/ تويي كه از دل من هم به دريا نزديك تري/ سايه ات هيچگاه سنگين نبود/ نگاهت هيچ گاه ملال آور نبود/ ياد آور آبي دريا بودي در نگاه من/ آسمان بودي براي درياي من/ اما.../ صورت چون ماهت/ ديگر نشاني از آبي ندارد/ در خشكي هم كه بودي/ رو به روي من/ ترس غرق شدن داشتم/ يادم نمي رود.../
قايق وصله دار من/ در آبي غرق شد/ درست است كه تقلا نكردم/ درست است كه دست و پا نزدم/ درست است كه با كمال ميل/ غرق شدم/ اما/ تو هم/دست نجاتت را پس كشيدي/ طبيعت دريا بلعيدن قايق بود/ اما تو چه/ تو هم مرا نديدي/ دستت را دراز نكردي/ حتي اكنون/ كه پيكر بي جان من/ هنوز در ساحل مانده است/ و هنوز هم/ محتاج لبخندي است تا نپوسد/ .../ بخند/ تو بخند/ حداقل تو بخند/ هيهات.../

/ / /

كسي را نا بخشوده نگذاشتم/ حتي تو را/ تو را هم بخشيدم/ تو هم هيچ بر گردن باريك من نداري/ مثل بقيه/ تا هميشه تو را بخشيدم/ نگران نباش/ تا هميشه فرصت داري كه بسوزاني ام/ بي آنكه دغدغه ي روز جزا را داشته باشي.../ دروغ نمي گويم/ بخشيدمت/

من اين حروف نوشتم چنان كه غير ندانست
تو هم ز روي كرامت چنان بخوان كه تو داني

/ / /

به ياد پوپك گلدره/ به ياد نرگس/ به ياد من و تويي كه خواهيم رفت/ اما گمان نمي كنم/ كسي آخرين نقشمان را به خاطر بياورد.../ به ياد ما.../
دوستمان در تنگناي خانه اش مرد/ حتي چندي گذشت و كسي نفهميد.../ خدايش بيامرزد/ مباد مرگ من و تو در غربت/ مباد مرگ من و تو/ در تنهايي/ مباد.../

/ / /

دوباره رواق/ دوباره من/ دوباره قلم/ كاغذ هميشه چيز ديگري است...!/


نفس هاي آخر...


وهم نبود/ واقعيت داشت/ خيال نبود/ رويا نبود/ سراب نبود/ حقيقت بود/ آنسوي كوهها/ آنسوي دشت/ آنسوي مزرعه ي سوخته ي پدري ام/ آب بود/ دريا بود/ خورشيد بود/ من ديدم/ با چشمان خودم/ آب را ديدم/ كه يكجا ايستاده بود/ روي پاي خودش/ من دويده بودم/ تشنه بودم/ اما/ دريغ از يك جرعه.../ به من ندادند/ ولي/ من آب را دبدم/ زيبا بود/

من ديدم/ خورشيد را ديدم/اما نه با چشمان خودم/ حجاب داشت/ رگه هايي از سايه ي گرمش به من رسيد/ بيدار شدم/ اگر چه گرمايش به من نرسيد/ اما/ خورشيد را نمي توان پشت ديوار پنهان كرد.../

همان روزي كه قلم را به كاغذ كاهي دفتر فشردم تا نام خورشيد را ماندگار كنم/ مي دانستم كه تا هميشه در تاريكي خواهم بود/ همان ساعتي كه روي نيمكت هميشه سبز باغ/ صورتم را در آب ديدم/ فهميدم كه اگر بميرم/ يا در حسرت آب است و يااز تشنگي/

مي دانستم/ فهميده بودم/ خيال نبود/ روز مبادا هميشه چند روز زودتر مي رسد/ توشه اي كه از نور و آب جمع كرده بودم را بر مي دارم/ روز مبادا در راه است/ مي دانم/ اگر بمانم/ حتي حسرت بي خورشيد ماندن هم توشه ي تشنه ي آبي ام را ذوب خواهد كرد/

اگرچه ديگر ناي دويدن ندارم/ اما خوشحال مي روم/ آب ايستاده است/ نه مي ريزد/ نه حرام مي شود/ فقط/ كاش جرعه اي براي من بود.../

از این خاک ذلیل...


سراسر تجربه است این زندگی/ سراسر امتحان/ سراسر آزمایش/ نمی توانی سربلند کنی و ببینی که لحظه ای گذشته است و تو چیزی بدست نیاورده ای/ یا بالعکس/ چیزی را از دست نداده ای/ لحظه ای نمی گذرد/ مگر اینکه تمامی ما/ در این خاک ذلیل/ به این نتیچه می رسیم که می توانستیم بهتر باشیم/ اما نبودیم/ می توانستیم جای دیگری باشیم/ اما نبودیم/ می توانستیم/ اما نشد/ اما نبودیم/ خلاصه اینکه باید می توانستیم/ اما نتوانستیم/ لحظه ای نمی گذرد/ مگر اینکه حسرت گذشتنش را می خوریم/ من و تو مهاجرت می کنیم/ ا این سرزمین به دیگری/ از این زمان به دیگری/ از این موقعیت/ به دیگری/ اما تغییری نمی کنیم/ بدن هایمان را به جای دیگری می فرستیم/ تخیلمان را در زمان مسافرت می دهیم/ رویایمان را در موقعیت های دیگر قرار می دهیم/ اما/ خودمان/ همانجا که هستیم می مانیم/ من و تو/ یاد نگرفته ایم/ که از خودمان به دیگری هجرت کنیم/ یاد نگرفته ایم که خودمان را از خودمان برانیم/ یاد نگرفته ایم که از خرابه های ذهن خودمان به آبادی دیگر هجرت کنیم/ آنجا مقیم شویم/ جایی که احساس کنیم کمی بهتریم/ من و تو/ نمی دانیم هجرت از خودمان به دیگری یعنی چه/ چه برسد به اینکه بخواهیم از خودمان جدا شویم تا به دیگری برسیم/ چه برسد به اینکه بخواهیم از خودمان جدا شویم تا به خودمان برسیم/ چه برسد به اینکه بخواهیم از خودمان جدا شویم/ تا به وجود واحدمان برسیم/

سراسر تجربه است این زندگی/ برای همه مان جا دارد/ برای همه مان امتحان دارد/ به اندازه ی همه مان خوشبختی دارد و/ به مقدار کافی برای همه مان/ بدبختی/ به اندازه ی همه مان عشق دارد و/ بیش از حد نیاز همه مان/ تنفر/ همه مان زیر سایه های زندگی جا می شویم/ و خیلی هامان البته/ زیر آوار سایه هایی که جمع کرده ایم/ خفه می شویم/ اگرچه خیلی هامان از لج دیگران زیر آفتاب می سوزیم/ و بدبخت من و تویی که از لج خودمان/ می سوزیم/ همه مان/ می دانیم که برای دیگری اضافی نیستیم/ اما من تورا اضافی احساس می کنم/ و تو مرا/ من تورا اضافی احساس می کنم/ چون شبیه منی/ و تو من را/ چون مطمئنی اگر نباشم/ بهتر است/ همه مان بند بند اشعار عشق را زیر لب زمزمه می کنیم/ اما از چشمتنمان چنان نفرتی می بارد که ابیات عشق آلودمان طعم مرگ را به همسفرانمان می رسانند/ می دانی/ عشق را با تمام وجودمان درک می کنیم/ اما برای خودمان/ نه برای دیگری/ سایه را دوست داریم/ اما نه برای دیگری/ چشمانمان/ لب هایمان/ دستانمان/ وجودمان/ سراسر محبت دوستی می شود/ وقتی خیالمان از جانب به خاک افتادن دیگری راحت است/

سراسر تجربه است این زندگی/ من و تو/ به خودمان اجازه نمی دهیم که این تجربه ها را توشه کنیم و هجرت کنیم/ من و تو هیچ وقت به خودمان اجازه نمی دهیم که از مرز خودمان جدا شویم/ تا واقعا به خودمان برسیم/ تا واقعا خودمان باشیم/ من و تو جرات "ما" شدن نداریم/ می ترسیم/ از مهاجرت می ترسیم/ آنقدر از هم دور افتاده ایم/ که می ترسیم در راه رسیدن به یکدیگر/ گشنه و تشنه/ بمیریم/ اما/ اشکالی ندارد/ اگر فقط سعی کنی به خودت برسی/ از من هم گذر خواهی کرد/ راه بیافت/ از این خاک ذلیل.../


من خطرناکم...!


هر روز از جلوی چشمانت رد می شوند/ هر روز/ از کنارت می گذرند/ و تو اسمشان را مرور می کنی/ گاهی اوقات اوقات هم اسمشان را می شنوی/ یا می خوانی/ اما آنقدر برایت مهم شده اند/ که احتیاجی به توجه نداری/ چه بخواهی و چه نخواهی/ در گوشه و کنار ذهنت خانه کرده اند/ هر روز از نگاهت عبور می کنند/ سلام می کنند/ چنان رفتار می کنی که احساس غرور کنند/ اما/ می دانی/ برادر/ می خواهی تمامشان/ یکجا/ بمیرند/ این را می دانی/ برایشان هر کاری می کنی/ اما حاضری با دستان خودت/ سر فرصت/ خفه شان کنی/ این کار را نمی کنی/

هر روز می بینی شان/ روبرویت رژه می روند/ هیچ تقصیری ندارند/ هر کدام به تنهایی هیچ نکرده اند/ اما/ وقتی دست به دست هم دادند/ تو/ هیچ نتوانستی بکنی/از اولینشان/ که حتی ندیدی اش/ تا آخرینشان/ که حتی نمی شناسیش/ از آدم/ از حوا/ تا .../ همه شان بی تقصیرند/ اما با هم/ بلایی به سرت می آورند که فکرش را هم نمی کنی/

می دانی/ تو هم مثل تمام آنها/ هیچ تقصیری نداری/ اما بی آنکه بخواهی/ با چند نفر مثل خودت/ دیگران را به خاک سیاه می نشانی/ فکر کرده ای؟/ تا به حال چند نفر نفرینت کرده اند...؟/ تو هم مثل همه ی آنها/ آدمی/ و آدمها ذاتاً بی تقصیرند/ اما/. .../ تمام این جملات در یک حرف خلاصه می شوند/ برادر/ << سهم ما از تقصیرات دیگران چیست؟>> / من جواب را نمی دانم/ اما پشت سرم نوشته ام: << من خطرناکم... آنقدر دوستتان خواهم داشت... که نفله شوید... >> /


آری... تو همانی...


... و تو همان چیزی هستی که همه بوده اند/ همان حرفهایی را می زنی که همه می زنند/ فکرهایت را همه/ قبلها/ اندیشیده اند/ احساساتت را/ همه/ قبلها/ درک کرده اند/ سکوتت را/ همه/ قبلها/ چشیده اند/ و نگاهت را/ همه/ همیشه دیده اند/ تو همان چیزی هستی که بوده اند/ آری/ ترس/ ترس را همه چشیده اند/ رنج را همه کشیده اند/ تنهایی را همه داشته اند/ بودن را همه زیسته اند/ رفتن را همه دیده اند/ اشک را همه گریسته اند/ شعر را همه سروده اند/ حرف را همه زده اند/ درد را همه تحمل کرده اند/ عشق را همه فهمیده اند/ و نفرت را/ نمی دانم/ شاید همه تجربه کرده اند.../
همه/ همیشه/ مثل تو بوده اند/ آدم بوده اند/ از آدم... تا حالا/ تأثیر را/ فقط/ تو نخواسته ای که بگذاری/ فقط تو نبوده ای/ که نخواستی/ که بدانی/ ندانستی چه بخواهی/ ندانستی/ و نخواستی که بدانی/ همه/ می دانستند/ که همان قدر که زندگی، زیستنی است/ عشق هم/ تحمل کردنی است/ همان قدر که قدم/ برداشتنی است/ نفرت هم/ ورزیدنی است/ همان قدر که ترس/ چشیدنی است/ نگاه هم/ شاید.../ آری/ نگاه هم تحمل کردنی است.../
و تو همان چیزی هستی که دیگران/ همیشه بوده اند/ اگر روزی می خواستی که زندگی را/ پرواز کنی/ بودن را/ گوش کنی/ ترس را/ مسخره کنی/ حرف را/ تحمل کنی/ عشق را/ نگاه کنی و/ با نفرت/ کاردستی بسازی.../ اگر می خواستی.../ دیگر حالا می دانی که نمی شود/ می دانی که تفاوت داشتن/ فقط برای تو تفاوت دارد/ و نه حتی ذره ای/ برای من/ می دانم/ که می دانی/ تا هر جا که بخواهی/ می توانی متفاوت باشی/ اما نه برای من/ می توانی متفاوت باشی/ اما/ نمی توانی آنچه را که نیستم/ برای من باشی/
و تو همان چیزی هستی که دیگران/ همیشه دیده اند/ امثال تو/ زیاد بوده اند/ چیز جدیدی نیستی/ حرفهای تو را مجنون زد/ فرهاد هم زد/ رومئو نیز/ شکسپیر نوشت/ حافظ سرود/ و هر کس و نا کسی خواند/ تو هم بخوان/ تو هم بزن/ اما/ تو/ همان چیزی هستی که دیگران/
من و تو...


می خواهم از خودمان بگویم/ از من/ از تو/ از من و تو که در کنار همیم/ که پشتیبان همیم/ از من و تو که به دنیا می آییم/ زندگی می کنیم/ عاشق همدیگر می شویم و یکدیگر را می کشیم/ یکدیگر را فریب می دهیم و برای هم می میریم/ به هم دروغ می گوییم و خودکشی می کنیم/
از من و تو که هرگز یادمان نمی رود بنده ی یک خداییم؛ که به او ایمان نداریم/ هرگز فراموش نمی کنیم در یک خاک زندگی زندگی می کنیم؛ که حاضریم برای هر ناچیزی ذلتش را ببینیم/ از من و تو که به هم قول داده ایم اگر دنیای دیگری هم بود/ در کنار هم باشیم/ از من و تو که به صمیمانه ترین شکل ممکن/ یکدیگر را به دست فراموشی می سپاریم/ عاشقانه ترین حرفها را به دشمنمان می زنیم/ و بدترین دشنام ها را به جان می خریم/ تا فقط لحظه ای لبخند را از لبان دوستمان بگیریم/
آری/ من و تو همانهایی هستیم که اگر چند ساعت همدیگر را نبینیم/ دق می کنیم/ و اگر چند روز دور باشیم/ خیانت/ من و تو همانهایی هستیم که وقتی از هم دوریم/ ترس از جدایی نمی گذارد تنها بخوابیم/ من و تو همانهایی هستیم که سیل اشکمان در مرز جدایی/ تمام خاطراتمان را هم می برد/ همانهایی هستیم که در سخت ترین شرایط/ فقط به خاطر هم/ راحت دروغ می گوییم/ همانهایی هستیم که عشق را در دستان یکدیگر می بینیم/ و نفرت را در سینه مان نگه می داریم/
از من و تو می گویم/ من و تویی که هر صبح آنچنان سلام گرمی به هم می دهیم که لبهایمان می سوزد/ و شبها/ آنچنان شب بخیر می گوییم که آنگونه آرزوی مرگ نمی کنند/ من و تویی که دعای هرشب و هر روزمان سلامتی یکدیگر است/ دعا به درگاه خدایی که هردومان/ با تمام وجود/ قبولش نداریم/ از ما می گویم/ آری/
من و تو انسانیم/ یعنی اینطور فکر می کنیم/ ”شاید بخواهم راهم را تغییر دهم... بدون تو“ / این را بگو/ و بگذار من هم صادقانه بدون تو باشم/ اگرچه سخت است/ اما شاید بعدها/ صادقانه به تو رسیدم/ شاید/
بگذارهرگز فکر نکنم...


تو را براي بعد خواهم گذاشت. براي فردا که از خواب بلند شدم. شايد نشستم ؛ شايد هم همانطور خوابيده به تو فکر کردم. شايد هم اصلا فکر نکردم. بستگي دارد. بستگي دارد که چقدر برايم مهم باشي ؛ که چقدر حال داشته باشم... بگذار فکر کنم که زياد هم تأثير نداشتي. بگذار فکر کنم که بدون تو هم مي شود...
فردا صبح يک صبحانه ي مفصل خواهم خورد. البته بعد از حمام. بعد فکر مي کنم که جه بپوشم. شايد آن پيراهن آبي با آن کت سرمه اي را بپوشم. شايد هم آن کت شلوار سياه. همان که تو خريده بودي... نه نه... آن را نمي پوشم. زياد خوشم نمي آيد. يعني بگذار اين طور فکر کنم...
شايد يک سري به کتاب فروشي زدم. شايد چند تا تلفن بزنم. قرارهايم را لغو مي کنم. ممکن است به سينما بروم. شايد هم به تئاتر. بگذار فکر کنم که فرقي نمي کند که با تو ناهار بخورم يا نه. بگذار فکر نکنم...
فردا، بر گشتـني گل خواهم خريد. شايد هم نخرم. فکر کنم سليقه ات يادم رفته است. وگرنه شايد به سليقه ي تو مي خريدم. شايد سر راه دو سه تا مجله بخرم. بعد به خانه مي آيم. مي نشينم. شايد هم همانطور ايستاده. ديگر هيچ کاري نمي کنم... تا بغض به به سراغم بيايد... بعد تا شب به تو فکر مي کنم... فقط تو... آنقدر گریه می کنم تا تمام وجودم از چشمانم خارج شود. بگذار به رفتنت فکر نکنم... بگذارهرگز فکر نکنم... هرگز...

24/12/81
Growing darkness, taking dawn... I was me, but now He's gone...